و عجب فرداییست...
کاش دنیای ما بی دیوار بود، یا که چند پنجره بیشتر میداشت که تو را از پس آن میدیدم. ولی تو میدانی، تو به رگ خون و به سر عقل و به تن روح منی؛ و در این جان چنانی که در آن فاصلهها بی معنیست.
چقدر فاصلهی بیمعنی بین ما افتاده.
ولی من آنجایم، به همانگونه که تو اینجایی، و مرا...