صدای کلید توی قفل پیچید و در با صدای نالهای باز شد.
نور تند راهرو چشمهام رو زد، ولی هنوز قدرت نداشتم که دستم رو بالا بیارم. نگهبان با صدای خشک گفت:
ـ حبست تموم شد؛ بلند شو.
با زحمت از دیوار جدا شدم؛ بدنم مثل چوب خشک شده بود، انگار هر عضلهام التماس میکرد که همونجا بمونم. قدمهام کند بود، ولی...