باز بی سلام آمد
و
بی خداحافظی رفت؛
عصر آدینه ی بی باران!
خودش آگاه است
از انتظار من
از دلخوشی من
از امیدم به او
که همراه باران بیاید
تا رویا بشود واقعیت!
مدتهاست حتی در چشمم نگاه نمیکند
تا نپرسم چرا تنهایی؟!؟
پس باران کجاست!؟!
آری؛
عصر آدینه ی دیگری هم گذشت...
اشتباه نکن،
من نا امید نمیشوم
و روزها را میشمرم
تا آدینه ی بعد که باباران بیاید
تا بشود همان قرارمان
همان « عصر یک آدینه ی بارانی...
من نا امید نمیشوم،
همین...
/ مصطفی ولیعبدی / پاییز بی باران ۱۴٠۴ خورشیدی
مشاهده فایلپیوست 53مشاهده فایلپیوست 54
و
بی خداحافظی رفت؛
عصر آدینه ی بی باران!
خودش آگاه است
از انتظار من
از دلخوشی من
از امیدم به او
که همراه باران بیاید
تا رویا بشود واقعیت!
مدتهاست حتی در چشمم نگاه نمیکند
تا نپرسم چرا تنهایی؟!؟
پس باران کجاست!؟!
آری؛
عصر آدینه ی دیگری هم گذشت...
اشتباه نکن،
من نا امید نمیشوم
و روزها را میشمرم
تا آدینه ی بعد که باباران بیاید
تا بشود همان قرارمان
همان « عصر یک آدینه ی بارانی...
من نا امید نمیشوم،
همین...
/ مصطفی ولیعبدی / پاییز بی باران ۱۴٠۴ خورشیدی