آخرین محتوا توسط سارا مرتضوی

  1. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    کنار می‌ایستم و فقط نگاهش می‌کنم. جمله‌ها را یکی‌یکی می‌خواند، بعضی را حذف می‌کند، بعضی را جابه‌جا می‌کند و برای بعضی دیگر فقط یک واژه عوض می‌کند؛ اما همان یک واژه، انگار روح تازه‌ای در متن می‌دمد. داستان همان داستان است، ولی دیگر شبیه نوشته‌ی من نیست؛ زنده‌تر شده، نفس می‌کشد و درد را بهتر منتقل...
  2. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    بی‌آنکه حرف دیگری بزنیم، هر سه مشغول کار می‌شویم. سکوت دلنشینی دور میزمان شکل می‌گیرد؛ سکوتی که فقط با صدای برخورد انگشت‌ها به صفحه‌کلید، خش‌خش مداد اویس روی کاغذ و گاهی صدای ورق خوردن دفترها شکسته می‌شود. در میان کار محبوبه چند بار از کنارم بلند می‌شود و به دو میز دیگر سر می‌زند. با چند نفر...
  3. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    ابروهایش اندکی بالا می‌رود؛ انگار تازه یادش افتاده باشد. «محبوبه هستم... محبوبه راد.» دستم را بی‌اختیار به سویش دراز می‌کنم. «رسام سهرابی.» نگاهی کوتاه به دستم می‌اندازد، اما دست‌هایش را پشت کمرش گره می‌زند و فقط با لبخندی مؤدبانه می‌گوید: «خوشبختم.» دستم را آرام پایین می‌آورم. دوست دارم بپرسم...
  4. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    سی ـ اصفهان ـ رسام کار گروهی از آن چیزی که تصور می‌کردم دشوارتر است. این‌جا فقط خوب نوشتن مهم نیست؛ باید بتوانی با سه آدم غریبه، در زمانی کوتاه، یک فکر مشترک بسازی. سرعت، هماهنگی و اعتماد، هر سه کنار هم معنا پیدا می‌کنند. از همان لحظه‌ای که کنار این میز ایستادم، فهمیدم گروه ما عجیب‌ترین گروه...
  5. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    نگاهش را به سمت استادها می‌چرخاند که کنار دیوار ایستاده‌اند. «اگر گروهی لپ‌تاپ همراهش نیست، نگران نباشه. سیستم‌های انتشارات در اختیارتون قرار می‌گیره. همچنین روی میز پذیرایی، آب، آب‌میوه و خوراکی آماده شده و هر زمان نیاز داشتین، می‌تونین از اون‌ها استفاده کنین.» صدایش کمی جدی‌تر می‌شود. «امروز...
  6. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    بیست‌ونه ـ اصفهان ـ انتشارات درِ سالن با صدای آرامی بسته می‌شود و سکوتی کوتاه همه‌جا را فرا می‌گیرد. بیست‌وهفت شرکت‌کننده بالاخره حضور پیدا کرده‌اند و حالا هیچ‌کس دیگری اجازه‌ی ورود ندارد. سارا نگاهی به ساعت می‌اندازد؛ همه‌چیز با وجود اتفاقات چند روز و دقیقه گذشته بالاخره به این لحظه رسیده است...
  7. سارا مرتضوی

    همگانی همین الان داری به چی فکر می‌کنی؟

    دم ظهر اومده عین بختک نشسته هی هم میگه شما نهار بخورین بدون هماهنگی میان خونه آدم هی هم پشت سر آدم حرف های نامربوط میزنن خدایا به ملت سلامتی بده حالا اگ خودشون بودن زمین و زمان رو بهم می‌دوخت آدم های بیخود
  8. سارا مرتضوی

    همگانی همین الان داری به چی فکر می‌کنی؟

    مثل بچه من که به بچه های دیگه میگه نینی تازه صداش هم کوچولو میکنه
  9. سارا مرتضوی

    همگانی همین الان داری به چی فکر می‌کنی؟

    یعنی کسی هست پروفایلمو چک کنه و بخواد پیام بده ولی بعد بگه بیخیال
  10. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    چشم بین میزهای سالن می‌چرخوانم. از آن‌جایی که آخرین نفر وارد شده‌ام، تقریباً همه‌ی گروه‌ها تشکیل شده‌اند. دور هر میز چهار نفر ایستاده‌اند و بعضی‌ها حتی مشغول آشنا شدن با هم هستند. معلوم است خیلی از شرکت‌کننده‌ها از قبل با هم هماهنگ کرده‌اند. من که آن‌جا زیاد فعال نبودم، حالا مانده‌ام بی‌گروه و...
  11. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    جلو می‌روم و همزمان چشمم دور می‌چرخد تا سالن که فضای خالی زیادی دارد را ببینم و جواب می‌دهم: «رسام سهرابی.» انگشت‌هایش با سرعت روی صفحه‌کلید حرکت می‌کنند. «با چه عنوانی می‌خواین شرکت کنین؟» «نویسنده.» سرش را تکان می‌دهد، دستش را داخل جعبه‌ی پلاکاردها می‌برد و یکی را بیرون می‌آورد. روی کارت،...
  12. سارا مرتضوی

    در حال تایپ رمان سه‌شب | مسابقه رمان‌نویسی

    تقریباً یک‌سوم آدم‌های داخل سالن اجتماعات از جا بلند می‌شوند و به سمت در خروجی راه می‌افتند. همراه‌ها همان‌جا می‌مانند و با نگاه بدرقه‌مان می‌کنند. من عمداً آخرین نفر می‌شوم. دوست دارم فرصت بیشتری داشته باشم تا شاید بین جمعیت هلیا را پیدا کنم، اما فایده‌ای ندارد. هر دختری را که می‌بینم، چند...
عقب
بالا پایین