از امیراصلان پرسید:
+ هیچ مقاومتی نکرد؟
سرش را به طرفین تکان داد:
- نه، فقط نگران خواهرش بود که وقتی خانمِ ستوده پیشش موند، خیالش راحت شد و با میل خودش باهامون اومد.
کمی فکر کرد:
+ عجیبه ولی خب... به زودی همهچیز مشخص میشه. برو اتاق بازجویی حرکاتشو در نظر بگیر تا بیام.
- چشم.
کمی در حیاط...