چیه آدمیزاد؟
خودش و قوی نشون میده. ولی تو خودش، کل زندگیش دنبال یک نقطه ی امنه که گاها ضعیف باشه.
بعد یک جایی، به کسی که نباید خود واقعی و شکنندهاش و نشون میده، دردهایش و تقسیم میکنه، گاها اون قدر حس امنیت میکنه که حتی درد کوچولوی انگشتاش و هم میخواد بگه چون یکی میشنوه و دردش و میخره.
یک...
کاش یک آدم غریبه ی رندوم بود که اینقدر پایه باشه همین الان پاشه بیاد با هم خودمون و چند روز گم و گور کنیم!
بدون هیچ خبر و تلفن، بدون هیچ خبر مجازی و واقعی، فقط چند روز گم بشیم و همهچیز و رها کنیم تا بعداً درستش کنیم.
پشتِ در خونه استرس، فکر، غم، تنهایی، آینده، گذشته و... جا بزاریم و دوتایی فقط...
فقط یک لحظه به عمقِ این غم فکر کردم و قلبم داره ریز ریز میشه.
طرف حساب آدمیزادیه که با کوچکترین امید میشینه رویا میبافه و ذوق میکنه، و وقتی اون امید خاموش میشه یک جایی از وجودش یه میزنه و خاکستر میشه.
حالا یک مادر، نه ماه امید و رویا، که این قشنگی و لمسش هم کرده باشه و بندِ وجودش شده باشه و...
زندگی مثل یه پازل میمونه که هرچی جلوتر میری داری کامل ترش میکنی. پیش خودت ذوق میکنی چه خوب دارم پیش میرم، چه پازل قشنگی شد. ولی یکهو اون وسط وسط ها یکهو یک سونامی میاد، حالا یک اتفاق، یک انسان، یا هر چیز دیگه ای. یک تیکه پازلت و میدزده و گم و گور میشه. و بعد؟ تو میمونی و یک پازل که هرچی...