سخنی کوتاه از راوی و نویسنده ی دلنوشته:
این ورق ها امانتی ست از بندهای رها شده یِ جانِ من.همه ی این اتفاقات واقعیت زندگی من بودند و من آنان را با جوهرِ غم ،مرطوب صفحه ها کردم.
تمام این صفحه ها با اشک هایِ من ،شکل گرفته اند.
تمام این بند ها به اندازه ی بند های انگشتم گذشت و چه سخت گذشت...
آری من...
روایت حالِ خسته از راوی
*****
در خیالات مبهمم بودم که روحی خسته از خودم را در برابر خویش دیدم.با بغض از دردهایی گفت که مانده بودند، از حرف هایی که در گلو دفن شده بودند،و از پشیمانی هایی که مثل سایه روی سینه اش سنگینی می کردند.همان لحظه تصمیم گرفت:《 از حرف های خودش در قالب سوم شخص بنویسد.》آن...
به خاطر رنگ ناظر
همش همین بود
حسادتTea
حکومت درست
سکه-2-35-
نمیدانم
شاید اصلا جوابش نده🤧
با نوشتن یا شایدم خوندن یک رمان
نمیدانم والا
نمیدونم چرا تگ نمیشنsmilies
خودم😂😂😂
smilies-2-37-=}GopsUgfdg
میخنده
نمیدانم
فعک نکنم
فکر کنم تا زمانی که اینجا فعالیت کنه
شاعر درد هایِ بی درمان
******
او مهربانی اش را جار نمیزند،در جزئیات میشود فهمیدش:در اینکه یادش می ماند کدام جمله لازم است
کدام سکوت آرام تر است. و کی باید دست جمله را گرفت تا سقوط نکند.بی صدا یعنی حاضر یعنی بی حاشیه اما محکم ،استوار و یک مرد مهربان.
یعنی وقتی دل آدم سنگین میشود، راه فکر را پیدا...
حکم موقت
******
او از یک زخم حرف میزند اما طوری که انگار کسی نامش را نشنیده:《اگر میتوانستم آن زمان زندگی ام را از خردسالی تا امروز پاک میکردم؛همه خاطره ها،همه گذشته و همه آنچه بر من گذشت اما زندگی ام را چنان بد نوشته ام که حتی با بازسازی هم پاک نمی شوند.نه پاک میشنوند و نه هیچ......
دیگر امیدی...