فصل دهم :,
پرستار آرام دخترک را در آغو*ش گرفت از چشمان بی تاب پرستار،همانند رودی خروشان اشک جاری می شد.
دخترک در آغو*ش پرستار غمِ تنهایی و بی کسی بی پایان خودش را می دید،پرستار محکم دست،مهرتاب را گرفت ،دخترم میخوام بدونی حتی اگه به روزی من کنارت نباشم تو از پس خودت بر میای،نگران نباش فقط یادت...
تمرین یک
باران آمد،آرام آرام می چکید،
به همراه من می گریست.
تا اشک هایم را پنهان کند
در دل آسمان از، خم من و غم
کاشته شده، در جانم با دستان تو
طوفانی سهمگین بر پاشد.
اما تو چشمان بارانی مرا ندیدی و
با من همراه نشدی،تنها آسمان بود
که در فراق تو بارید و صورت مرا،
از بارش اشک هایش شست.
تمرین ۲
تو رفتی،
پس از رفتن تو
هر صدایی به گوشم رسید،
امّا
هرگز نپذیرفتم،
هیچ صدایی را
جز آواز قدم های تو
که دیگر بر زمین نمیافتد.
من چشمانم سال هاست
منتظر تو مانده ،ای دور ترین امید من.
فصل نهم:
مهرتاب درکنار،پرستار درد،غم فراموش شدن و نخواستن حس نمی کرد چراکه پرستار دیواری بتنی با اراده ی آهنین بود،اما این پشتوانه تا چه زمانی برای دخترک پنگاه امن دل سردی هایش است،کسی نمیداند.
یک روز عصر با صدای زنگ خورد تلفن خانه ی پرستار،مهرتاب تپش قلبی عجیب و بی سابقه را تجربه کرد، انگار که...
بنظر من اینکه هرکس با هر پوششی که خودش دوست داره بیاد بیرون خوبه
ولی یسری چیزا خوب نیست ربطی ام به حجاب نداره مرتبط با افکار ضد اجتماعیه
مثلا همین برنامه عشق ابدی پرستو صالحی من اصلا دوست ندارم این برنامه رو
ساعت دقیقاً یازده و چهل و هفت دقیقه شب بود. سیام آذر. همان شبی که هزاران شب پیش، جهانِ آرش به دو نیم تقسیم شده بود. یازده و چهل و شش دقیقه، تلفن همراه قدیمیاش را از کشوی میز بیرون کشید. این تلفن دکمهای، نه به خاطر قابلیتهایش، بلکه به خاطر یک شمارهی قفلشده در حافظهاش زنده بود. شمارهی...
ویژگی عجیب زیاد دارم ، مثلا وقتی عصبی میشم گریه می کنم.
جفت پوچ
از پله افتادم رو معاون مدرسه یکبار ام معلم دینی رو هل دادم افتاد پاش شکست البته کسی نفهمید من بودم.
باشه حتما
من با شکستن سد خانواده الا مرحله بعدی ام
دارم درسم میخونم ولی خدایی من با چیزایی که اینجا شنیدم خودم تا آخر عمر مجرد می مونم .
بقیه رو هم نمیزارم شوهر کنن
ولی کلا ۹ تا آهنگ هست خیلی دوست شون دارم
آبی آسمان فریدون فرخ زاد
گل یخ کوروش یغمایی
روزهای روشن از هایده
نرگس من فریدون فروغی
دیوانه از داماهی
گنجشکک از پری زنگنه
درد از گروه دنگ شو
جاده از کاوه یغمایی
حرم چشمات از ویگن
۱۹
فعلا تهران
ادمین آنلاینی هستم دانشجو ام شاید برم سمنان واسه دانشگاه
الا زوده ولی اگه مورد خوبی پیش بیاد صحبت می کنیم برا چندسال دیگه
طراحی لباس و نقشه کشی البته نه به طور مهندسی فضای داخلی ساختمان یعنی یجورایی همون دکوراسیون داخلی ولی بیشترفته تر و مجسمه سازی
اینا همه درسه زندگیه 🤣🤣
من یه دوستی داشتم به انتخاب خودش با دوست پسرش نامزد کرده بودن ما وقتی مادر و خواهر پسر رو دیدیم گفتیم بهش خودتو بدبخت نکن قحطی شوهر نیومده حالا یکی دیگه ولی می گفت خودش با خانواده اش فرق داره منو واقعا دوست داره
ولی شب عروسی گفت نه همه چی رو کنسل کرد بعد از پرسیدیم چرا...
فصل هشتم :
مهرتاب دست او را فشرد؛ دستی که زمانی پر از مهر و اکنون خسته و تبدار بود. اشک در چشمانش حلقه زد، اما این بار اشکِ ترس نبود؛ اشکِ قدردانی بود، گواهی بر این حقیقت که ایثار، هرگز رها نمیکند.
او گفت: «مادرِ من، تو مرا یاد دادی که چطور بدون ترس حقم را بیگرم و نگذارم کسی مرا خاموش کند. تو...
فصل هفتم:
پرستار، در سکوتِ تهاجم هم سنگران، درسهای بزرگتری میداد. روزی که مهرتاب از ترسِ اشتباه کردن و مورد نکوهش قرار گرفتن، از نوشتن مشقهایش امتناع کرد، پرستار نه فریاد زد و نه نصیحت کرد. او خودکار را برداشت و با خطی لرزان، چند کلمه نوشت: «خطای تو تنها اثبات میکند که بارِ شجاعت را حمل...
فصل ششم :
سالها گذشت، همانند ریشههای درختی که در دل سنگ شکاف مییابد، مهرتاب در سایهسار پرستار بالید. دیگر خبری از آن چشمهای مبهوت و لرزان نبود؛ جای خود را به نگاهی هوشیار، اما آسودهتر داده بود. آن پردهی غبارآلود بیاعتمادی که بر روحش نشسته بود، هر روز با لطافت لم*س پرستار، ذرهای کنار...
هر روز یجور دیگه با دیگران حرف بزنیم
ممنونم واسه پیشنهاد شما کلی گفتم مثلا اگه دیدم یه نفر داره با صدای بلند حرف نمیزنه باهام به جای دعوا دوستانه علت شو ببپرسم
مثلا من خودم مامانم و بابام اصلا درکم نمی کنن
من تازه کنکور دادم امسال تجربی خوندم به اجبار خانواده ولی دلم نمی خواست اصلا واسه انتخاب رشته اصلا نزدم رشته ها مرتبت اگه میزدم شهرستان میاوردم
ولی خانواده ام دوباره گیر دادن سال دیگه کنکور بده اصلا درک نمی کنن که دوست ندارم
میگن نمیتونی قبول بشی...
آسمان دیگر آبی نبود، همه جا…»
همه جا رنگ باخته بود.آسمان آبی تیره و خشمگین شده بود،درست به رنگِ سکوتِ ناگفتهی دلها که سال ها در گلو مانده و خاک خورده. انگار خورشید هم از طلوع خسته شده بود و فقط سایهای کمرنگ از نور را به زمین میفرستاد؛ نوری که به جای گرمابخشیدن، فقط عمق سایهها را آشکار...
سلام عزیزم خوبی
امیدوارم که روز خوبی داشته باشی
بی نهایت سپاسگزارم از وقت ارزشمندی که لطف کردی برای نقد داستانک من گذاشتی .🙏🌹
حتما نکاتی رو که گفتی داخل متن ویرایش می کنم
مچکرم از پیشنهادت ❤️
فصل پنجم :
دخترک سقوط، عروسک را بدونه ترس نگاه می کرد تنها چیزی که در چشمان کم سوی دخترک به چشم می خورد،تعجب بود.
چشمانش شعله ور بود،اما نه از ترس و حتی نه از خشم،فقط متعجب بود،باور نمی کرد ،پرستاری که از مادرش مهربان تر بوده چگونه توانسته ،عروسک مورد علاقه اش را به بیرون از خانه بی اندازد؟...
فصل چهارم:
پرستار هنوز خیره به دخترک بود،دخترک با چشمانی باز و مبهوت به پرستار می نگریست.
دخترک هرچقدر پرستار بیشتر سخن می گفت،بیشتر بی تابی می کرد و می گریست، دخترک تنها با عروسک ساده و کوچکی که در حال نشستن،به جعبه میخ شده بود و قدرت تکان خوردن نداشت،آرام می شد.
پرستار به عروسک که نگاه می...
(صحنه با غمی گسترده آغاز می شود، فضای ابری و غبار آلود)
آسمان :
فریاد می زند، می بارد اشک هایش جاری ست دخترم ماه اسیر،ظلمت و تاریکی شده
کیهان بزرگ فرمان روایی بزرگ هستی فریب سیاهی را خورده در کرد و غبار انفجار خودش خفه شده.
پسرم خورشید فروزان سر به وادی جنون گذاشته
به دنبال انتقام و جنگ سپاهی به...
فصل سوم:
پرستار مهرتاب را از عمق جان خویش دوست می داشت،پرستار مهرتاب را در ب*غل خود خواباند و بعد از اتمام کارها و شیف بیمارستان، مهرتاب را به بازار برد برای خرید لباس و عروسک،پرستار لباسی به رنگ آبی ملایم با نقش گل های زرد رنگ کوچک برای دخترک خرید و همینطور یک پیراهن سبز رنگ با نقش خرگوشی بامزه،...
فصل دو :
پرستار بخاطره قلب مهربونش،از خودش،علاقه اش ،کارش،عمرش،وقتش وعشقش گذشت .
ولی دیگران به جای اینکه این همه وفاداری رو تحسین کنند، خندیدن و بهش گفتن تو پیر دختری ،ترشیدی دیگه هیچ خری حاضر نیست با تو عروسی کنه.
پرستار محل کارش نزدیک محل زندگی پدر و مادر مهرتاب بود، بخاطره همین از شرایط اونا...
فصل یک :
چشمانش را باز کرد، دختری آرام با چشمانی که درخشش ماه را در خود بازتاب می کرد، به حدی آرام بود که نمی گریست ، و فقط با تعجب به اطراف خودش نگاه می کرد.
پرستار او را در آغو*ش کشید،دخترک لبخندی به پرستار زد، پرستار که از دعوای بین پدر و مادر بچه آگاه بود و می دانست قصد به دنیا آوردنش را...
مقدمه : جهان فروپاشیده،سرما در عمق جان ما انسان ها ریشه دوانده تاریکی و تباهی سرار این دنیا را فراگرفته.
هیچ یک از ما نوازش خورشید تابان را ، بر روی گونه های خیس باران خوردۀ حس نکرده.
ما سال هاست در این زمین بی هیچ مهر و آگاهی ،از حال هم شکل های خود زیسته ایم،بدون اینکه بدانیم چه چیزی در انتظار...
به نام خداوندِ قلم
نویسنده:ماهک مهاجری
نام اثر : زخمی سرما
ژانر : فلسفی، تراژدی و درام
خلاصه: آن روز مرا در آغو*ش گرفت، بوسید و با دستانی سرد و منجمد احساس امنیتِ برف را از نگاه بی رحم آسمان دزدید.
تا شاید آسمان قلب ترک خورده ام،بار دیگر گرمای نگاهش را در یابد.
یادش خوش باد! در جوانی چه خوش...
نه منظورم کتاب داستانی بود نه مدرسه
فکر می کنم زندگی مثل فیلم عجیب تر از داستان شاید چیزایی که می نویس مو یه نفر واقعا تجربه کرده باشه پس میتونم بگم آره
تصادفی یا شانسی
آخرین روز دنیا چجوریه ؟
سعی می کنم اگه کاری از دست بر میاد انجام بدم که زود تموم بشه
اگه قرار باشه دوباره متولد بشی بنظرت تو چه قالبی متولد میشی مثلا گل و گیاه یا اشیا یا چی ؟
ترانه :بغض بی صدا
آهنگ، با صدایِ غمگین و ملایمِ پیانو)
(بخشِ اول، با صدایی آرام و پر از حس)
توویِ این شهرِ لعنتی، یه بغضِ بیصدا، تو سینهمه
یه چراغِ زردِ مُرده، تنها رفیقِ دیرینه مه
تویِ این کوچههایِ خالی، فقط ردِ پام میمونه
این شهر، هر شب، تنهاییِ منو، از بَر میخونه
هیچکی نمیدونه، شبام...
تو همه چی آرامش پول زندگی آروم خونه و ماشین کسی که دوستش داری کنارت باشه با اینکه میدونه چقدر میتونی هیولا باشی .
خوب با اینکه میدونم خوبی آخر عاقبت نداره
چه موسیقی گوش میدی آروم بشی ؟
میزی برای کار ،کاری برای تخت ،تختی برای خواب ،
خوابی برای جان ،جانی برای مرگ ،مرگی برای یاد ،
یادی برای سنگ ،این بود زندگی
تو یه جمله جا نشد
ولی اگه بخوام با یه کلمه بگم . هیچ
اگه یه روز پاشی ببینی عزیز ترین کسایی که داشتی دیگه نیستن چی میشه ؟
اگه آدمی باشه که بدونه رو چیا حساسم خب ازش فاصله میگرم و ارتباطات مو کم می کنم ولی اگه ندونه تذکر میدم و فرصت بیشتر شناختن
قشنگ ترین یا عجیب ترین جمله ای تا حالا شنیدی چی بوده؟
در را که باز کردم، فقط یک جمله روی کاغذ بود: میدونستم برمیگردی…»
اما نه برای زندگی با کسی که عاشقانه ، به یادتو با خاطرات پژمرده ای که به سان ،گل های خشکیده لایه دفتر که برجا گذاشتی منتظرت بود
آمدی اما دیر ، دیرتر از غم به سراغ مستی با خونابه ی دل عاشق مردی که غرورش را زیر پاهایت گذاشتی آمدی...
بستگی داره منظور از عشق چی باشه ؟ ولی در مفهوم کلی بله دوست دارم
میرم خواستگاری دوست صمیمیم
اگه بدونی سرنوشت چی میشه حاضری سرنوشت خودتو با کسی که از سرنوشتش خبر نداری عوض کنی ؟
بستگی داره چجوری آدم هایی دور و برم باشن اگه آدم حسابی باشن متوسط ولی اگه منفعت طلب باشن پولدار تنها
اگه یه روز بلندشی ببینی هرچی تا الا دیدی فقط خواب بوده خوشحال میشی یا ناراحت ؟
درود بر شما نویسنده ی گرانقدر
فضا سازی و نشون دادن حس دلهره و ترس عالی بود و از جزئیات حسی خیلی ماهرانه استفاده شده بود .
چکشی سنگین بر مغزش فرود میآمد”، “هوای ذهنش تصویر سازی و استعاره ها خیلی خوب بودند سنگین و داغ بود”، “فریادهای زندانی در ذهنش بیوقفه میچرخیدند” و “سایهها در اطرافش...
درود نویسنده ی عزیز
من خیلی دوست داشتم دل نوشته تو یه حس غمی بهم دست میداد وقتی می خوندمش که دوست داشتم
دیباچه ام عالی بود واقعا از نظر حسی خیلی قوی بود
قلمت پاینده گلی 🌹❤️
دوست دارم برم با کسایی که اذیتم کردن حال خوب مو گرفتن دعوا کنم بزنم شون که راحت بدونه عقده بمیرم
اگه بخوای یه قدرت عجیب داشته باشی کدوم قدرت رو انتخاب می کنی ؟
سخن نویسنده: خیانت بهای سنگینی دارد، چه بسا زندگی هایی که سرشار از عشق و محبت بودند اما به خاطره حسادت ،حوس و بی مهری تبدیل به جهنمی بی بدیل شدند ، ایرکسانی که بی هیچ قید و شرطی عاشق یکدیگر هستید و در کنارهم از زندگی تان لذت می برید ، مراقب قلب های مهربان هم باشید ، و هرگز به کسی جز آنکه در کنار...
ترانه : جاده بی بازگشت
(بند اول)
دستام تو دستِ تو، اما نگاهت بیخبره
انگار که صد سالِ نوری، از من دورتره
این آخرین دقیقهست، این آخرین نفس
بعد از تو، تمامِ این شهر، میشه یه قفس
(کورس)
خداحافظ… خداحافظ…
این بغضِ توی گلوم، دردِ بیحرفی
این آخرین خداحافظیِ تلخیه
که بعد از اون، دیگه هیچچیزی...
ترانه :زخمِ کهنه
(بند اول)
تو این سرمای مطلق، هیچ درختی جون نداره
بغضِ من، یه برفِ سنگین، که روی این خونه میباره
خاطراتِ تو، مثلِ یه یخ، تو قلبم آب نمیشه
این درد، این غمِ کهنه، دیگه هیچوقت خوب نمیشه
(بند دوم)
یه روزی تو چشات، یه دنیا عشق و آرزو بود
حالا چشام پر از اشک، از این...
ترانه :غروب
یک شروع آرام و کمی حزنآلود، توصیف غروب یا لحظهای که دلتنگی و غم رو نشون میده
غروب آمد و باز، شهر در سکوت پیچید
کوچهها پر شد از، عطر یادی که رنجید
پنجره باز شد و کبوتر دل، در هوای تو پر زد
چه کنم با این حال، بغض راه را نفس نفس زد
اینجا می تونه به یه لحظه خاص با دکلمه ی یه شعر...
به نام خداوندِ ساز و آواز
ما اینجا هستیم تا صدای شما را به گوش مخاطبان برسانیم.
با ترانه هایی که از عمق جان بر خاسته آمد.
عمیق احساسی: توانایی برقراری ارتباط فوری با شنونده در مفاهیمی چون عشق، فقدان، هویت و چالشهای معاصر.
ساختار ادبی منسجم: استفاده از استعارههای نو، قافیههای خلاقانه و...
خب اگه کار مقبول آسیبی به کسی نمی زد مار مقبول رو انتخاب می کردم ولی اگه کار مقبول به کسی آسیب می زد کار درست رو انتخاب می کردم .
اگه یه جایی سوتی بدی تو موقعیت خیلی احساس چجوری حرفی که زدی رو جمع می کنی ؟
سلام بانو گرامی
پارت هایی که گذاشتید چک شده
مشکلی نداشت .
فقط بانو جان استفاده از .... در متن رمان زیبای شما کمی زیاد دیده میشه و ممکنه به گیرایی اثر شما آسیب بزنه .
قلمتون پاینده 🌹🌻
اول تعجب می کنم کی وقت شد تو خواب کی وقت شد رفتم خرید عروسی و آرایشگاه
مراسم بله برون و نامزدی و عروسی بعد میرم ببینم داماد کی بوده که من تو خواب بهش بله گفتم 🤣🤣
اگه کسی که برات مهمه و ازش انتظار نداری رو یه جای غلط ببینی چه بهش میگی ؟
فکر کنم سوال اگه میشدی چیکار می کردی بوده
خب بستگی داره مدیر کجا می شدم
ولی با توجه به شرایط اول از همه کنکور و امتحان نهایی رو بر می داشتم بعد از کلاس چهارم برای بچه ها برنامه های استعداد یابی برگذار می کردم که هر کس اون سمتی که براش مناسب و بهش علاقه و مهارت داره رو داشته باشه نه اینکه...
سخن نویسنده:
دختر، انعکاس درخشان آرزوهای برآورده نشدهی مادر و میراثدار قدرتهای سرکوبشدهی جهان است. او قدرت بالقوهای است که اگر شکوفا شود، نه تنها خانواده، بلکه جامعه را متحول میسازد. دختر، دانهای است که اگر با درایت کاشته شود، درختی تناور میشود که سایهاش پناهگاه نسلهای بعد خواهد بود...
«مادر، آغاز است و پایان؛ او نیروی بنیادینی است که از دل خاک، سر به آسمان میکشد و با ظرافت صدف، سختی سنگ را در خود جای میدهد. او معمار سکوتهای پرمعناست؛ جایی که هزاران حرف ناگفته در نگاهش موج میزند.»
شعر سپیدِ: پرواز خاموش
من از نسیمی بودم که در قفس جا شد،
بالی که بیاجازه، در اوج به جرم پرواز در تاریکی رها شد.
این خانه بود، یا یک حصار فولادین که بر روح دخترم بسته شد؟
هر پنجره بسته، یک زندان آهنین در قلب کوچک ماهم
پدر، تو بودی و قانونهای سنگیات، زد زخم ها بر روح منو هستی جانم
هر...
غزل: سوگِ مادر و نفرین
هر آنکس کز دلم خون ریخت، نخواهد داد آرامش
که این نفرینِ مادر هست، زِ هر راز نامه ی فاحش
تو گفتی دوستت دارم، تو زدی زخم پنهانی
ندانستی که این زخم زهرآگین، نماند در دلش شاد
به جای بوسهی مادر، به هر سو دید رنج و درد
به جای مهرِ یاران، دید تنها نیش وکنایه ،بیداد...
قصیده:صدای نفیر
دخترم، ای رفته از دستم به ظلمِ روزگاران
که در هر کوچه میپیچد کنون نالهی زاران
چو شد آن قامتِ نازت غزلخوانِ لحد، ای وای!
زِ مادر خاست آن فریاد، که بَشکافت دل دیوان
نه فهمیدم کی این دنیا، چنین خنجر به پشتم زد
که تنها نورِ چشمانم رود سوی تاریکی زِ پیشِ چشمانم
شما ای...
شعر سپیدِ: سِرِّ گهوارهی تنهایی
وقتی برایت از “پدر” میخوانم، که چقدر منتظر است، برای دختری زیبا رو
من دروغ میگویم که او، آغو*شِ دیگری را جز یک پسر نمیشناسد.
وقتی از “خانواده” میگویم که همگی سرشار از شادیاند، اما نه برای ،تولد تو دخترم
من در حالِ جنگیدن با چشمهایی هستم که از من چیزی...
غزل:پایان دربهار
سال ها به سرعت ، گذشت از آن شبِ آغاز
و مهرِ مادر، شد انگار، زِ هرچه هست بی راز
دروغهای تو ای مادر، کشت عشق را در راهم
شکستم سدّ را و دیدم که نیست جز سردی و آه
به هر کوچه رسیدم ، جز ناله نجوییدم یاری
به هر چشمی نگریستم ندیدم ، ذرهای گرمی فقط خاری
گمان کردم که مهر هست،...
قصیده :فریب مادر
ای تازه گلِ امید که کس منتظرت نیست، ای جانِ پدر سوخته!
زین عالمِ بیرحمی، در این خواب غفلت گهواره آرمیده
مادرت اینجاست، در بر تو بیدار به دامانش پناهی گیر، آرام
که تیغِ سردِ این صحرا، هنوز از چشمانم امید را نه دزدیده
چو دیدم روی ماهت را، خریدم دفتری از وهم
به جای آه و...
ای کاش همه طرز فکر شما رو داشتن واقعا
که میفهمیدن ما خواستار این هستیم که هرکسی به حق واقعی خودش تو زندگیش برسه چه مرد باشه و چه زن و اینکه ما بیشتر محدودیت داریم و خواستار برابری هستیم و مردها نسبت به ما خانوم ها هیچ برتری ندارن .
همین فقط درکش سخته واقعا
من نمیگم همه مردها بدن
میگم بعضی ها شون بدهستن
عروسک لولیتا هم فقط مربوط به دارک وب نیست
منم قبول دارم که مورد نادری هست ولی کاری به کم و زیاد بودنش ندارم حرف غلط بودنش هست
آره ولی حرفایی شما خیلی عقلانی و منطقی طرف عروسی نکنه با پولی که میخواسته بده خرج عروسی تا آخر عمر کباب بخوره نه مُردم منی...
شعر سپیدِ: نقاشیِ آسمانِ آبی
هر شب، رویِ پوستت، نقش میکشم،از ماهی کوچک در رود
از آسمانی به رنگِ فیروزهی دروغین، فریبنده تاریک
میگویم: "این رنگِ طبیعت است، دخترم،
همینطور است همیشه ، ندارد در زمین جایی امید
تو در درونِ من، هنوز ایمان داری به هر چه میگویم، دیدگانت فقط عشق مرا می بیند.
و...
غزل : کلام آخر
کلام آخر این است: عشق مادرانه، جنسیت نمیداند
و مهرِ مادرانه چه دختر چه پسر، هیچ قیدی را نمیخواند.
اگر دنیا بیاید تا بروباید این امانت را زِ دستانم
به جان میایستم در راه، خداوندا می داند که می مانم!
تو ای دخترکِ زیبای من، ای قامتِ رعنای سرو خُرم
بدان مادر تویی، این عشق...
قصیده : پرچم عشق
بر افرازم پرچمِ عشق، در این خانه، به نامِ او می سازم
که زیباییِ مطلق را، زِ خالِ چشمِ مس*ت نرگس گونه اش می دانم
شما را کاش میفهمید، که این نازکیِ طفل است
که سختترین نبردِ عقل را، با مهر و لطافت از سر بردارد
بمیرد آن که گوید: “دختر آرد شرم و خواری بر مادر”
که این مریم، شده...
شما درست می فرمایید بعضی از مشکلات با همبستگی و اتحاد حل میشه نه تفرقه افکنی
مشکلات جامعه فقط ماله دخترا نیست چرا بعضی از آقایون هم لطمه می بینند ولی خانوم ها هم از نظر عدالت اجتماعی هم بعضی از رسوم غلط و هم یسری آدم های منفعت طلب بیشتر مشکلات دارن و زندگی شون سخته اما کسی مرحم زخم هاشون نمیشه...
شعر سپیدِ :آوازِ امنیتِ
من برایت میخوانم از پرندگانی که هرگز سقوط نمیکنند،
از نسیمی که همیشه مسیرش را به سویِ لبخند تو کج میکند، تا غبار دل مرگی ات را بزداید.
من آوازِ بیوقفه میخوانم، تا نگاه سردار را عاشق کنم
چرا که سکوت، راه را برای ورودِ پرسشهایِ تلخ باز میکند.
تو نباید بفهمی که...
غزل : راز عشق
پریشان گشتهام زین غم، که میگویند جنسیت معیار است
که پسر چون شود فرزند، نشانِ برتری و ارزش و کار است.
ولی من در رگِ او میشناسم خونِ خود جاری
همین خون، علتِ خلقت، همین مهر است و اصرار است.
چنگ میزند بر روح من، که “فردا او که میسراید؟”
بگویم: “جانِ من، به سرا زِ غم مادر،...
قصیده : قصیدهی مادرانه
محکم به روی سینه ام میفشارم این معجزهی شیرین
که از وهمِ شما بهتر، زِ هر بخت و کمان داری ست.
شما را چشمِ دنیا، جز به قدرت، چیز دیگر نیست؟
ببینید این دلِ کوچک، که از صد مرد را زِ دختر ناف برید.
مرا گفتند: “بگرد ای زن، زِ این مهرِ ناتمامی ، پسر که نیست فرزندت.
بگفتم...
شعر سپیدِ: خنده ی پنهانی
تو در تاریکیِ من، صدایِ خندهها را میشنوی؟
آنها واقعی نیستند، عزیزِ کوچکِ من ، اگر پسر میشدی همه مرا دوست می داشتند .
من خودم، با هر دو دستم، صدایِ خندههایی را میسازم، که تو در آن می رقصی
به سان ماه که در آسمان با نوای ستارگان می رقصد
که هیچکس در بیرون، آن...
قصیده : سیمرغِ مادر
چرا باید که سیمرغی بگیرد او را به فرزندی ؟
که این دختر خواهد شد ،خود در آینده صاحب فرزندی.
اگر مریم نبود، کی افسانه میشد قصهی پاکی .
گر بچه ام دختر نمی شد، مهرِ مادر من در کجا رُخ آشکار می کرد؟
شما در فکرِ پسر و فرداهایِ سرد و بیمعنایِ دنیا اید.
منم در فکرِ لبخندی که...
غزل: کلام مادر
به من گفتند: “فرداها، چه خواهی کرد با دستش؟”
جوابم دادم آن دم، با نگاهی سرد همان هنگام که پسرت: “!رستش”
نمیدانید عشق این است، که بی هیچ صدای شمشیری،
به مهرش میشوی گردی زِ هر نادانی و کژدستی.
تو ای سخنچین! از این گل شقایق، چرا بویی نمیگیری؟
که عطرِ یاسِ چشمانش بهتر زِ هر...
نه آقا برعکس ای کاش دخترا واقعیت اطراف خودشون رو بهتر ببین که خودشون واسه یه مردی که از زندگی هیچی بجز شام و نهار درست کردن نمیفهمه بدبخت نکن
اگه زن گرفتن سخته اعتماد به یه آدم ناشناس که با حرفای قشنگ میاد جلو ولی بعدش همه چی یادش میره صد برابر سخت تره
من اینو تکذیب نمی کنم قبول دارم منم شنیدم
ولی اون دختره گفته بود شوهرم بهم خیانت های پی درپی می کرد منم اینجوری تلافی کردم من نمیگم کارش درست بوده نه اتفاقا اشتباه کرده .
ولی قاتل الهه حسین نژاد هیچ دلیلی حتی به اشتباه برای کشتن اون دختر بدبخت نداشت .
ببین ما
هر چندوقت یک بار می شنویم مردی همسر خود را به قتل رساند پدری دختر خود را به قتل رساند برادری بر سر ارث خواهر خود را به قتل رساند.
همین چندوقت پیش شوهر قهرمان مچ اندازی همسرش رو کشت سر حسادت های الکی
آره شما درست میگید اینا همه تقصیر ما خانوم ها ست که سکوت می کنیم در برابر ظلم هیچی نمی گیم .
۸: اسم اشخاص را صدا بزنید
هر چند سخت است اما اگر میخواهید ارتباط خوبی داشته باشید بیشتر از هر چیز اسم افراد را صدا بزنید انسان دوست دارند که دوست داشته بشوند و یکی از راه ها صدا زدن اسمشان است زیرا فکر میکنند که خیلی با دیگران صمیمی هستند.
۹: برای رفتار با هرکس از زبان بدن خود او استفاده کنید...
به نام خداوندِ رنگینکمان
🛑نکات کاربردی روان شناسی شخصیت🛑
۱: رنگ چشم افراد را به خاطر بسپارید
در طول معارفه به رنگ چشم افراد توجه داشته باشید. شما قرار نیست که از این اطلاعات استفاده کنید. این تنها یک تکنیک برای دستیابی به مقدار بهینه ای از ارتباط چشمی است که مردم شما را بیشتر تائید کنند و...
اگه سه روز فقط سه روز اداره ی این کشور رو میدادن دست ما دخترا اون وقت بهت می گفتم مشکلات بشریت همش به خاطره کی بوده
الا در سرتاسر دنیا تمام مقام های اصلی و کاربردی دست آقایونه مشکلات بشریت هم از اینجا سرچشمه میگیره اگه دست ما بود که کار به اینجا ها نمی کشید آقا .
شعر سپیدِ: برای خانواده
پشتِ پردهی شکمم،
همیشه جشن است.
همه منتظر ماه محبوس شده در زندان من
صدای خندهشان را در نبضِ خودت میشنوی؟
آنها تو را میخواهند، اما نه آزاد و رها
بیشتر از هر پسرِ دیگری که خوابش را میدیدند.
دروغ میگویم. تو کی توانی بگیری جای پسری ؟
اما این دروغ، یک دیوار است؛...
قصیده : خورشید کوچک در خانه
نخواهم سلطنتهای جهان، نخواهم تختِ جمشید را
که در آغو*ش من خوابانده اند، خورشیدی از امید را.
همسر و خانواده گفتند: “حیف نیامد پسری، حیف!”
که این ماه من به جای پسر، شد مظهرِ امید ها.
به چشمانِ حسودان، این تولد یک غم پنهان است
ولی در قلبِ من، برپا شده صد جشن و...