دارم فکر میکنم یه چیز جدید بنویسم
هیچوقت آدمِ رمان نوشتن نبودم
نمیتونم دیالوگ بنویسم و میدونم که ضعفه
بیشتر تمرکزم روی داستانهای کوتاه و فرد محوره
ولی میخوام خیلی جدی به نوشتم داستان بلند هم فکر کنم
گرچه مطمئن نیستم از عهدهاش بر میام یا نه
ایدههام برای داستان بلند بودن زیادی عجیب و غریبن
یه چیزی راه گلومو سد کرده
فکر میکنم آدما باید سکوت کنن
آدم نباید درداشو همهجا جار بزنه
نباید به همه بگه چیکار کرده و کیه
آخرش تنهام و تنها باید جمعش کنم
از اون هزار نفر کسی نیست که کمکم کنه
حتی اگه بخواد هم نمیتونه. آدم ذاتا تنهاست. تنها به دنیا میاد، تنها میمیره.
هر زمین خوردنی یه بلند شدن...
سرم را تا آنجایی که میتوانم بالا میگیرم و به ساختمان کلیسا نگاه میکنم. سوت بلندی میزنم و به سمت معماری گوتیکش انگشت میکشم:
- اووو پسر! عین قصر میمونه. جون میده برای دزدی.
پس کلهام با کتک جانانهای آتش میگیرد. از درد پشت گردنم را فشار میدهم و درمانده نگاهش میکنم.
- مگه مرض داری؟
-...
دستهایت سرد اند. پوستت مثل ورقهای زرد و نازک روی رگهای فرونشستهات کشیده شده. میدانم که مردهای.
مردم میآیند و میروند و به من تسلیت میگویند. چهرههایشان را نمیشناسم؛ صدایشان را حتی. مثل هزاران چیزهای دیگری میمانند که برایم اهمیت نداشته. به صورتهایشان که نگاه میکنم، ناگهان سرگیجه...
۱۵ ژانویه ۱۹۸۳
از: ماستریچت، پاستور پیترزپاد ۵۳، "لوته" -
به: لیدن، گلوریاشوف ۱۲ "آنی" -
《 آنیِ عزیز
از بابت اینکه یکماه دیرتر به نامهات جواب دادهام، مرا ببخش. قبل از اینکه نامهات به دستم برسد، "اِما" دوست هماتاقیام فوت شدهبود. به خاطر عود بیماریام، مادرم از دادن نامهات به من امتناع...
روباه از پشت پنجره برای پسرک دست تکان داد. پسر تا قبل از آن هیچ روباهی را ندیده بود که دست تکان بدهد. درواقع اصلاً روباه ندیده بود. با این حال بلند شد و دستش را به پنجره رساند و آن را باز کرد.
روباه قبل از همهچیز کلاهش را از سر برداشت و رو به پسرک تعظیم بلندبالایی کرد. پسر هم متقابلاً سرش را...
به این فکر میکنم که چرا انجمن اینطوری شده؟!
نه میتونم به کسی پیام بدم و نه میتونم راحت اینجا رو باز کنم.
برای پیام دادن خیلی دیر بالا میاد. عملا باید نیم ساعت به صفحه زل بزنم تا بارگزاری صفحه کامل بشه.
مشکل شما هم هست؟!
به اینکه چقدر بعضی آدمها از نظرم دوست داشتنی ان ولی نمیتونم از یه حدی بیشتر بهشون نزدیک بشم.
توی زندگیم خیلی کم پیش اومده یه نفر رو واقعا با تمام ویژگیهای خوب و بدش دوست داشته باشم. همینطوری بی دلیل دلم بخواد بهش نزدیک بشم. نگاهش کنم، بدون هیچ حرفی کنارش بشینم و فقط نگاهش کنم.
نمیتونم بگم...
نیما از رمان نوجوانِ خواهران تاریک
چون توی اون سن، خیلی به خودم شبیه بود
گلدی راث از سهگانهی نگهبانان
به خاطر جسارتش
مِر و میون از مجموعهی ملکهی سرخ
اسکلیگ از رمان اسکلیگ :))) امکان نداره فراموشش کنم.