«من از شکست نمیترسم... از این میترسم که روزی به آخر زندگی برسم و بفهمم از ترس شکست، هیچوقت زندگی نکردهام.
پس اگر زمین بخورم، بلند میشوم. اگر ببازم، دوباره شروع میکنم.
چون بزرگترین شکست، تلاش نکردن است.»
بله متوجه شدم
اون مکانی که رفتند صرفا برای جمع آوری افراد بود و اهمیتی نداشته و همینطور مرد شخصیت اصلی داستان نیست ویکی از نوچه های الیار هست که به عنوان رئیس باند شناخته میشود
و همینطور که گفتید منظور از نون زیادی نداریم این بود که متوجه سخت گیری بشن و کارشون رو به نحوه درستی انجام بدن بازم...
سلام و عرض ادب
خیلی لطف کردی
به دلیل اینکه فرصت نبوده تاالان به صورت رسمی نویسندگی کنم کاستی های درکار دیده میشود.
ولی همین که شما به عنوان پشتوانه ای هستید برای بهترشدن کافیه.
سپاس فراوان