آشفتگی از لبهی فنجان بالا میآمد، جایی که بخارِ قهوه ام در هوای سرد اتاق گم میشد.
پشت پنجره، شهر زیر باران خاکستری، بیصدا و غمگین نفس میکشید.
دستهایش دور فنجان مانده بود، اما گرما به دلش راه پیدا نمیکرد.
همهچیز بههمریخته بود؛ نه فقط اتاق، نه فقط خیابان یا شهر ، بلکه چیزی عمیقتر...