از لابی گذشتیم و وارد راهرویی شدیم که اتاقهای اداری دو طرفش قرار داشتند. صدای دور تلفنها و رفتوآمد کارکنان، فضای شرکت را پر کرده بود.
شروین جلوی در اتاقش ایستاد و کارت کوچکی را روی دستگاه کنار در کشید. در با صدای کوتاهی باز شد.
«بفرمایید.»
وارد شدم. اتاقش مثل همیشه ساده بود؛ یک میز چوبی، دو...
چند دقیقه بعد، ساختمان شرکت از پشت ردیف درختهای خیابان پیدا شد. نمای شیشهای ساختمان زیر آفتاب پررنگ صبح برق میزد و رفتوآمد آدمها پشت درهای ورودی، از دور شبیه حرکت سایهها بود.
فرزاد پوشهاش را از روی پایش برداشت و چند برگهی داخل آن را مرتب کرد.
«از اینجا به بعد، جلسهی من ممکنه طول بکشه.»...
وقتی وارد خیابان اصلی شدم، گوشیام را برداشتم و شمارهی فرزاد را گرفتم. بعد از چند بوق جواب داد.
«جانم عزیزم؟»
صدایش کمی گرفته بود. در حالی که چراغ راهنما را روشن کردم، پرسیدم.
«کجایی؟»
«خونهام. دارم آماده میشم برم شرکت.»
به راست پیچیدم.
«من میام دنبالت.»
مکث کرد.
«لازم نیست.»
«چرا؟»
«خودم...
سوار ماشین شدم و در را بستم. چند لحظه همانطور پشت فرمان نشستم.
ماشین را روشن کردم، اما حرکت نکردم. دستهایم روی فرمان مانده بود و نگاهم به خیابان روبهرو بود؛ به آدمهایی که از کنار هم رد میشدند، به ماشینی که کمی جلوتر دوبله پارک کرده بود، به پیرمردی که روزنامهای زیر بغل داشت و آرام از...
فصل ششم
در حالی که به سمت خودروی شاسیبلند پلیس میرفتیم، تلفنم در جیبم شروع به لرزیدن کرد.
«لیند!»
با خونسردی جواب دادم.
«لیند؟ ماسلز هستم… نمیتونیم کاری رو که میخوای انجام بدیم. نمیتونیم یه پرواز چارتر بگیریم که تیم من بهعلاوهی تیم بررسی آثار و شواهد جرم رو قبل از ساعت شیش عصر به بانگارا...
فصل پنجم
وقتی از پاسگاه پلیس بیرون میآمدم، دستم را بالا بردم تا با اشاره جلوی ادامهی صحبت را بگیرم و همزمان با آزمایشگاه علوم جنایی تماس گرفتم. مدتی طول کشید تا تلفن آن طرف خط پاسخ داده شود. عذرخواهیهای فراوان هم فایدهای نداشت، درحالیکه زیر سایهی درخت فلفل عظیمی در قسمت پشتی محوطهی...
تا صبح نتوانستم درست بخوابم، نه اینکه خوابم نبرده باشد. خواب آمده بود، اما هر بار درست وقتی پلکهایم سنگین میشدند، ذهنم دوباره چیزی را از گوشهای بیرون میکشید و بیدارم میکرد.
رضا و سه روز مرخصی بدون حقوق در ذهنم رژه میرفت.
هر بار سعی میکردم ترتیبشان را عوض کنم، به یک سؤال تازه میرسیدم.
اگر...