«بسمه رب الجنوب»
تو یه نویسندهای و داری داستان مینویسی.
در بارهی مردی که هر سال، سر یه روز و ساعت مشخص به شماره عشق سابقش زنگ میزنه اما گوشی خاموشه، تا یه شب که یهو تلفن بوق میخوره و بعد صدای
زنی توی گوشی میپیچه...
پایان این داستان رو با چه جملهای تموم میکنی؟
در این بخش ازتون میخوایم از نگاه چند بعدی به کتاب نگاه کنید. در این طرح بجای اینکه از کلیت تحلیل کتاب حرف بزنیم، میخوایم هر کدوم روی یک بعد خاص از کتاب تمرکز کنیم(مثلا مضمون، زبان، ساختار یا شخصیت پردازی) که با اتمام رسیدن کتاب تمام زاویهها کنار هم قرار میگیرن و تصور کاملی از کتاب شکل میگیره...
«بسمه رب الجنوب»
با عرض ادب و احترام این تایپک در جهت بحث و گفتوگو برای کتاب منتخب پنجمین چالش کتابخوانی 1404 زده شده است
لذا از ارسال هرگونه پیام نامرتبط جدا خودداری فرمایید.
https://forum.cafewriters.xyz/threads/42906/post-384316
باتشکر
طبق نظرسنجی انجام شده کتاب منتخب ششمین دوره بخش کتابخوانی
کتاب بیگانه از آلبر کامو میباشد.
شرکت کنندگان عزیز
@سارا مرتضوی
@RosA
@ماهک (ماهی )
@حسین یحیائی
اول نوبت از چالش از امروز شروع میشود
فایل کتاب: کلیک کنید
بخش مدنظر برای مطالعه: از صفحه 3 تا 30 کتاب
(از توضیح بیگانه تا همه...
۱- با سلام، لطفا در ابتدا خودتون رو به مخاطب های ما معرفی کنید.
سلام سلام، محمد هستم ۲۴ ساله از تهران.
۲- لطفا آثار خودتون رو برای شناخت بیشتر معرفی کنید.
رمان پرتره، داستان کوتاه آجودانیه، دلنوشته رویای وارونه، داستکهای یک بهمن خاطره، کی مثل من؟، وقتی برای ماه دست تکان دادم، سوگنامهای برای...
غزلِ بادِ بیپاسخ
به باد گفتم که چرا رازِ جهان آشوب است؟
به خنده گفت: «جوابی که نیابی، خوب است.»
هر آنچه دیده شود سایهٔ رفتاری ماست،
وجودِ ما همه بر شانهٔ وهمی کبود است.
به عقل دل نسپارم، که مرا سرگردان کرد،
به عشق دل نبندم، که سرانجامش دود است.
هزار فکر دویدم، نرسیدم به حقیقت،
که راهِ دیدنِ...
غزلِ سایهٔ اندیشه
درونِ جان من، ای سایهها چه میگذرد؟
که هرچه فکر کنم، راه به جایی مینبرد.
جهان چو دفترِ خواب است و ما نقشِ عبور،
نوشتهایم، ولی دستِ زمان خط میبرد.
در آسمانِ دلم، نورِ یقین میلرزد،
چنان ستارهٔ تنها که به شب میپرد.
وجودِ ما نفسی بیش نبوده در باد،
که چون غباری از این خاک...
غزلِ پرسشِ شب
چه رازهاست که در سینهٔ جهان پنهان است؟
که جانِ خسته زِ پرسیدنِ آن حیران است.
شُگِفت آنکه دل از خویش هزاران منزل،
همی رود به کجایی که رهش نامعلوم است.
شب از هجومِ سکوتش به جانم افتاده،
که گویی آینهای در دلِ من ویران است.
به هر چه مینگرم سایهِ وهمی پیچان،
به هر که دل بسپارم،...
چند توصیه برای فضا سازی بهتر:
🍂1. حواس پنجگانه
استفاده از بوها، صداها، جلوههای بصری یا سایر چیزهایی که به حواس پنجگانهی ما ربط دارند میتواند صحنههای آشنا و زندهای ایجاد کند. کافی است بدانیم برای نشان دادن چیزی که میخواهیم، نگرانی یا ترس یا عشق و شادی از کدام حواس میتوانیم بهره بگیریم...
📚 «چند نکته برای فضاسازی در نوشته»
«پنجره را باز کردم اما به هر چه نگاه میکردم چیزی نمیدیدم. سرما به پهلوهام چنگ زده بود و دندانهام را قفل کرده بود. صدای گاه و بیگاه سگها هیچ معنایی در آن تاریکی نداشت. گاهی سرفهای میکردند، اعتراضی هم نداشتند. گویی بخشی از زندگی است؛ مثل نفس کشیدن،...
#فضا_سازی
🌱.فضاسازی چیست؟
منظور از فضا سازی، فضای درون داستان هست که باید به شکل واضح توضیح داده بشه به طوری که مخاطب بتونه اون اتفاق، حادثه و حس رو کاملا درک و تصور کنه.
🌱.فضاسازی توی رمان و داستان کوتاه اهمیت زیادی داره، پس شما به عنوان یک رماننویس، باید قوهی تخیل خوبی داشته باشید تا...
ویکتور آهسته قدم برداشت. هر گامی که روی زمین میگذاشت، نه مهر حضور، بلکه مهر فهم تازهای ثبت میکرد. دیوارهای باریک کوچه تنگتر میشدند، اما نور میان آنها نه کم میشد، نه میگریخت؛ بلکه روشنتر جلوه میکرد. مه رقیق هوا، حالتی شیشهای به فضا داده بود، انگار جهان از ورای لایهای نازک از آب دیده...
🎯.ژانر بزرگسال
این ژانر معمولاً شامل موضوعات و محتوای پیچیدهتر و عمیقتری است که به مسائل اجتماعی، روانشناسی و روابط انسانی میپردازد. داستانها ممکن است شامل صحنههای بزرگسالانه یا مباحث جدی باشند.
🌱نمونه: کتابهای صدسال تنهایی، اثر گابریل گارسیا مارکز
🎯.شاعرانه
این ژانر به زیباییهای زبان...
بسمه الحق
اگر دنیای داستاننویسی را یک جهان بیانتها بدانیم، ژانرها همان مسیرهاییاند که ما را به نقطههای مختلف این جهان میبرند؛ یکی به تاریکی و تعلیق، یکی به نور و عاشقانهها، یکی به فانتزیهای بیمرز و یکی به واقعیتهای تلخ و عریان.
در این تاپیک میخواهم همین مسیرها را با هم قدم بزنیم و از...
غزل معشوق پنهان
به هر طرف که دویدم، نشانِ روی تو بود،
ولی تو در پسِ پرده، همی نهانِ منی.
چو بادِ خسته گذشتم زِ دشتهای جهان،
هنوز بوی تو آمد، که مهربانِ منی.
شبِ دراز نشستم به گریه در خمِ ماه،
که ای طلسمِ شبانه، چرا جهانِ منی؟
نه دل زِ یاد تو سیر است، نه جان زِ دوریات آرام،
تو آتشِ دلِ من،...
در را که باز کردم، فقط یک جمله روی کاغذ بود: میدونستم برمیگردی…
نفس کشیدن سخت شد. انگار تمام آن روزهایی که فکر میکردم از اینجا عبور کردهام،
یکباره برگشتند و دورم حلقه زدند.
چشمهایم را بستم؛ میدانستم هیچکس منتظرم نبود،
اما همین جمله… بوی آشنایی میداد،
بوی کسی که سالهاست دیگر وجود ندارد،...
ورود برای عموم آزاد است
همراه شما هستیم با سری اولین تمرین نویسندگی؛
دیالوگ زیر رو ادامه بدید:
«در را که باز کردم، فقط یک جمله روی کاغذ بود: میدونستم برمیگردی…»
«بسمه رب الجنوب»
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت تمامی کاربران انجمن کافه نویسندگان
مفتخریم که ششمین دوره چالشِ کتابخوانی 1404 را برگزار کنیم.
⭕لطفا قبل از شرکت در چالش حتما قوانین را مطالعه کنید⭕
قوانین کتابخوانی ( روی متن کلیک کنید)
⭕چنانچه قصد شرکت در دوره کتابخوانی را دارید، میتوانید...
برنامه ۱ تا ۱۰ آذر
نقد و بررسی رمان تقدیس تاریکی
نویسنده: @Noghre
◀ لینک اثر
◀لینک نقد
نقد و بررسی دلنوشتهی نقاهت سوگ
نویسنده: @سونی
◀لینک اثر
◀لینک نقد
جهت قرار گرفتن اثرتون در برنامه کاری تیم رمانخور با بنده هماهنگ کنید.
#۲۳۹
۱) پرش لحنی و ناهماهنگی زاویهٔ دید
غلط:
در بعضی جملهها وارد ذهن و احساس امیرعلی میشوی («تنش را به رعشه میانداخت»، «فشار عصبی باعث میشد نتواند منظورش را برساند»)
اما همزمان زاویه دید ناگهان به توصیف بیرونی و دانای کل تغییر میکند («جسمی را در پارچه پیچیده بودند»، «رهگذران…»).
درست...
یه بار❌
یک بار✅
دروز خاکسپاری پدر❌
در روز خاکسپاری پدر✅
منم دارم
من هم دارم✅
شکست نخوردی. فقط دختر پرشور و سرزندهایه❌
🟥 جمله ایراد داره
شکست نخوردی. فقط دختر پرشور و سرزندهای هستی✅
بئاتریس سال پیش، شبی در آستانه کریسمس
بئاتریس سال پیش، شبی در آستانهی کریسمس✅
🟥 دیالوگها محاوره بود ولی این...
یه جور میشه گفت
یک جور میشه گفت✅
وظیفه مرد اینه که زنشو سر جاش نگه داره
وظیفه مرد اینه که زنشرو سر جاش نگه داره✅
حسابشو میرسه
حسابشرو✅
در مراسم خاکسپاریش
در مراسم خاکسپاریاش ✅
باید قبل از برگشتن سر بزنم بهشون.
🟥 فعل در آخر جمله میآید.
باید قبل از برگشتن، بهشون سر بزنم✅
برای رسیدن به سیاتل...
حتی یک شب آرام نگذرانده بودم. مدام به پهلو میغلتیدم، تا شاید خوابم ببرد، و هر بار کابوسی بود که با عرق سرد از آن بیرون میپریدم.
🟥 جمله روان نیست و مشکل داره، پیشنهاد ویرایش میدم مثلاً:
حتی یک شب آرام هم نگذرانده بودم، مدام از این پهلو به آن پهلو میشدم. و هربار با کابوسی از خواب میپریدم...
ویکتور در امتداد خیابان روشن قدم برداشت، اما چیزی در هوا جابهجا شده بود؛ نه در نور و نه در صدا، بلکه در ضرباهنگی پنهان که میان همهچیز جریان داشت. انگار شهر آهستهتر نفس میکشید، مثل کسی که کلمهای ناگفته را پیش از اداکردن، آرام مزه کند. بوی لیموی تازه از مغازهی میوهفروشی با بوی چوب خیس...
ویکتور آرام در امتداد خیابان روشن قدم برداشت. هوا بوی ترکیبی تازهای داشت؛ بوی نانِ گرمشده در تنور، بوی بارانِ مانده روی برگها و بوی خفیف آهنِ مرطوب از ریلهای قدیمی تراموا. هر نفسی که میکشید، عمیقتر میشد؛ انگار سینهاش بعد از سالها یاد گرفته باشد آزادتر باز شود. نور چراغهای مغازهها روی...
غزلِ وصالِ محال
به شوقِ دیدنت عمری دویدم در غبارِ شب،
ولی در آینه دیدم: سراب است این قرارِ شب.
نفس در سینه میگیرد، چو نامت میرسد بر جان،
دلم گم میشود، چون باد در دامانِ بهارِ شب.
تو را دیدن محال افتاد، اما در دلِ خامم،
همه هستی تویی، ای ماهِ پنهان در کنارِ شب.
به رویایی رسیدم که فریبش از...
غزلِ فانوسِ بیساحل
دل آوارهام امشب، به صد تنها غمین گشتم،
به ظلمت پا نهادم، تا زِ نور خویش بین گشتم.
جهان فانوسِ لرزانیست بر دریای بیپایان،
منی کشتیشکسته، غرقِ وهم و آفرین گشتم.
به هر سو رفتم و دیدم، رهی از سایهها خالی،
تو را گم کرده بودم، آه… از آن دم بر زمین گشتم.
نه بانگِ صبح...
غزل رازِ گمشده در چاه
شبِ تقدیر، مرا در چاهی از اندوه افکندی،
جهان در چشمِ حیرانم، چو خوابی سرد خندیدی.
نه یوسفی، نه پیغامی، نه دستِ رَستگاریها،
من و این چاهِ بیپایان، که هر دم ژرفتر دیدی.
زلیخایِ دلم آن عشقِ دیوانهگَرِ غمگین،
به سویی رفت، که میگفتی: «قضا این است، سر چیدی.»
به دستت...
ویکتور هنوز در میدان ایستاده بود. مه آرام عقب میرفت و روشنایی باریکی که از میان شکاف هوا عبور میکرد، مانند خطی لرزان بر سنگفرش میافتاد. انگار شهر برای لحظهای سکوت کرده بود تا واکنش او را تماشا کند. صدای آب فواره در گوشش میپیچید؛ سنگینتر از همیشه، شبیه ساعتشنی که کسی تازه آن را برگردانده...
جمعیت آرام پیش میرفت، اما برای ویکتور انگار هر آدم، هر سایه، هر قدم فقط مانعی بود میان او و آن زن. نه! میان او و کلارا. قلبش آنقدر تند میزد که ضربانش در گوشش میپیچید؛ ضربانی کوبنده و بیقرار، چیزی میان ترس و کشش، میان درد و اشتیاق.
مه از لابهلای بدن مردم حرکت میکرد؛ مثل دودی سفید که...
قلم روی میز افتاده بود، اما ویکتور هنوز نگاهش را از جملهی آخر برنداشته بود. کلمات در ذهنش میچرخیدند، مثل موجهایی که پشت سر هم به ساحل میخورند و هر بار چیزی از شنها را جابهجا میکنند.
«هیچ مهی بیدلیل شکل نمیگیرد.»
این جمله در ذهنش طنین انداخت؛ آرام اما پیدرپی، گویی کسی آن را از پشت...
درود و مهر بر دیوابانو
از قلم شما بسیار لذت بردم. روایت عمیق و صادق هست و با اینکه ساختار فلسفی داره هم شاعرانهاس و هم منظم.
موفق باشی.
قلمت مانا بانو.🍂🤎
چند ساعت بعد، آفتاب بالاتر آمده بود و گرمایش از لابهلای شاخههای درختان روی صورتش میافتاد. خیابان خلوتتر شده بود؛ فقط صدای رفتوآمد آرام مردم از دور میآمد. ویکتور روی نیمکتی کنار خیابان نشست و دفتر را بیرون آورد. جلدش حالا گرم بود و بوی کاغذ و گل در هوا پخش شد. انگشتش را روی نخِ باریکی کشید...
هر خطی که مینوشت، مثل بارانی بود که از ذهنش فرو میریخت و در صفحه ریشه میدواند. کلمات از دلش بیرون میآمدند؛ خیس و زنده، چنانکه گویی هنوز از مه عبور نکردهاند. جوهر در نور کمرنگ صبح برق میزد و بوی خاصی از کاغذ بلند میشد؛ بوی مرکب، بوی زمان، بوی خاطرهی تازهای که هنوز کامل نشده بود...
هوای شب سردتر شده بود، اما سردیاش دیگر نمیگزید. مثل دستی بود که فقط یادآوریاش را روی پوست میگذارد. ویکتور از پلههای سنگی پایین آمد؛ صدای قدمهایش میان دیوارهای خیس طنین داشت. چراغها کمنور شده بودند، بعضی خاموش، بعضی در باد میرقصیدند. بوی باران نزدیک در هوا پخش بود؛ بویی از خاک نمخورده،...
درود بر بانوی زیبا.
بنظرم به یک بازنویسی کلی نیاز داره هم از لحاظ علائم نگارشی و هم نوشتاری.
با اینکه دلنوشتهاس اما بعضی از پارتها لحن شعری دارن.
موفق باشی، قلمت مانا بانو.🍂🤎
برنامه ۲۰ تا ۳۰ آبان
نقد و بررسی کتاب روتین خاموش
نویسنده: @..LADY Dyva..
◀لینک کتاب
◀لینک نقد
نقد و بررسی دلنوشتهی ماهی در برکهی آسمان
نویسنده: @ماهک (ماهی )
◀لینک دلنوشته
◀لینک نقد
وضیعت:
جهت قرار گرفتن اثرتون در برنامه کاری تیم رمانخور با بنده هماهنگ کنید.
غزلِ سایه و آینه
چه دانم من که این بازی چه میخواهد زِ ما، ای شب،
که گاهی نغمه میپاشد، گهی آتش به جا، ای شب.
منم چون آینه، اما درونم تیرهتر از وهم،
نگاهِ خستهام در خویش گم شد، بیصدا، ای شب.
به خونِ فکرِ خود نوشم، به هوشِ درد میخندم،
که عقل اینجا تبه گردد، درونِ ماجرا، ای شب.
جهان چون...
غزلِ افسوس تقدیر
دگر نامی زِ ما در دفترِ دنیا نخواهد ماند،
که این افسانه بینامی، سزاوارِ فنا خواهد ماند.
من و تقدیرِ بیرحمی، که هر شب خنده میزد بر،
دلِ خستهام که در بندِ دعا خواهد ماند.
به خونِ خویش نوشیدم ش*رابِ خامِ بیفردا،
که شاید در رگِ این عشق، ندا خواهد ماند.
جهان آیینهی وهم است...
باد هنوز بوی نمک را با خودش میآورد، اما در لایهی زیرینش چیزی تازه حس میشد؛ بوی فلزِ خیس، بوی بارانِ نیامده، بویی از تغییر. ویکتور از کنار ساحل گذشت؛ شنِ مرطوب زیر کفشهایش نرم صدا میداد، شبیه ورقزدن آرامِ دفتر خاطرات. شب هنوز کامل نرسیده بود. آسمان بین آبی و خاکستری معلق بود و دریا نوری...
ویکتور در میان جمعیت قدم میزد. صدای گامهای خودش از همه واضحتر بود؛ گویی تنها پژواک او اهمیت داشت. شهر زنده بود، اما هر صدا در گوشش مثل انعکاسی از درون خودش طنین میانداخت. فروشندهها فریاد میزدند، کودکی میخندید، بادی از میان کوچهها عبور میکرد و بوی نان داغ، دود و عطر علفِ خیس در هوا...
ویکتور در امتداد خیابان قدم میزد. نور از لابهلای شاخههای درختان میتابید و سایهها روی سنگفرش میلغزیدند. هر نسیم، طرح تازهای روی زمین میانداخت و صدای پرندگان از بالای بامها، نازک و پرانرژی، در تضاد با آرامش سنگین شهر بود. دستش را روی دیوار کنار خیابان کشید؛ زبری خیس، سرمای مرطوب و بوی آهک...
چک شد عزیزم.
چند مورد غلط املایی داشتی که رفع شد.
خط دیالوگ باید فاصله داشته باشه.
بعضی وقتا پوینت میشه برای رفع اون بعداز خط دیالوگ اول یک نیمفاصله بزن بعد اون یک فاصله کامل.
قلمت مانا.🫀🌱
هوای شهر سنگین بود، نه از گرما، بلکه از چیزی شبیه یاد. نور غروب روی دیوارها افتاده بود و سایهی درختها روی زمین کشیده میشد. بوی خاک گرم از دل سنگفرش بلند میشد. ویکتور آرام قدم میزد، در میان جمعیتی که هرکدام به مقصدی نامعلوم میرفتند. صدای قدمها، گفتوگوهای پراکنده و خندههای دور، همه با هم...
ویکتور هنوز ایستاده بود. باد از سمت دریا به موهایش میپیچید و بوی نمک در فضا پخش میشد. آفتاب آرام از پس ابرها سرک کشیده بود؛ نورش نرم و کمجان بود، انگار خودش هم نمیخواست لحظهی میان روشنایی و سایه را بر هم زند. چشمهایش را بست و به صدای موجها گوش داد؛ هر موج جملهای ناتمام بود که به ساحل...
غزلِ سایه و یاد
فتاد سایهی او بر دلِ خرابِ من،
چو مِهر بر شبِ تیره، چو نور بر خَوابِ من.
گذشت عمر و نرفتی ز خاطرم ای دوست،
که بود یادِ تو آویزهی طنابِ من.
ز بوی زلف تو پر شد نسیمِ جانم باز،
ولی چه سود، که بیجان شد از عذابِ من.
به هر کجا که نظر کردم از تو نقش افتاد،
که در دو دیده تویی نقشِ...
مه نازکتر میشد، اما هنوز مثل پارچهای نیمهشفاف در هوا آویخته بود. نور خورشید از پشت آن عبور میکرد و جهان را به رنگی میان نقره و طلا درمیآورد. ویکتور آهسته از تپه بالا میرفت. سنگهای خیس زیر پایش صدا میدادند؛ صدایی خفه، شبیه نفس کشیدن زمین. هر قدمش با بوی خاک و نم آمیخته بود و هر نسیم، طعم...
باران شدت گرفته بود. خیابان زیر پایش بوی خاک خیس میداد؛ بویی سنگین و زنده، مثل بوی بازگشت. قطرهها از لبهی پالتویش میچکیدند و صدای برخوردشان با زمین، مثل تکرار یک جملهی قدیمی بود که جهان از یاد نبرده بود. مه در نور چراغها میلرزید؛ گاهی شبیه دود میشد، گاهی مثل نفس گرم انسانی که پشت گوشش...
غزلِ وصال
به باده گفتم و گفتا: وصال در فناست
میانِ نیستی است آنکه عاشقِ خداست
ز خویش رَستن و در او شدن، طریقِ سلوک
که در حضورِ عدم، جان به بینشان رباست
نه بوسه ماند و نه رخ، نه من، نه او باقی
که در وصالِ حقیقی، جداییِ ما رواست
دل از خودم تهی و پر ز نورِ بیپایان
که این وصال، سرآغازِ رفتنِ...
غزلِ یوسف (پاسخ به زلیخا)
به نامِ عشق، گناهی نمانده در دلِ من،
که نور بخشده بر این تیرهسیرِ حاصلِ من.
تو آمدی به هوایِ گناه، لیک ای دوست،
خدا نوشت در آن وسوسه، تطهیرِ من.
ز بندِ تهمت و زندان چو بگذرم روزی،
به یادِ گریهی تو میتپد ضمیرِ من.
زلیخیا، تو مپندار خستهام ز عشقت،
که عشق پاک بود و...
غزلِ زلیخا
به یادِ چهرهی او، پیر و بینوا ماندم،
ز عمرِ رفته فقط حسرتِ وفا ماندم.
زمان گذشت و نماند آن نگاهِ روشنِ او،
من از شرارِ گناهی همیشه جا ماندم.
به گریه شستم ازین چشم، خوابِ دیرینه،
که در تمنّای آن بوسهی خطا ماندم.
به باد گفتم و آه از دلم برون آمد،
که من اسیرِ همان بویِ قُمصطا...
قانون نگارشی: آخر جمله، قبل از نقطه، نیمفاصله نباید باشد.( بدون اینکه آب نیمفاصله استفاده کنی فقط نقطه بذار بعداز پایان جملهات)
در اینا اصلاح پیشنهادی هستن باعث میشن متنت روانتر بشه.
خود متنی که نوشتی کلا اوکی هستش و من فقط اصلاح پیشنهادی دادم بهت که متن سنگینی نداشته و روان باشه همین.
✅ ایراد: بین «به» و «خودش» بهتر است مکث کوتاه با ویرگول بیاید تا پرش لحنی نداشته باشد.
✅ ایراد: دو نقطه (:) در اینجا کاربرد ندارد؛ باید نقطه باشد.
✅ ایراد: فعل «میگه» باید با نیمفاصله نوشته شود: «میگه» → «میگه».
✅ ایراد: فعل «میگوید» از نظر زمانی با فضای روایت هماهنگ نیست؛ بقیه افعال...
باشه عزیزم چون من از نصفه نظارت میکردم کامل متوجه ساختار داستانت نشدم. امروز که از اول خوندم متوجه شدم.
میتونی پارت گذاریتو شروع کنی.
قلم زیبایی داری، قلمت مانا🌱🫀
غزلِ نامهای به معشوقِ بیوفا
نوشتم از دلِ تنگم، به خطِ اشک و فغان،
سلامی از دلِ ویران، به آن دلِ نادان.
چه بیخبر شدی از عهدِ عاشقانِ قدیم،
که رفت مهرِ تو از سینه چون غباری نهان.
به بوسههایِ تو سوگند، زهرِ نیرنگ است،
که ریخت بر ل*بِ من، وعدههایِ رنگیندان.
به هر نفس، غمِ تو میکشد به یادِ...
غزلِ بیداریِ بییار
چو از خیالِ تو بیدار گشتم ای دلدار،
شکست خوابِ خوشم با صدایِ یادِ غبار.
به گوشِ خستهام آن نغمههایِ دیرینه،
چو موجِ دور رسید و گسست در دلِ تار.
دگر نه عطرِ تو ماند و نه بویِ دیدارت،
فرو نشست به شب، شعلههایِ اشک و شرار.
به باد گفتم و با گریه سر نهادم باز،
که بیتو سینهی...
غزلِ در حسرتِ بازگشت یار
بیا، که بیتو نفس در سحر نمیپیچد،
صدایِ عشق دگر در دل نمیپیچد.
شکست بالِ دعا در هوای نامحرمی،
که جز به یادِ تو، پر در سفر نمیپیچد.
به چشمِ خستهام از گریه رنگِ خواب نماند،
چو ابرِ بیسر و پا در گذر نمیپیچد.
چه سود ازین همه اشکِ پیاپی و بیتابی؟
که آفتاب ز غم در...
غزلِ انتقامِ خاموش
دگر به نامِ تو افسانهای نمیخوانم،
که رفت یادِ تو با بادِ سردِ بیجانم.
ز اشکِ سوخته، گلهای وهم روییدند،
که سوخت جان و نماندش نوایِ پنهانم.
ببین، چو شمع، فروزان شدم درین ظلمت،
ولی ز داغِ تو در خود شکست ایمانم.
به خنده آمدی و رفتی، چو موجِ دریاها،
و من شکستم و خاموش ماند...
غزلِ رازِ نهان
دلم نهفته رازیست در این سینهی خاموش،
که جز نسیم نگویدش از باغِ شبانکوش.
نگاهِ او چو برق، گذر کرد و دلِ من،
چو شمعِ خسته، سوخت در آن لحظهی بیهوش.
لبانِ سرخِ او سخنِ عشق میسرود،
ولی زمان نداد مجالِ دلِ مدهوش.
نکرد ل*ب به نامِ من آشنا گشودن،
که بینِ ما حرام بود آهِ دگرنوش...
پارت ۲۱۲
فعلها و ضمایر گاهی دوپهلو و شلوغ میشن. مثلاً:
«دستش میلرزید، تی را کناری گذاشت و کلافه روی پلههای سالن نشست.»
فاعل در جملهی دوم مبهم میمونه چون بلافاصله شخصیت جدید وارد میشه. پیشنهاد:
✅ «ماهبانو دستش میلرزید، تی را کنار گذاشت و کلافه روی پلهها نشست.»
استفاده از نیمفاصله و...
پارت ۲۱۱
✅ نکات قوت:
توصیفها طبیعی و زندهست (بهویژه قفس کبوترها و صحنهی اتاق).
دیالوگها احساسی، طبیعی و هدفدارن.
لحن شخصیتها متمایزه و باورپذیر.
انتقال درونیات ماهبانو با ظرافت انجام شده.
نثر استاندارد و جملهبندی روان.
***
❌ «به سوی خانه پرواز کرد، اول از همه سمت تراس رفت»
✅ «بهسوی...
1. جملات طولانی و بیوقفه:
در چند بخش جملهها پشت سر هم اومدن بدون مکث مناسب («...از گوشه چشم نگاهش کرد و گفت: من اگه میتونستم وام بگیرم پدرم از زیر تیغ نجات میدادم...»).
👉 بهتره با نقطه یا ویرگول درست تقسیم بشن تا نفس جمله طبیعیتر بشه.
2. جا افتادن حروف اضافه:
در جملهی «من به صورت میتونم...
اوکی عزیزم خودم درستش میکنم اونارو فقط چند پارت مونده تا اتمام نظارت اون پارتها، پارت مجدد نزار
تا جایی که وقتم شد سعی میکنم بعضی پارتهارو خودم اصلاح میکنم. و شما فقط بعد هر پارتی که میزاری بهم اطلاع بده.
سلام عزیزم
رمان از نظر شخصیت پردازی باید بگم که خیلی عالیه و توصیفاتتون خیلی خوبه نحوه روایت رمانتو روان و بیشتر آدمو مشتاق میکنه به خوندن. یه چیزی که بگم اینه که بنظرم یکم فقط یکم از چاشنی هیجان وارد فضای روایت کنی خیلی خوب میشه. خیلی از قلمت لذت بردم، قلمت مانا زیبا🌱🫀
پارت ۱۱۳
❌ «ابراهیم سوار ماشین شد و بدون هیچحرفی ماشین تا جلوی فروشگاه راند و بعد خطاب به زهراخانم و پریچهر گفت: چیزی میخواهید واسهتون بگیرم.»
✅ اصلاح:
ابراهیم سوار ماشین شد و بدون هیچ حرفی تا جلوی فروشگاه راند.
بعد خطاب به زهراخانم و پریچهر گفت:
- چیزی میخواهید واسهتون بگیرم؟
❌ «- مردک...
پارت ۱۱۲
❌ "میگم" → ✅ "میگم"
(نیاز به نیمفاصله در افعال مضارع)
"احیاناً (درسته، ولی اگر محاوره مدنظر نیست بهتره: "احیاناً" حذف بشه و نوشته شه "نکنه")
❌ "زنداداشم محبوبه که نیست؟"
✅ "زنداداشم محبوبه که نیست؟"
(درسته، فقط برای تأکید بهتر قبلش خط تیره دیالوگ بیاد:
- میگم، احیاناً...
پارت ۱۱۱
❌ «این را گفت و بعد از مدتی سکوت به سمت پریچهر رفت. پریچهر ایستاد و گفت: چی شده؟»
✅ باید خط دیالوگ باشد:
این را گفت و بعد از مدتی سکوت به سمت پریچهر رفت.
پریچهر ایستاد و گفت:
- چی شده؟
❌ «ابراهیم نزدیکش که شد مدتی فقط نگاهش کرد و گفت: خواستم بگم…»
✅ جدا کردن دیالوگ از توضیح:
ابراهیم...
نور کمکم در امتداد شهر لغزید. روز به سمت شب میرفت، اما هنوز روشناییِ محوی بر سنگفرش خیابانها مانده بود. صدای چرخهای واگنها دور میشد و در دل هوا پژواک پیدا میکرد. بوی دود و قهوهی نیمسرد از پنجرهی بازِ کافهای کوچک بیرون میآمد و در بوی نمکِ دریا حل میشد. ویکتور آهسته در خیابان قدم...
کوچهها در نور غروب غوطهور بودند، آن نوری که میان نارنجی و طلایی در نوسان است و همهچیز را شبیه خاطره میکند. ویکتور از میان خیابانهای باریک پایین آمد، شن هنوز در کفشهایش بود و بوی دریا پشت سرش دنبال میآمد، بویی که در هوای شهر پخش میشد و با بوی نان تازه و دود بخاری در هم میآمیخت. صدای دور...
قدمهایش روی خاک نمناک صدا میداد، نرم و عمیق، مثل کوبیدن نبض زمین در زیر پا. بوی نمک با گرمای خورشید آمیخته بود، و هوا بوی آغاز میداد؛ نه آغاز یک روز، بلکه آغاز درک.
نسیم از سمت دریا میوزید، رطوبت را بر پوستش مینشاند، و موهایش را آرام به پیشانیاش میچسباند. نور روی پوستش لغزید، داغ اما...
مه غلیظتر شد، اما نه آنطور که جهان را پنهان کند؛ بلکه مثل پردهای نرم که میان او و واقعیت کشیده شده باشد. هر نفس، بوی رطوبت و نمک را در سینهاش پخش میکرد، و مزهی دریا روی زبانش مانده بود. صدای گامهایش در شنِ مرطوب فرو میرفت، صدایی کوتاه، خفه، و منظم.
در هر قدم، حس میکرد زمین زیر پایش...
باد خنکتر شده بود، بوی دریا کمکم در هوای عصر رقیقتر میشد. نور خورشید از میان شاخههای خشک میگذشت و روی زمین لکهلکه میافتاد. صدای پایش میان برگهای ریخته پخش میشد؛ هر صدایی مثل یادآوری بود، انگار زمین هم حرف میزد، از گذشته، از گامهایی که پیشتر روی آن گذاشته شده بود. در گوشهی مسیر،...
وقتی از خانه فاصله گرفت، هوا مثل لایهای از شیشه میان او و جهان کشیده شد. صدای موجها هنوز از دور میآمد، اما دیگر شبیه زمزمه نبود، بیشتر شبیه گفتوگویی ناتمام میان آب و زمان. زمین زیر پایش مرطوب و لغزنده بود، بوی نمک با بوی علفهای تازهخیس خورده ترکیب میشد. با هر نفس، رطوبت در سینهاش...
پارت ۹۹
مکالمات بدون خط دیالوگ مشخص شدهاند
❌ «عمه جون یه دقیقه میایی؟»
✅ - عمه جون، یه دقیقه میایی؟
مکالمات محاورهای طولانی بدون نقطه یا ویرگول مناسب
❌ «خب بگو چی شده؟ سمیرا زنگ زده بود که یه عده ریختن توی کارگاه، همه چیز به هم ریختن و چند تا از کارگرا رو کتک زدن و رفتن.»
✅ - خب بگو چی شده؟...
پارت ۹۸
مکالمات بدون خط دیالوگ (-) هستند
❌ «زهراخانم سیب از دستش گرفت و گفت: از دست تو!»
✅ باید: زهراخانم سیب از دستش گرفت و گفت:
- از دست تو!
جملات کوتاه محاورهای بدون نقطه یا علامت تعجب
❌ «ببین چه راحت سر به سر برادرت میذاره.»
✅ باید: «ببین چه راحت سر به سر برادرت میگذارد!»
زبان محلی...
پارتهای آخر چک شد.
چندتا اشکال نیمفاصلهای داشتین
و اینکه اگه بعد از پارت گذاری بهم اطلاع بدی خیلی خوب میشه نظارت رمانت به موقعه انجام میشه.
قلمت مانا🌱🫀