آموزش آموزش جادوی شعر؛ زیبایی بیان | • اختصاصی کافه نویسندگان •

(SINA)

مدیر رسمی تالار شعرکده
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
مـدرس
ویراستار
تدوینگر
مشاور
نویسنده نوقلـم
نوشته‌ها
نوشته‌ها
1,202
پسندها
پسندها
6,080
امتیازها
امتیازها
438
سکه
4,911
•○°●‌| به نام خالق واژگان ‌|●°○•°

مدتیه خیلی‌هامون می‌خوایم شعر بگیم، ولی یا نمی‌دونیم از کجا شروع کنیم، یا فکر می‌کنیم شعر گفتن فقط با الهام شروع میشه.
من توی این مجموعه پست‌ها می‌خوام قدم‌به‌قدم چیزهایی رو که خودم یاد گرفتم، با زبون ساده جمع‌وجور توضیح بدم؛ هم چیزهایی که به زیبایی‌شناسی شعر مربوط میشه، هم بخش‌های فنی و زبانی.
نکته مهم: این سری پست‌ها «درس شعرگویی» نیست؛ بیشتر مثل نقشه‌ای هست.
کمک می‌کنه بفهمیم شاعرها از چه ابزارها و حس‌هایی استفاده می‌کنند و چطور نگاه‌شون به جهان تبدیل به شعر میشه.
اینجا قرار نیست شعر رو سخت و سنگین کنیم؛ بلکه
برعکس، می‌خوایم بفهمیم چطور میشه ساده‌تر، دقیق‌تر و حسی‌تر نوشت؛ چطور میشه صدای خودمون رو پیدا کنیم، نه اینکه شبیه کسی دیگه بنویسیم.
هدف اینه که کم‌کم با هم یاد بگیریم چطور جزئیات کوچیک روزمره، تبدیل به جمله‌هایی بشن که حال و تصویر و تجربه می‌سازن.
اگه اهل نوشتنید، اگه شعر خوندن دوست دارید، یا حتی اگه فقط کنجکاوید بدونید شعر از کجا شروع میشه، این مسیر کوچیک، می‌تونه براتون جذاب باشه.

« مدیریت تالار شعر »
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
زیباشناسی در شعر، همان لحظه‌ای هست که زبان معمولی از حالت گزارش دادن تبدیل به «بیان شاعرانه» می‌شود.
هر شاعر، قبل از یادگیری وزن، قافیه یا تکنیک‌های فنی، باید چشمش به زیبایی باز شود؛ باید حس کند کلمه چطور می‌تواند یک تصویر بسازد، یک کشف کوچک ایجاد کند و یا یک احساس را بی‌واسطه منتقل کند.
در این بخش به مهم‌ترین عناصر زیباشناختی شعر می‌پردازیم که پایه‌ی اصلی شعرنویسی هستند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
۱- تفاوت زبان شاعرانه با زبان عادی

زبان عادی برای خبر دادن است. زبان شاعرانه برای نشان دادن، لم*س کردن و تجربه کردن می‌باشد. در زبان عادی می‌گوییم: «هوا سرد است.»

اما در زبان شاعرانه می‌گوییم: «سوز، ته‌مانده‌ی پاییز را از لای در به اتاق آورد.»

هیچ جادویی در کار نیست؛ فقط تصویر، حس و نگاه تازه. اینجا به‌جای بیان مستقیم «سرد است»، تصویر و حس ساخته شده است. در زبان شاعرانه به جای توضیح دادن، تصویر می‌سازیم. مثلا:

به جای غمگین بودن می‌گوییم: «دلش مثل اتاقی خاموش بود.»

زاویه‌ی دید را عوض می‌کنیم. مثلا: باران می‌بارید.

زبان شاعرانه: «آسمان بغضش روی شهر ترکید.»

جزئیات حسی را وارد می‌کنیم. (بو، صدا، نور، لم*س و رنگ) مثلا به جای «صبح شد.» می‌گوییم: «بوی نان تازه از کوچه بالا آمد.»

واژه‌هایی با موسیقی درونی انتخاب می‌کنیم. واژه‌ها باید باهم بخوانند، حتی اگر وزن کلاسیک نداشته باشند. این تفاوت شعر را زنده می‌کند؛ خواننده فقط «نمی‌شنود»، بلکه می‌بیند و حس می‌کند.
 
تمرین:

یک جمله‌ی کاملاً ساده انتخاب کنید، مثلا «باران آمد.»

حالا ۲–۳ نسخه‌ی شاعرانه ازش بسازید. مثلاً:

«باران، خواب خیابان را پاشید.»

«ابر، دلش را روی پشت‌بام‌ها خالی کرد.»

«چکه‌ها از دورترین نقطه‌ی آسمان می‌رسیدند؛ انگار کسی راه افتاده باشد سمت ما.»

لازم نیست پیچیده باشد؛ کافیست نگاه‌تان را عوض کنید.
 
۲- عنصر «تازگی»؛ چرا یک تصویر تازه شعر را ماندگار می‌کند؟

دومین رکن مهم زیبایی‌شناسی، تازگی است؛ همان چیزی که شعر را از حالت جمله‌ی زیبا خارج می‌کند و آن را تبدیل به تجربه‌ای می‌کند که در ذهن می‌ماند؛ اینکه چرا تصویر تازه شعر را ماندگار می‌کند؟

یکی از چیزهایی که شعر خوب را از شعر معمولی جدا می‌کند، تازگی تصویر است. تازگی یعنی شاعر بتواند از یک حس آشنا، یک تصویر ناآشنا بسازد؛ تصویری که خواننده بعد از خواندنش کمی مکث کند و با خودش بگوید: «این را تا حالا این‌گونه ندیده بودم.»
تازگی الزاماً به معنی عجیب‌نوشتن نیست. نه به استعاره‌های خیلی سخت نیاز دارد و نه به کلمات عجیب. تازگی از دقت می‌آید؛ از اینکه جهان را از نزدیک‌تر نگاه کنی؛ از اینکه لحظه‌ای را ببینی که دیگران از کنارش رد می‌شوند. اما تازگی واقعی از دیدن دقیق می‌آید، نه از سخت‌نویسی.


 
حالا چرا تصویر تازه، ماندگار است؟ چون ذهن ما چیزی را بهتر به یاد می‌سپارد که انتظارش را نداشته.

چون شعر تازه باعث می‌شود خواننده صحنه را دوباره ببیند و معنای آن را درک کند. چون مخاطب حس می‌کند شاعر حرفی زده که خودش بلد بود ولی هیچ‌وقت نگفته بود. انگار برای اولین بار؛

معنایی که صد بار شنیده بودیم، ناگهان روشن‌تر می‌شود.

چون تازگی، نجات دهنده‌ای است بین حس شخصی تو و تجربه‌ی مشترک همه. شعر تازه، حرف‌های معمولی را به تجربه‌ی تازه تبدیل می‌کند.
 
آخرین ویرایش:
حال به موضوع مهمی می‌پردازیم؛ کلیشه چیست و چرا کار نمی‌کند؟

تصویرهایی که آن‌قدر تکرار شده‌اند که دیگر حس نمی‌سازند. این‌ها زمانی درخشان بوده‌اند، اما امروز مثل چراغی‌اند که هزاربار روشن و خاموش شده و دیگر نوری ندارند. به‌جای اینکه خواننده را تکان بدهند، از کنارش رد می‌شود، چون که بارها شنیده شده‌اند:

«دل شکسته»
«چشم‌های چون ستاره»
«قلبم گرفت»
«مثل شمع سوختم»
«اشک‌هایم جاری شد»

این‌ها زمانی زیبا بوده‌اند، اما حالا دیگر اثر اولیه‌شان را از دست داده‌اند. کلیشه خطرناک است چون حس را گزارش می‌کند، نه تصویرش را.
 
حال نسخه‌ی تازه یعنی چه؟

یعنی همان حس را دوباره کشف کنی؛ نه با کلمات جدید، بلکه با نگاه جدید. راهش هم پیچیده نیست؛ پیدا کردن یک جزئیات کوچک و دقیق. از دل روزمرگی یک لحظه‌ی خصوصی پیدا کن و به جای توضیح، صحنه بساز، نه گزارش. مثلاً جمله‌ی:

«تنهایی‌ام زیاد بود.»

که گزارشی مستقیم و تکراری است، نه صدا دارد، نه بو و نه تصویر. فقط حسی را اعلام می‌کند. اما اگر بنویسیم:

«چایم دو بار سرد شد و هنوز کسی در را نزده بود.»

تنهایی را نمی‌گوییم؛ نشان می‌دهیم و همین نشان دادن است که تازگی می‌سازد. این جمله ساده است، اما تصویر دارد، حس دارد و خواننده را وارد فضا می‌کند. همین جمله معنای واقعی تازگی را به طور کامل مشخص می‌کند.
 
حال چطور تصویر تازه پیدا کنیم؟

لحظه‌های کوچک را جدی بگیر. (مثلاً صدای کلید، لکه‌ی نور، بخار چای، سایه‌ی یک پرنده و…) شعر دقیقاً همین‌جاها پنهان می‌شود. به جای حس، نشانه‌ی حس را بنویس.

به جای «ترسیده بودم»، آن رفتاری که ترس را نشان می‌دهد را بنویس. می‌توانیم بنویسیم: «دستم روی دستگیره عرق کرده بود و جرئت چرخاندنش را نداشتم.»

از تجربه‌ی واقعی خودت استفاده کن؛ حتی اگر فکر می‌کنی ساده است؛ سادگی شخصی، همیشه از کلیشه‌ی زیبا بهتر است. چیزی را بنویس که معمولاً نادیده گرفته می‌شود. تازه‌ترین تصویر، همیشه از دل ساده‌ترین صحنه‌ها بیرون می‌آید.
 
تمرین
یک احساس کاملاً معمولی انتخاب کن:
خستگی / دلتنگی / ترس / شادی / بی‌حوصلگی
بعد یک جمله‌ی تازه ازش بساز؛ جمله‌ای که تکراری نباشد، تصویر داشته باشد و یک صحنه کوچک بسازد.

مثال‌ها:
دلتنگی: «نامت را که بردم، چراغ خاموش اتاق یک لحظه لرزید.»
خستگی: «راه می‌رفتم؛ انگار زمین هر قدمم را مثل برف آب‌شده فرو می‌بلعید.»
ترس: «سایه‌ام جلوتر رفت؛ خودم پشت نور ماندم.»
بی‌حوصلگی: «ساعت می‌چرخید؛ عقربه‌ها اما انگار روی یک آه ایستاده بودند.»
شادی: «به خنده‌ام که رسیدی، جهان مثل حبابی کوچک بالا آمد.»

این‌ها فقط ایده‌اند. شعر واقعی وقتی ساخته می‌شود که تو تصویر خودت را پیدا کنی.
 
عقب
بالا پایین