آخرین محتوا توسط Mah.sa

  1. Mah.sa

    دفترکار گرافیست| مسافر بینام

    ●●● کاور تبلیغاتی دلنوشته پژواک دریغ ●●● ●●● متقاضی: @اقیــانــــــوس ●●● ●●● طراح: مهسا ایزدی ●●●
  2. Mah.sa

    نقد و بررسی نقد کاربر ترجمه رمان آرامگاه خدایان | مهسا ایزدی

    سلام، خسته نباشید خوشحالم که خوشتون اومده از اونجایی که این یک ترجمه هست و باید تا حد امکان وفادار به متن باشه و لحن و شخصیتِ شخصیت‌ها توی دیالوگ نشون داده بشه، بعضی از قسمت ها رو مثل مکالمات ایموژن و عکاس رو چون با هم آشنایی نداشتن مجبور شدم رسمی‌تر ترجمه کنم تا اون غریبه بودن رو برسونه چون ما...
  3. Mah.sa

    مشاوره فعال مشاوره پیرنگ و انسجام | Mah.sa

    گلم لازم نیست حتما تا فردا باشه روش وقت بزار و قشنگ فکراتو بکن تا هفته دیگه این موقع بفرست نمی‌خوام هول بشی یا به خاطر زمان کم چیزی رو بنویسی که زیاد به دلت نیست
  4. Mah.sa

    مشاوره فعال مشاوره پیرنگ و انسجام | Mah.sa

    برای پیرنگِ رمان کوتاه، یک نکته‌ی خیلی مهم رو باید در نظر بگیری: رمان کوتاه، فرصتِ پله‌پله رفتن و شخصیت‌پردازیِ گسترده رو نداره. پس باید خیلی زودتر از رمانِ بلند، واردِ ماجرا بشی و ریتمِ تندتری داشته باشی. چند تا پیشنهاد برات دارم که به کارت بیاد: اول: یک «نقطه‌ی عطف» انتخاب کن. رمان کوتاه...
  5. Mah.sa

    مشاوره فعال مشاوره پیرنگ و انسجام | Mah.sa

    سلام گلم حالا اوضاع برام روشن‌تر شد. خب، بیا صادق باشیم با هم. تو داری توی منطقه‌ای قدم می‌ذاری که خیلی باهاش آشنا نیستی. این یعنی دو تا کار می‌تونی بکنی: یا چندتا رمان عاشقانه‌ی اجتماعیِ خوب رو بخونی تا با قراردادهایِ این ژانر آشنا بشی، یا اینکه بیای از همون نقطه‌ای که بهش مسلطی (جنایی، تعلیق،...
  6. Mah.sa

    نظارت همراه ترجمه‌ رمان آرامگاه خدایان| ناظر:malihe

    کل جمله رو تغییر دادم عزیزم جنس نقره
  7. Mah.sa

    نظارت همراه ترجمه‌ رمان آرامگاه خدایان| ناظر:malihe

    سلام عزیزم دو پارت جدید گذاشته شد -118-"{} @malihe
  8. Mah.sa

    در حال ترجمه ترجمه‌ رمان آرامگاه خدایان | مهسا ایزدی

    اطلاعات بسیار کمی دربارهٔ نبتنتِرو، کاهن اعظم شورای سلطنتی رامسس دوم وجود داشت. ترکیبی از شادی و اندوه را در میان این آثار احساس می‌کرد. پدربزرگش باید زنده می‌ماند تا این لحظه را با او تقسیم می‌کرد. ایموژن با حیرت به ترامل نگاه کرد و گفت: «باورم نمیشه که پیداش کردی.» ترامل پاسخ داد: «نقشهٔ ناقص...
  9. Mah.sa

    در حال ترجمه ترجمه‌ رمان آرامگاه خدایان | مهسا ایزدی

    دورتادور میزِ عروسک‌ها، صندوق‌هایی پر از استخوان بود. چند جمجمه روی انبوهی از استخوان‌های ران قرار داشتند. این صحنه که بیشتر هم‌مدرسه‌ای‌هایش را به‌شدت منزجر می‌کرد، ایموژن را به وجد آورد. ترامل گفت: «استخوان‌های خدمتکاراست.» ایموژن با هیجان پرسید: «یعنی پیداش کردی؟» مسلماً ترامل فوراً جواب او...
عقب
بالا پایین