طوبایِ من
دلتنگِ پینههای دستهایتام
و تابشِ وجودت
که هنوز
در جانم
روشن است
میدانم
پروردگارمان
مراقبِ توست
نه
در این جهانِ زشت
و متعفّن
که شایستهی پاکیِ تو نیست
بلکه
در بهشتی
که درختِ جاودانهات
در آن
ریشه دارد
آدمیانِ سیهدل
رخهای آراستهشان
هیچ خبر
از سرِّ درونشان
نمیآورد
که دیوانِ دلتار
همیشه
نقابی فریبنده
بر چهره دارند
دلشان را
اگر بنگری
مغاکیست لزج
انباشتِ تعفّن
و ظلمت
و در این ظلمتِ آدمیان
تو
نورِ من بودی
چراغی
در ژرفای شبِ من
اما
رفتی
تو
آن...
عزیزِ جانِ من
از آدمیان
به ستوه آمدهام
با زیستن
دیگر
الفتی ندارم
میدانی
چرایش را؟
از آن روز
که تو
از جهانِ من
ریشه کندی
زندگی
چنین
بیرمق شد
و دلِ من
دیگر
خواهشِ ماندن
ندارد
عزیزِ من
تو به جانِ من
سوگند خورده بودی
به من
وعدهی بازگشت داده بودی
و هیچگاه
از سایهی عهدهایت
نگریخته بودی
چه شد
که این بار
پیمان
در دستهایت
شکست؟
چه شد
که سوگند
در گلویت
خاموش ماند؟
چه شد
مرا رها کردی؟
مرا
به فراموشی سپردهای؟
ما را
از دایرهی یادت
بیرون نهادهای؟
که آخرین دعایت
در سراسرِ زیستنم
پشت و پناهِ من بود
دمِ دوباره
در کالبدِ فرسودهام
و دستی
استوار
در لغزشهای من
تو
همیشه
هستی
کنارم
تو را
با جان
احساس میکنم
دلِ من
دیگر
ادراک ندارد
جانم
از کالبد
برکَنده است
اشکهایم
به فرسودگی رسیدهاند
نمیچکند
هراس دارند
اگر روان شوند
دیگر
به زلالی بازنگردند
ای کاش
امکانِ بازگشت بود
که سوی من
بازآیی
اما میدانم
فرشتگان
هرگز
مأوایی
بر خاک
ندارند
فرشتهی من
ای طوبی
آدمها
طاقتِ نورِ تو را
نداشتند
تو که میخندیدی
ابرها سنگینی میکردند
و نگاهشان
در مهِ حضور تو فرو میرفت
فرشتهی من
تو مثل قوسِ قزح بودی
و دنیا
طاقتِ رنگهای تو را
نداشت
طوبی من
نبودنت
مانند تکه شیشهای تیز
قلبم را میشکافد.
وجودم را در هم میشکند
و اشکهایم را جاری میسازد
نمیتوانم باور کنم
حال
درخت بهشتیام
تنها خانهای که دارد
خاک سرد است.
و من ...
با هر نفس،
تکهای از وجودم را
در آن خاک گذاشتهام.
تا بذر گریههایم،
جوانه بشود
و تنها از قلبم
یک سایه بماند...
شعرهایم برای او است
برای اویی که زمانی
دستهای مهربانش
بر روی موهایم میرقصید.
لبهایش
بر روی صورتم رد محبت میانداختند.
صدایش
برایم لالایی بود
و حالا چیزی از او
به جز یک سنگ برایم باقی نمانده!