آخرین محتوا توسط لیلا مرادی

  1. لیلا مرادی

    نظارت همراه رمان زخمه‌ی خلقان | ناظر: زهرا سلطانزاده

    سلام زهرا جان راوی رمان سوم شخص(دانای کل) نامحدوده و می‌تونه تموم حالات شخصیت‌ها و مکان رو توصیف کنه. در طول رمان سعی شده شرح حال هر کاراکتر رو جوری بنویسم که مخاطب بفهمه الان منظورم با کیه. قبلاً بود و ناظر قبلی تذکر نداده بود. فکر کنم به هر دو صورت درسته گلم عزیزم خط دیالوگ خط تیره کوچیکه -...
  2. لیلا مرادی

    شاخص رمان زخمه‌ی خُلقان | لیلا مرادی

    آذر با چشمان گشاد شده سعی می‌کرد او را از خود جدا کند. تمام حاضرین انگشت به دهان مانده‌ بودند‌. - ولم کن دختره‌‌ی پاپتی! شوهرم رو اون برادر لقمه‌ به‌ حرومت کشت، حالا نوبت منه؟ ناسزا کنان به عقب هلش داد که اگر عزیز و عاطفه نبودند، به حتم از پشت می‌افتاد. آخ که زبان نیش‌دارش بدجور هدف را نشانه...
  3. لیلا مرادی

    شاخص رمان زخمه‌ی خُلقان | لیلا مرادی

    اخم کرد، تیز به طرفش چرخید. - پس پلیس این وسط چی‌کاره بود؟ پوزخند زد. - دیگه باید فهمیده باشی که قدرت این آدم‌ها چقدر زیاده. توی این سال‌ها با فردی به نام مختار خاک‌باز کار می‌کرده، قاچاق سوخت و مواد و اسلحه. بعد نگاهی به دور و برش انداخت و محتاطانه عکس سه در چهاری از جیب سوئیشرتش خارج کرد. مردی...
  4. لیلا مرادی

    شاخص رمان زخمه‌ی خُلقان | لیلا مرادی

    خوش‌باورانه می‌اندیشید که یک کلمه امیدوارکننده جلوی به وقوع پیوستن حوادث ناگوار را می‌گیرد. زن‌ جوان انگار در پاسخ دادن تردید داشت، رگه‌هایی از تأسف در میان دیدگان ریز بادامی‌اش می‌غلتید. - توکل به خدا! ما وسیله‌ایم، ولی تمام تلاشمون رو می‌کنیم. بهتره زودتر حرف‌هاتون رو بزنین، وقت تنگه. بعد از...
  5. لیلا مرادی

    شاخص رمان زخمه‌ی خُلقان | لیلا مرادی

    *** نوک کفشش را با حرکت پرنوسانی روی خط عمودی کاشی می‌‌مالید. دلش داشت بالا می‌آمد و این پیرمرد خرفت هم یک‌ ذره به کارش شتاب نمی‌داد. در حالی که دکمه‌های روپوش سفیدش را، کند و با طمأنینه گزافی می‌بست، آهسته پشت میز بزرگ مستطیلی‌اش خم شد و درب یکی از کشوهایش را گشود. موهای جوگندمی و ژولیده‌اش که...
  6. لیلا مرادی

    نظارت همراه رمان زخمه‌ی خلقان | ناظر: زهرا سلطانزاده

    سلام گلم دو پارت https://forum.cafewriters.xyz/threads/39670/post-383314
  7. لیلا مرادی

    شاخص رمان زخمه‌ی خُلقان | لیلا مرادی

    بوق ممتد موبایل، همانند سوت بلند قطار تنش را به رعشه می‌انداخت. طوماری از خیالات منفی، کمر همت بسته‌ بود که مغزش را در خود قورت بدهد. یاسر با نگرانی از موتور فاصله گرفت و به سمتش آمد. - دِ میگی چی شده یا نه؟ وقتی جوابی از سویش نشنید، موبایل را از بین انگشتان شل شده‌اش قاپید، با دیدن صفحه‌ی...
  8. لیلا مرادی

    نظارت همراه رمان زخمه‌ی خلقان | ناظر: زهرا سلطانزاده

    چهار پارت ارسال شد. هر زمان تونستین چک کنین، عجله‌ای نیست. https://forum.cafewriters.xyz/threads/39670/post-380135
  9. لیلا مرادی

    شاخص رمان زخمه‌ی خُلقان | لیلا مرادی

    از این جواب کوبنده دندان به هم سابید و بی‌میل رو گرفت. اسد، افتان و خیزان کلمات را سر هم می‌کرد تا خود را از دردسر معاف کند. - به والله بی‌تقصیرم، تا رسیدم صدای فریاد آقا رو شنیدم؛ اون لحظه... اون لحظه دنیا روی سرم آوار شد. رفته‌رفته صورتش به کبودی میزد. - دیدم‌ خو... خونین و مالین افتاده...
  10. لیلا مرادی

    شاخص رمان زخمه‌ی خُلقان | لیلا مرادی

    امیرعلی که برای جلوگیری از تابش مستقیم آفتاب یک دستش را به شکل سایه‌بان روی پیشانی‌اش گذاشته‌ بود، با سقلمه‌ای که یاسر به او زد، چشم از کنکاش دور و اطرافش برداشت و به سمت صدا چرخید. مردی خوش‌قامت با هیکلی ورزشکاری که عضلات برجسته‌اش از روی لباس قیری‌ رنگش نمایان بود، با قدم‌هایی بلند و محکم طوری...
  11. لیلا مرادی

    شاخص رمان زخمه‌ی خُلقان | لیلا مرادی

    یاسر ضمن پرسیدن حالش، سوی صندلی خالی‌ هدایتش کرد. سرهنگ به محض نشستن درخواست مسکنی کرد و دست بر فرق سر کم‌‌مویش کشید. - همین الان از ستاد برگشتم، خبر آوردن که یه کله‌گنده کشته شده. توی این منطقه داره اتفاق‌های عجیب و غریبی می‌افته! سردی استیل لیوان، زیر پوست سرانگشتان جوهری‌ امیرعلی دوید...
  12. لیلا مرادی

    شاخص رمان زخمه‌ی خُلقان | لیلا مرادی

    *** ناله‌های دردناک و پشت بندش ضرب و شتم و ناسزا، چون غرشی مهیب دیوارهای نازک پاسگاه را به رعشه می‌انداخت. رایانه را با کلافگی خاموش کرد و سرش را بین دستانش فشرد. حساسیتش نسبت به شاهرخ داشت تبدیل به نشخوار ذهنی میشد که نمی‌توانست آن‌ها را به راحتی گوشه‌ای دور بیندازد. حرکت ممتد پاندول ساعت در...
  13. لیلا مرادی

    نظارت همراه رمان زخمه‌ی خلقان | ناظر: زهرا سلطانزاده

    خداقوت آره، این مشکل توی انجمنه که نمی‌دونستم چطور باید رفعش کنم، مرسی که گفتین
  14. لیلا مرادی

    نظارت همراه رمان زخمه‌ی خلقان | ناظر: زهرا سلطانزاده

    سلام گلم چهار پارت ارسال شد. https://forum.cafewriters.xyz/threads/39670/post-379526
  15. لیلا مرادی

    شاخص رمان زخمه‌ی خُلقان | لیلا مرادی

    تعریف‌های امیرعلی می‌توانست مهر تأییدی بر شنیده‌هایش بزند. - تب تند عاشقیشون روز‌ به‌‌ روز داشت سرد میشد، آخه حسام یه پسر دانشجویی بود که نمی‌تونست زیاد بدون پول پدرش دووم بیاره، همین باعث شد کارشون به اختلاف بکشه‌. اینجای حرفش مکث کرد و پلک روی هم گذاشت. -‌‌ صدف دنبال وسیله‌ای بود که به...
  16. لیلا مرادی

    شاخص رمان زخمه‌ی خُلقان | لیلا مرادی

    حالش کمی جا آمده‌ بود. از جا برخاست و شال کرم مروارید دوزی شده‌اش را روی موهای فر و آزادش گذاشت. - درست نمی‌دونم، اما راجب شراکت و سرمایه‌گذاری روی پوشاک صحبت می‌کرد. امیرعلی سعی کرد شک و تردیدهایش را ازبین ببرد. - این نشونه خوبیه. شاید هم به امید خدا مخش به سنگ خورده باشه و از خر شیطون پایین...
  17. لیلا مرادی

    شاخص رمان زخمه‌ی خُلقان | لیلا مرادی

    دستان ماه‌بانو روی دامن مخملی پیراهنش لغزید. موسیقی‌ای که پخش میشد، همهمه‌ی جمعیتی که با شور فراوان دست می‌زدند و غرق در جشن و سرور بودند، مثابه‌ی¹ پشه‌های مزاحم، درونش را می‌گزید. اصلاً حواسش به افتادن شالش روی شانه‌هایش نبود. - م... من اومدم... ادامه‌ی جمله در دهانش نصفه ماند. امیرعلی نگاه به...
  18. لیلا مرادی

    شاخص رمان زخمه‌ی خُلقان | لیلا مرادی

    آدم‌ها همیشه از تلخی‌های صداقت فرار می‌کنند و ترجیح می‌دهند با شیرینی دروغ‌ها، محیط امن دورشان را حفظ کنند. با چنین وضعیتی دست و پنجه نرم می‌کرد که نکند وقایع بیشتری برای فهمیدن وجود داشته باشد و او را به ته دره هل دهد! در کشمکش با موریانه‌های بدخیم ذهنش، تردیدش را کنار گذاشت و سؤالی که ذهنش را...
  19. لیلا مرادی

    نظارت همراه رمان زخمه‌ی خلقان | ناظر: زهرا سلطانزاده

    سلام، خداقوت فراوان😍🤗 ممنون از نکاتی که گفتین زهراجان فقط چند تا نکته رو باید ذکر کنم: اینجا خودم نخواستم که اسم شخصیت رو بیارم و ترجیح دادم خواننده به مرور بفهمه که صدف خدمتکاره. ناظرهای قبلی چون این‌طور اصلاحیه می‌دادن برای همون از اول همون‌طوری نوشتم و فکر کنم هر دو مدلش مرسوم باشه❤ راوی...
  20. لیلا مرادی

    نظارت همراه رمان زخمه‌ی خلقان | ناظر: زهرا سلطانزاده

    @زهرا سلطانزاده سلام بر شما، وقتتون به کام شادی در نبود ناظر قبلیم پارت‌ها روی هم انباشت شدن عزیزم، صبر می‌کنم تا چک کنین و بعد پارت‌گذاری کنم الان بیست پارت چک نشده مونده.
  21. لیلا مرادی

    نظارت همراه رمان زخمه‌ی خلقان | ناظر: زهرا سلطانزاده

    ۴ پارت ارسال شد. https://forum.cafewriters.xyz/threads/39670/post-377454
  22. لیلا مرادی

    شاخص رمان زخمه‌ی خُلقان | لیلا مرادی

    در حال گردگیری چشمش به کمد افتاد، میل کنجکاوی در وجودش وول خورد. شاید با کمی ماجراجویی می‌توانست چیزی از گذشته دستگیرش بشود. از آن روز به بعد، صدف دیگر پیدایش نشد و او حس می‌کرد حسام دارد زیرزیرکی کارهایی انجام می‌دهد. مقابل کمد نشست و درب اصلی‌اش را با کلید گشود. تمام کشوها را زیر و رو کرد، اما...
  23. لیلا مرادی

    شاخص رمان زخمه‌ی خُلقان | لیلا مرادی

    دست بر دهانش گرفت تا هق‌هقش بالا نرود. این تن ویرانه‌ از بس طعم رعب‌آور پس‌لرزه را چشیده‌ بود، دیگر نای ادامه دادن نداشت. از آغوشش بیرون آمد و نفسی گرفت. - اون‌ها به ناحق مردن، شما که نمی‌دونین چه اتفاقی افتاد! حال که دخترک خود می‌خواست از اتفاق‌های رخ داده پرده‌گشایی کند، بهتر دید پای حرف‌هایش...
  24. لیلا مرادی

    شاخص رمان زخمه‌ی خُلقان | لیلا مرادی

    تکیه بر نرمی بالش داد و تمام قدردانی‌اش را در چشمانش ریخت. با وضعیت بحرانی کنونی، حضور چنین آدم‌هایی برایش نعمت بود و به او می‌فهماند که هنوز هم انسان‌های شریف و خوب در دنیا وجود دارند. گیج و ویج به عاطفه که چهار زانو نشسته‌ بود و پیاز را وسط سفره دو نیم می‌کرد خیره شد. بوی خوش چربی گوسفند و...
  25. لیلا مرادی

    شاخص رمان زخمه‌ی خُلقان | لیلا مرادی

    پیرزن چشم و ابرویی برای نیش باز عاطفه چرخاند تا به بذله‌گویی‌اش پایان دهد. مادر یک دختر نوجوان بود و هنوز باید به او می‌آموخت در مقابل میهمان چطور رفتار کند. چشمان ترگل به این‌ سو و آن‌ سو پنجه می‌کشید. تلألو نور از پنجره‌های هلالی و رنگی ساطع میشد و تاج‌های نباتی مبلمان زرشکی را برق می‌انداخت...
  26. لیلا مرادی

    نظارت همراه رمان زخمه‌ی خلقان | ناظر: زهرا سلطانزاده

    سلام عزیزدلم خوبی؟ ۴ پارت فرستاده شد قشنگم https://forum.cafewriters.xyz/threads/39670/post-377203 در مجموع ۱۶ پارت چک نشده
  27. لیلا مرادی

    شاخص رمان زخمه‌ی خُلقان | لیلا مرادی

    ترگل آن‌قدر ذهنش معطوف گرفتاری‌هایش بود که فکرش پی خود نمی‌چرخید. هر مرد ناشناسی را که با لباس سیستانی در خیابان می‌دید، حس می‌کرد گرگ‌های آماده به خدمت ابوداوود هستند که برای شکار بره‌ای چون او تعقیبش می‌کنند. آهی کشید و سرش را به شیشه‌ی بخار گرفته چسباند. در این جاده‌‌ای که نمی‌دانست به کجا...
  28. لیلا مرادی

    شاخص رمان زخمه‌ی خُلقان | لیلا مرادی

    مادامی که با غم و دل‌خونی‌هایش دست و پنجه نرم می‌کرد، یک کلام محبت‌آمیز کافی بود که شعله‌ی گرمی بر خزان روحش بتابد. اینکه هنوز در چرخه‌ی زوال زندگی پوسیده نشده‌‌ بود چه علتی داشت؟ سر بالا آورد، نگاهشان که به‌ هم تلاقی کرد، چیزی در سینه‌اش لرزید، انگار یخ‌های قلبش ترکید. به نظر از پاسگاه برمی‌گشت...
  29. لیلا مرادی

    شاخص رمان زخمه‌ی خُلقان | لیلا مرادی

    صحبت از شکم که می‌آمد خودش را هم نمی‌شناخت. بوی خوش ادویه‌ها دلش را مالش می‌داد. تکه‌های مرغ سرخ‌شده را به سس آغشته کرده و با ولع می‌بلعید. در این حین متوجه شد مرد ساکت مقابل، از آغاز تا الان به او زل زده‌ است. غذای درون دهانش را با چند جرعه نوشابه فرو فرستاد و برگی دستمال از کنار ظرفش برداشت...
  30. لیلا مرادی

    شاخص رمان زخمه‌ی خُلقان | لیلا مرادی

    *** نور خورشید صبحگاهی از پنجره به درون اتاق می‌تابید. قطره‌های سرم آرام‌آرام می‌چکید. او را به بخش دیگری منتقل کرده‌ بودند که به جز خودش دو بیمار دیگر هم حضور داشتند که برعکس او بیشتر اوقات روز را می‌خوابیدند. اصلاً امروز چندم بود؟ پرستار آمده‌ بود و بانداژ سرش را عوض می‌کرد. زخم‌های تنش به...
  31. لیلا مرادی

    چالش [ تمرین نویسندگی ]2️⃣3️⃣

    از این می‌سوزم که چرا خدا مجازات گناه‌های من را با گرفتن جان تو گرفت.
عقب
بالا پایین