آخرین محتوا توسط Gandomi

  1. G

    اطلاعیه [تاپیک جامع درخواست جلد ]

    سلام وقت بخیر درخواست طراحی جلد برای رمانم دارم. https://forum.cafewriters.xyz/threads/43774/
  2. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: serena

    سلام وقتتون بخیر پارت جدید ارسال شد. @serena
  3. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    «تو فردا با ما میای آرایشگاه دل‌آرا؟» با این سوالِ اَرشین از فکر جدا شد، باقیماندۀ پیتزایش را از خودش دور کرد و به صندلی‌اش تکیه کرد. «نه، حوصله‌اش رو ندارم، خودم می‌تونم حاضر شم.» آلاله لقمه‌اش را جوید و گفت: «اگه می‌اومدی بهتر بود، اینطوری تو خونه تنها می‌مونی.» دل‌آرا لبخند زد و سری تکان داد...
  4. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    «شما بریین سر میز من سفارش میدم و میام.» سپس قدم‌زنان فاصله گرفت و اندکی بعد در مقابل پیشخوانِ غذاخوری ایستاد. کمی انتظار کشید تا مشتری‌ای که قبل از او آمده سفارشش را بگوید. در همین فاصله چرخید و باردیگر به دل‌آرا نگریست. تمام توجه او را روی مانلی می‌دید. چرا اینطور نباشد؟ اهورا می‌دانست دل‌آرا...
  5. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    اندکی بعد هر سه خریدهاشان را حساب کردند و از فروشگاه بیرون رفتند. مانلی با هیجان به سمت پدرش دوید و دست او را گرفت. اهورا بلند شد، به خواهرهایش نگاه کرد و با لبخندی به لب پرسید: «بالاخره بعد از یک ساعت موفق شدین خرید کنین؟» هردو خندیدند و پلاستیک‌های خرید را در جواب او بالا گرفتند. دلش می‌خواست...
  6. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    مانلی به چشم‌ها و لبخند عمیق روی لب‌های او نگاه می‌کرد. شنیده خاله‌اش با پدرش ازدواج کرده، در دنیای کودکانۀ خودش مدام این سوال در ذهنش می‌چرخید که آیا قرار است او مثل مادرش بشود؟ مادربزرگش قبلاً گفته بود که اگر زنی با پدرش ازدواج کند برای او مادرش می‌شود! با این فکر خواست کودکانه سوالی بپرسد...
  7. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    «قشنگه، برو امتحانش کن، ببین تو تنت چطوره.» او لبخندی زد و با تکان سر به سمت اتاق‌های پرو رفت. آلاله قدم‌زنان کمی از دل‌آرا فاصله گرفت و به دنبال لباسی مناسب خودش گشت. ارشین برای تولدی که می‌خواست اولین بار با دوست‌هایش جشن بگیرد هیجان زیادی داشت. از دل‌آرا هم دعوت کرده بود در میهمانی شرکت کند و...
  8. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: serena

    سلام وقتتون بخیر سه پارت دیگه ارسال شد. @serena
  9. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    در اتاق هنوز بسته بود، اصلاً خواهرش کجا بود؟ آن روز او را ندیده بود و نمی‌دانست حالِ او چطور است؟ باید می‌رفت و می‌پرسید آن نوشته‌های ترسناک چه بودند؟ با این فکرها دستش را دراز کرد تا دستگیره را بگیرد اما ناگهان در به شدت باز شد. به یک‌باره دیدگانِ عسلیِ دل‌آرا تا آنجا که ممکن بود درشت شد و وحشت...
  10. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    نفس‌نفس زد، سکوت سهمگینی میانشان برقرار شد. مردجوان به خودش بد و بیراه گفت؛ به تمام زندگی‌اش و به اینکه عاشق بود حتی با وجود اینکه تمام مدت نگاه از او می‌گرفت. چشم‌هایش او را نادیده می‌گرفت اما قلبش همچنان در تب و تابِ او می‌سوخت. برای این احساس رنج‌آور چه باید می‌کرد؟ مروارید با صدای ضعیف...
  11. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    اهورا سراسیمه و با شتاب خودش را به در بستۀ حمام رسانید. روی زمین زانو زد، با مشت به در کوبید و او را صدا زد. «مروارید؟ صدامو می‌شنوی؟ این درِ لعنتی رو باز کن. داری با خودت چیکار می‌کنی؟» آب گلویش را قورت داد. ترسیده بود، احساسی در وجودش فریاد می‌زد او بلایی به سر خودش می‌آورد! از روز قبل حالش...
  12. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: serena

    سلام وقت بخیر سه پارت دیگه ارسال شد. @serena
  13. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    نمی‌دانست چه اتفاق افتاده، آخر چرا مروارید به سراغ کودکش نمی‌رفت؟ ناگهان دلش گواهی بد داد و آشفته شد. احساس می‌کرد او بیدار است اما تمایلی به باز کردن پلک‌هایش ندارد. بچه نمی‌خوابید. به اجبار او را از اتاق بیرون برد و با ابروهای درهم کشیده و چهرۀ غرق در فکر در راهرو قدم زد. نگران بود، خطر را به...
  14. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    غروب اهورا به خانه برگشت. سالن خانۀ میثم جاوید با صدای گریه‌های نوزادِ چند روزه پُر بود. دل‌آرا او را در آغوش داشت و تلاش می‌کرد با خواندن آوازی آرام‌اش کند و دل‌افروز شیرخشک آماده می‌کرد. اهورا به هردوی‌شان سلام کرد و به دل‌آرا نزدیک شد. «مروارید کجاست؟» دل‌آرا با لبخند محوی گفت: «امروز خیلی...
  15. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    قبل از اینکه نام اهورا را لمس کند، کسی با او تماس گرفت؛ کسی که آن روز مثل صاعقه آمد؛ ناگهانی و بسیار سوزناک. صدای دورگه‌اش می‌لرزید و کلمات را می‌کشید، انگار حال خوبی نداشت. به سختی تلاش می‌کرد به خودش مسلط باشد. طوری سخن گفت که مروارید احساس انزجار کرد. «می‌خواستم با اون... اون پسر احمقم کنار...
عقب
بالا پایین