شب زنده داری، یادگار شب های نا آرام جنوب است برایم...
آنجا که چراغها استراحت برایشان ممنوع بود.
شب های جنوب آبستن هزار اتفاق بود که زمان برد تا عادت کنم
به خود زنی، به دیگر زنی، به تسویه حساب های شخصی و....
این ترس از سایه ام،
یادگار همان سرزمین جنوب است
همان جا که دنیای هر کس یک متر در دو متر بود و برای به دست آوردنش چه ها که نمیکردند....
سفر به آن سرزمین پر از درس بود اما درس عبرت برای دیگران ـ....
رفتن
۱۴۰۴/۸/۲۵ شماره ثبت ۷۰۲۹۸۸
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
رفتن همیشه مقدس است،
کاش بلد بودم،
از بغض ها بیرون بروم...
کاش یادم میدادند کدام جاده
انتهایش آغوش باز است!
کاش خیالم را راحت میکردند
جاده ایی که در آن به سرعت میروم
انتهایش،
لبخند... مهر... دوست... عشق فراوان است
و کینه، منت، نگاه خالی از مهر، دوست بی عشق پیدا نمیشود....!
دیگر اما دیر شده و جاده باریک و باریک تر....
رفتن،
نشانه آگاهی ست،
رفتن درست را قبل از رفتن کاش یادم میدادند!
چه کنم؟
توقف در دنیای من منفور است
حتی اگر این جاده ها مرا در خود ببلعند...
دارم می آیم، همین!
باز بی سلام آمد
و
بی خداحافظی رفت؛
عصر آدینه ی بی باران!
خودش آگاه است
از انتظار من
از دلخوشی من
از امیدم به او
که همراه باران بیاید
تا رویا بشود واقعیت!
مدتهاست حتی در چشمم نگاه نمیکند
تا نپرسم چرا تنهایی؟!؟
پس باران کجاست!؟!
آری؛
عصر آدینه ی دیگری هم گذشت...
اشتباه نکن،
من نا امید نمیشوم
و روزها را میشمرم
تا آدینه ی بعد که باباران بیاید
تا بشود همان قرارمان
همان « عصر یک آدینه ی بارانی...
من نا امید نمیشوم،
همین...
/ مصطفی ولیعبدی / پاییز بی باران ۱۴٠۴ خورشیدی