آخرین محتوا توسط Gandomi

  1. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: malihe

    سلام روز بخیر @malihe
  2. G

    عالی رمان نابَیان | گندمی

    دستی به موهایم کشیدم و به ناچار میان حرفشان پریدم. «ببخشید، منم خیلی خسته‌ام اگه ایرادی نداره میرم توی اتاقم.» افسانه به سرعت لبخند عریضی به لب نشاند. «راحت باش عزیزدلم، برو.» «شب بخیر.» گفتم و از جمعشان دور شدم. اینطور برایم بهتر بود. مادرم می‌تواند در نبود من تا هرچقدر که بخواهد از زشتی این...
  3. G

    عالی رمان نابَیان | گندمی

    افسانه و دل افروز هردو «شب بخیر.» گفتند و من صدای دور شدن پاهایش را گوش کردم. اندکی بعد آهسته صورتم را به سمت چپ چرخاندم، جایی که میشد پله‌ها را دید. مانلی هم همراهش بود. درست همین لحظه ارشین کنارم نشست و من با لبخندی به لب نگاهش کردم. او سینی فنجان‌های چای را روی گل میز شیشه‌ای گذاشت و نگاهم...
  4. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: malihe

    سلام شبتون بخیر @malihe
  5. G

    عالی رمان نابَیان | گندمی

    دست از نگاه کردن به او برداشتم و کار جمع کردن ظرف‌ها را تمام کردم. در نهایت آن سه‌نفر را در آشپزخانه تنها گذاشتم و به جمع دونفرۀ مادرم و خواهرش ملحق شدم. «گفتی یک ماهه آقای جاوید فوت شدن؟» افسانه پرسید و مادرم با نیم نگاه به من که در کنارش می‌نشستم، با غمی آشکار گفت: «آره.» افسانه صورتش را جمع...
  6. G

    عالی رمان نابَیان | گندمی

    آه! نمی‌دانم چرا باید افسانه این موضوع را پیش بکشد؟ نمی‌دانستم چه کنم، آن هم وقتی آترین با تعجب گفت: «اِه، منظورت چیه مامان؟» و به سوی اهورا چرخید. «با کی ازدواج کردی داداش؟» قاشق را در دستم فشار دادم و نگاهم را به پُلویم دوختم اولین بار بود که احساس می‌کردم تمام تنم از شدت شرمی دخترانه آتش...
  7. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: malihe

    سلام عزیزم روزبخیر @malihe
  8. G

    عالی رمان نابَیان | گندمی

    و بی‌درنگ به سمت راهروی دیگر رفت. چه اتفاق افتاده؟ قرار است از عالم و آدم بشنوم اهورا هست که کسی نمی‌تواند بلایی سرمان بیاورد؟ نه، تحمل این خیال برایم خیلی سخت است. در اتاق را نیمه باز رها کردم و به سمت پله‌ها راهی شدم. می‌توانستم از همانجا صدای جمعشان را بشنوم. میز بزرگی در گوشه‌ترین قسمت سالن...
  9. G

    عالی رمان نابَیان | گندمی

    با بی‌حوصلگی به سوی کیفم رفتم. لپ‌تاپم را بیرون آوردم و روی میز گذاشتم سپس دانه به دانۀ لباس‌هایم را درون یکی از کمددیواری‌ها آویزان کردم. تراس اتاق به شدت من را به سوی خودش می‌کشاند. طاقت نیاوردم و به سویش رفتم. در را باز کردم و بیرون رفتم. اندازه‌اش خیلی زیاد نبود شاید فقط یک میز کوچک دونفره...
  10. G

    عالی رمان نابَیان | گندمی

    جعبه را روی زمین گذاشت و آن را باز کرد. عروسک را دید و ناگهان چشم‌هایش درشت شد. «وای عمه، ببین چقدر خوشگله.» شادی وصف ناپذیری تمام وجودم را پر کرد همزمان باردیگر برای مروارید دل‌تنگ شدم. چه میشد اگر او همین لحظه اینجا حضور داشت؟! چه میشد اگر سرنوشت او را از ما نگرفته بود؟ دخترش هیجان‌زده عروسک...
عقب
بالا پایین