فصل دوازدهم: فرود
اول شخص: آگرین
به هوش آمدن گاندرال آنقدر طول میکشد که فکر میکنم شاید باید کاری جز نشستن انجام بدهم. من به سرعت بهبود خودم عادت دارم. انسانها به طرز عذابآوری آهسته خوب میشوند.
نیم ساعت بعد از به هوش آمدنش را به تماشایش میگذرانم، در حالی که به جنازه خیره شده است و گاهی...
فصل یازدهم: گوژپشت
اول شخص: آگرین
با حس خطر ناگهانی میایستم. گاندرال میپرسد:
- چیه؟
به او زل میزنم. میدانم که نگاهم ترسناک شدهاست، حالا بیشتر از قبل به ببر نزدیکم:
- کجا خواهرت رو پیدا کردی؟
- و.. وقتی پدر و مادرمون مردن رفتم سراغ خانوادهای که گینرا پیششون بود. خونه متروکه شده بود و...
فصل دهم: جادو
اول شخص: آگرین
گینرا خیلی کمحرف و به طرز عجیبی زشت است. ستون فقراتش کج و حتی جمجمهاش هم کج است. پاهایش در زاویههای غریبی قرار دارند. با این حال به نظر میرسد مشکلی در کارهای روزمره ندارد. آب کرم را روی سرم میریزد و من در حالی که موهایم را میشویم، به تصویر صورت خودم در لگن...
فصل نهم: سپاس
اول شخص: آگرین
زمزمه میکنم:
- اسبم... .
روحی که صورتش را نمیبینم، بک سیخ آهنی را بین دندههایم فرو میکند. بدنم قوس برمیدارد، جیغ میکشم و به شدت میلرزم. دوباره سیخ را بین دندههای حرکت میدهد. جیغم به هقهق تشنجمانندی بدل میشود. میدانم که خوابم اما نمیتوانم بیدار شوم...
فصل هشتم: پنجاه مرگ
اول شخص: آگرین
درحالی که یک رومیزی و یک پتو را به خودم پیچیدهام و کیف شمشیرها و وسایلم را در دست دارم، از غذاخوری بیرون میروم. شنلم را به امانت گذاشته بودم. آن را روی شانهام میاندازم و کلاهش را روی موهای خیس و تازه رشد کرده ام میکشم. مثل یک نوزاد، خونی و لزج هستم. از...
فصل هفتم: خاکستر
سوم شخص
باد میوزد. میدانگاه دهکده خالیست. هیزمها زغال شدهاند. زن صاحب غذاخوری در حالی که چیزی را زیر شنلش قایم کردهاست، از میدانگاه دور میشود. دو بار میپیچد و از درب پشتی وارد غذاخوری میشود که حالا بسته است. ماه خیلی باریک شده و غذاخوری تقریبا تاریک است، اما زن با...
فصل ششم: آتش
اول شخص: آگرین
اسب، شمشیرها و تمام وسایلم را نزد زن صاحب غذاخوری به امانت گذاشتهام و برایش هشت سکه پرداخت کردهام. میگذارم گاندرال، که دستانم را از پشت با پارچه بسته است، مرا به طرف زندان و خانه حاکم که کنار آن است، ببرد و فریاد بزند که جادوگر واقعی را گیر انداخته است.
مردم جمع...
فصل پنجم: مبادله زندگی
اول شخص: آگرین
به گاندرال میگویم:
- به تو چی میرسه؟
او بلافاصله میگوید:
- جون خواهرم.
نمیفهمم. پلک میزنم و میپرسم:
- خواهرت؟
صورتش آزرده میشود. میسلین تقریبا در سرم جیغ میکشد:
- چه جوری حتی وقتی ناراحته هم جذاب... .
حرف میسلین را با صدایم قطع میکنم:
- چه...
فصل چهارم: کار
اول شخص: آگرین
مرد خوشچهره است، این اولین چیزی است که توی ذوقم میزند: به خوش چهرهها اعتماد ندارم. زیبایی همیشه فریبنده است، و کسانی که به این قضیه واقف باشند خوب از آن استفاده میکنند. خوشچهرهها همیشه قصد فریب دارند.
به دنبالش وارد همان غذاخوریای میشوم که چند دقیقه قبل ترک...
فصل سوم: مورلین
+اول شخص: آگرین+
سالها بعد
غذاخوری شلوغ است، اما پر سر و صدا نیست. فقط مرد گیجی که دارد بلوف میزند و زنی که پول گرفته تا به حرفهایش گوش کند و لبخند ملیح و تحسینآمیزی بزند. سر و صدای اصلی در سر من است، که امروز در ساکت کردنش تا حدودی موفق بودهام. آخرین تکه گوشت را در دهانم...
فصل دوم: تولد
+سوم شخص+
زن پیرتر روی گور قدم برمیدارد و با پایش خاک را صاف میکند. بیفایده است؛ گور دستهجمعی مثل جای یک زخم بزرگ در زمین جنگل جا خوش کرده. مثل جای یک سوختگی وسیع و چندشآور. خاک، مرطوب، تیره و بیگیاه است. زن پیرتر میگوید:
- یه کم طول میکشه تا همهشون بمیرن. باید صبر کنیم...
مقدمه:
شمشیر شکار، مثل چشمانم میدرخشد. زن نگاهم میکند. چشمانش گرد شدهاند، اما نه از ترس. از شوکی که به خاطر پذیرش مرگ به او دست داده است. میگوید:
- تو همونی که بهش میگن ببر.
پلک میزنم و بیهیچ احساسی ، سرش را با گردش شمشیر از تن جدا میکنم. صدایی که نامش را نمیدانم، از درون سرم نجوا...
◆◇◆◇◆
نویسندهی عزیز؛
ضمن خوشآمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن کافه نویسندگان برای انتشار رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان، قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید:
[قوانین جامع تایپ رمان]
برای رفع ابهامات و اشکالات در را*بطه با تایپ رمان، به این تاپیک مراجعه کنید:
[اتاق پرسش و پاسخ رماننویسی]...
به نام خدا
نام رمان: مورلین
نویسنده: @Zeynabgol
ژانر: فانتزی
خلاصه:
آگرین، شکارچی جادوگری که با پنجاه روح در سرش زندگی میکند، در هیاهوی دنیایی پر از جنگ و آشوب به دنبال طعمههایش میگردد؛ اما سرنوشت او را به سمت حوادث بزرگتر و تاریکتری میکشاند.
درود برشما نویسنده عزیز
با درخواست شما موافقت شد!
ناظر ارشد تعیین شده برای شما: @دالسین
لطفاً با ناظر مربوطه و بنده گفتگویی ایجاد کنید ومشخصات الزامی رمان، شامل [عنوان،ژانرها،خلاصه، مقدمه، پیرنگ و سه پارت اول] را برای ما ارسال کنید!
با تشکر از همراهی شما!
حداکثر زمان ارسال اثر: ۷روز
حداکثر...
درود برشما نویسنده عزیز
با درخواست شما موافقت شد!
ناظر ارشد تعیین شده برای شما: @GRIMQUILL
لطفاً با ناظر مربوطه و بنده گفتگویی ایجاد کنید ومشخصات الزامی رمان، شامل [عنوان،ژانرها،خلاصه، مقدمه، پیرنگ و سه پارت اول] را برای ما ارسال کنید!
با تشکر از همراهی شما!
حداکثر زمان ارسال اثر: ۷روز
حداکثر...
درود برشما نویسنده عزیز
با درخواست شما موافقت شد!
ناظر ارشد تعیین شده برای شما: @-ALI-
لطفاً با ناظر مربوطه و بنده گفتگویی ایجاد کنید ومشخصات الزامی رمان، شامل [عنوان،ژانرها،خلاصه، مقدمه، پیرنگ و سه پارت اول] را برای ما ارسال کنید!
با تشکر از همراهی شما!
حداکثر زمان ارسال اثر: ۷روز
حداکثر...
به نام نویسنده کتاب مبین
نقد رمان خاکریز شیشهای
اثر غزاله الف
منتقد: zeynabgol
ارکان اولیهی رمان
۱. عنوان رمان
عنوان رمان کمی مبهم است، اما به مرور در سیر داستان خودش را جا میاندازد. برخلاف روش کلاسیک انتخاب نام رمان، که به یک موضوع خاص یا کلی اشاره دارد، عنوان رمان خاکریز شیشهای، فضای...
◆◇◆◇◆
نویسندهی گرامی،
ضمن خوشآمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن کافه نویسندگان برای انتشار اثرتان؛ لطفاً پیش از ایجاد تاپیک داستان خود، قوانین تایپ داستان کوتاه را مطالعه فرمایید.
[قوانین جامع تایپ داستان]
برای رفع ابهامات و اشکالات در را*بطه با تایپ داستان، به این تاپیک مراجعه کنید:
[اتاق پرسش...
فصل سی و هشتم: شکافتن جای زخم
ضربه رمز به درب پایگاه هشت خورد. دانی بلافاصله در را باز کرد. شای میتوانست هیجان را در رفتار او ببیند، هیجانی که خودش هم در قفسه سینهاش حس میکرد. نمیتوانست صبر کند تا واکنش گرالز را به حلقه اراده ببیند. چند ساعت گذشته را صرف جادوهای مختلف کرده بود؛ جا به جا...
درود برشما نویسنده عزیز
با درخواست شما موافقت شد!
ناظر ارشد تعیین شده برای شما: @GRIMQUILL
لطفاً با ناظر مربوطه و بنده گفتگویی ایجاد کنید ومشخصات الزامی رمان، شامل [عنوان،ژانرها،خلاصه، مقدمه، پیرنگ و سه پارت اول] را برای ما ارسال کنید!
با تشکر از همراهی شما!
حداکثر زمان ارسال اثر: ۷روز
حداکثر...
ببخشید من متاهل نیستم نظر میدم، ولی میتونید جلوش وسیله بذارید یا از این گیره های اهنربایی یا چسب کودک استفاده کنید یا دستکیره کابینت رو ببندید به یه چیز دورتر
درود برشما نویسنده عزیز
با درخواست شما موافقت شد!
ناظر ارشد تعیین شده برای شما: @Zeynabgol
لطفاً با ناظر مربوطه و بنده گفتگویی گروهی ایجاد کنید و مشخصات الزامی رمان، شامل [عنوان، ژانرها، خلاصه، مقدمه، پیرنگ و همچنین سه پارت اول] را برای ما ارسال کنید.
با تشکر از همراهی شما!
حداکثر زمان ارسال...
دادگاه جای مجادله نیست خانم، شکایت رسمی تنظیم کنید-2-28-{}"
(رییس شما یه لحظه تشریف بیارین این پشت-65-{})
کلی آدم رو تگ کنید پلیز_15-":
حکم منصفانه صادر شده که تاهل ایشان را اثبات میکند. حال نمیکنید بروید بزرگترتان را بیاورید ببینیم چند مرده حلاجیدjc_ghey
با سلام خدمت شاکیهی محترمه مکرمه
@PerS!aN در راستای این حکم، باید زیر پیام صبحگاهی @سارا مرتضوی ، خطاب به کاربر مذکور سه بار پیام دهد: من قول میدهم پیام ندهم. jc_ghey
با سلام خدمت شاکی محترم دادگاه
متهم @سارا مرتضوی به جایگاه احضار میگردد.-2-28-{}"
نظر به بررسیهای انجام شده، متهم @سارا مرتضوی به دلیل بیشفعالی انجمنی حاد-2-28-{}" و فعالیت اندک در نوشتن رمان خود و در خماری گذاشتن مخاطبان، محکوم به
«تاسیس سه تاپیک سرگرمی جدید »
میگردد. با توجه به...
درود برشما نویسنده عزیز
با درخواست شما موافقت شد!
ناظر ارشد تعیین شده برای شما: @دالسین
لطفاً با ناظر مربوطه و بنده گفتگویی گروهی ایجاد کنید و مشخصات الزامی رمان، شامل [عنوان، ژانرها، خلاصه، مقدمه، پیرنگ و همچنین سه پارت اول] را برای ما ارسال کنید.
با تشکر از همراهی شما!
حداکثر زمان ارسال...
درود برشما نویسنده عزیز
با درخواست شما موافقت شد!
ناظر ارشد تعیین شده برای شما: @GRIMQUILL
لطفاً با ناظر مربوطه و بنده گفتگویی گروهی ایجاد کنید و مشخصات الزامی رمان، شامل [عنوان، ژانرها، خلاصه، مقدمه، پیرنگ و همچنین سه پارت اول] را برای ما ارسال کنید.
با تشکر از همراهی شما!
حداکثر زمان ارسال...
◆◇◆◇◆
نویسندهی گرامی،
ضمن خوشآمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن کافه نویسندگان برای انتشار اثرتان؛ لطفاً پیش از ایجاد تاپیک داستان خود، قوانین تایپ داستان کوتاه را مطالعه فرمایید.
[قوانین جامع تایپ داستان]
برای رفع ابهامات و اشکالات در را*بطه با تایپ داستان، به این تاپیک مراجعه کنید:
[اتاق پرسش...
◆◇◆◇◆
نویسندهی عزیز؛
ضمن خوشآمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن کافه نویسندگان برای انتشار رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان، قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید:
[قوانین جامع تایپ رمان]
برای رفع ابهامات و اشکالات در را*بطه با تایپ رمان، به این تاپیک مراجعه کنید:
[اتاق پرسش و پاسخ رماننویسی]...
فصل سی و هفتم: زخم تازه
دو روز از مهمانی گذشته بود. صبح، صادق و روشن، دامن طلاییاش را در تالار انتظار شورا گسترانده بود. راچ پوشه کاغذیاش را در دست داشت و از گرما، کتش را در آورده بود. این بار به اندازه دفعه قبل اضطراب نداشت، چون از مرحله سخت کار گذشته بود. قرار بود طرحهای تبلیغات ضد قتل...
فصل سی و ششم: زخم کهنه
گرالز به پشتی صندلی تکیه زد. کمرش تیر میکشید. فرمانده لیوان خالی استیل را روی میز گذاشت و به طرف گرالز آمد. خودش را روی صندلی مقابل او انداخت. روسری و نقاب همیشگیاش را نداشت، چون چیزی برای پنهان کردن از گرالز نداشت. موی آبی آسمانیاش شلخته بافته شده بود. پلکهایش را به...
فصل سی و پنجم: چشمهایش
دانی دریچه آشپزخانه را با فشار دستش به بالا باز کرد. چند پله باقی مانده نردبان را بالا آمد و هوای سرد به صورتش خورد که از گرمای کارگاه سرخ و گرم شده بود. دربچه آشپزخانه را بست.
به نظرش آمد که ژونیرا و شای خیلی خوب از پس تمیزکاری برآمدهاند. دریچههای تهویه هوا باز بودند...
فصل سی و چهارم: حرفی نمانده است
لاریا دوباره به نگهبانی برگشته بود. شای و ژونیرا تصمیم گرفته بودند پایگاه هشت را، که از شب ماموریت بوی مرهم، خون و کثیفی گرفته بود، تمیز کنند. ژونیرا از گلویش صدای آواز در میآورد، البته برخی نتها را درست نمیخواند چون خواندنشان به زبان نیاز داشت. با این حال به...
فصل سی و سوم: شانس..؟
راچ چند بار به درب کتابخانه کوبید. با صدای عمویش، وارد شد. قلبش هنوز تند میتپید و خستگی در بدنش مانده بود. احساس میکرد بناگوشهایش داغ میشوند. نزدیک در ایستاد و به پیرمرد ثروتمند نگاه کرد. همان پیژامه سرمهای را به تن و همان کتاب را روی زانویش داشت. عمویش گفت:
-...
پارت سی و دوم: پیشگویی
آشلیر نفس عمیقی کشید:
- بهتون گفته بودم که اهل کجام؟
راچ جواب داد:
- آره.دهکده بومی میژدیسِنرا(Mijdisenra). و گفتی مادربزرگت هم یک پیشگوی بزرگ بودن... هستن.
- میدونین میژدیسنرا یعنی چی؟
راچ مکث کرد:
- نه.
آشلیر توضیح داد:
- از کلمه میژدا(Mijda) میاد. میژدا به زبان...
پارت سی و یکم: خون
راچ از گوشه چشم مرتب به آشلیر نگاه میکرد که سست راه میرفت و قدمهایش مثل همیشه محکم نبود. چیزی ته قلب راچ میلرزید و یخ زده بود، اما نه از سرمای هوا. راچ هیچ تجربهای در درگیری فیزیکی نداشت که هیچ، حتی یک بار روی زمین سفت نخوابیده بود. دیدن خون غلیظ و گرم و تیره، و طوری که...
پارت سیام: رویا
دانی داشت در نور ضعیف یک گلوله کوچک جادویی، کتاب «درک جادو: میراث دستبندها» را میخواند. جملات کلید، ذهنش را حسابی درگیر کرده بودند. در تخت کنارش که عمود بر تخت او قرار گرفته بود، شای داشت در خواب به خودش میپیچید. یک نفر، که دانی یادش نمیآمد چه کسی بود، یک بار به دانی گفته...
آم... زبان بومی واقعا یک زبانه، یکی از چند زبانیه که برای داستانهام ساختم و دستور زبان، واژگان و ادبیات خودش رو داره(اشعار واقعی هستن و این مناجاتی که آشلیر میخونه یه مناجات چهارده بندیه.) مشکل اینه که چنین چیزی گسترده ای رو نمیدونم چطور میتونم توی داستان نشون بدم، یا اصلا میتونم؟ یا مجبورم...
و اینکه در افشای رازهای شخصیتی ، درباره راز مگلین گفتید و جالب بود و حتما ویرایش خواهد شد. یک افشای دیگه هم در داستان وجود داره(گذشته مشترک بارس و ژونیرا) که آخر پارت گذشته بارس به به دیالوگ میرسه(اسمش ژونیرا بود) این افشا چطور پیش رفته؟ میخوام ببینم افشاهام کلا نیاز به اصلاح داره یا فقط مگلین...
گفتم یه مقدار ریزتر توضیح بدم که نکته های بیشتری ازتون بشنوم:)
پارت یک با دنیای دانی شروع میشه و دانی یه دانشمنده. اطلاعات علمی و جهان بینی علمی برای حرکت با مسیر ذهنی دانیه؛ پارت این هدف رو درست اجرا نکرده؟ در این راستا چطور میتونم بهترش کنم؟
این قسمت رو حقیقتا قبول دارم چون منم که تمام سه...
عزیزم خیلی خیلی ممنونم از نقد زیبا و دقیقت، بابت مزاحمتی که اخیرا برات ایجاد کردم هم مجددا عذر میخوام. چند تا نکته و سوال داشتم:
متوجه این نکته نشدم. ممکنه مثال بزنی؟
این رو من توی یکی از ترجمه های پرتقال دیدم و به نظرم منطقی اومد. زمان ندادهام، با ندادم، فرق داره. در محاوره هم ما وقتی...