من هیچ وقت وصیتنامه ای ننوشتم.
من حرفی برای گفتن نداشتم.
من چیزی برای سپردن نداشتم.
اول میترسیدم که نکند روحی در تابوت نباشد.
اما آیا واقعا این ترسناک است؟
جز یقین به مرگ،
هر چیز دیگری به گمان آغشته است.
اما با همه اینها
من برای این مرگ آماده نبودم.
جوی ها به هم حلقه می شوند.
مرده ها در سرازیری دشت شناور می شوند و غلت می خورند.
تا هر کدام در گوشه ای ته نشین شوند.
سرنوشت شکوه مندی به نظر نمی رسد.
به دریا نمی رسند.
همچون ارواح سرگردان،
با هر باران و طوفانی آواره خواهند شد.
آن هایی که خوش شانس تر هستند،
زیر خاک دفن می شوند.
آیا آرامش این شکلی...
این حجم های خاکستری و طوسی،
همچون توده های سرطانی به کل آسمان سرایت کردند.
چادری از سایه روی دشت کشیده شد.
رنگ ها خاموش شدند.
ابرها همچون چخماق به هم می کوبیدند.
انگار که می خواستند کل زمین و آسمان را به آتش بکشند.
و وقتی که جز جرقه چیزی حاصل نمی شد،
از حرص دندان قروچه می کردند.
جوی ها جوشیدند...