آخرین فعالیت sohil

  • S
    sohil به هویار نوشته در موضوع خوب رمان یاسکا | میم.هویار با Like Like واکنش نشان داد.
    پس از دقایقی طولانی که بی‌پناهی‌ و عاجز بودنم را جار می‌زد، از آغوش اغوا بیرون آمدم. دستی به چهره‌ام کشیدم تا گرد و غبار بی‌‌کسی و...
  • S
    sohil به هویار نوشته در موضوع خوب رمان یاسکا | میم.هویار با Like Like واکنش نشان داد.
    تلنگری که به من زد به قدری کوبنده بود که سکوت کنم و ذهنم دنبال رد و نشان‌های گونه‌گون در اعماق خاطرات ذهنم بگردد. هفت سالگی، سوختن شادی...
  • S
    sohil به هویار نوشته در موضوع خوب رمان یاسکا | میم.هویار با Like Like واکنش نشان داد.
    سه روز قبل مثل همیشه بی‌توجه به نحوه‌ی پوششم با همان پورشه‌ی معروف سیاه مقابل آب‌نما ایستادم. باز هم قصر بزرگ خاندان مالک؛ هنوز هم...
  • S
    sohil به هویار نوشته در موضوع خوب رمان یاسکا | میم.هویار با Like Like واکنش نشان داد.
    طبق معمول مردان به ویلا رفتند تا با دخترانی که ساشا در اختیار آنها گذاشته بود دلی از عزا دربیاورند. ساشا میز را دور زده و روی صندلی...
  • S
    sohil به هویار نوشته در موضوع خوب رمان یاسکا | میم.هویار با Like Like واکنش نشان داد.
    زمان حال با لباس اعیان سفیدرنگی به تن، قدم‌های مطمئنم را داخل باغ بزرگ ساشا گذاشتم. لباس بلند تنگ که اندام بی‌نقصم را به نمایش می‌گذاشت...
  • S
    sohil به هویار نوشته در موضوع خوب رمان یاسکا | میم.هویار با Like Like واکنش نشان داد.
    صبح نیشخندزنان تیغ کشید. خورشید مثل طاعون شیوع پیدا می‌کرد. درختان عریان‌تر از همیشه و بوی خاک باران خورده هیچ تقدسی نداشت. نگاهم تل...
  • S
    sohil به هویار نوشته در موضوع خوب رمان یاسکا | میم.هویار با Like Like واکنش نشان داد.
    *** ۹ سال قبل سرم را به پنجره‌ی اتاقم تکیه دادم. هنوز اشک‌های داغ از این سلاخی بی‌رحمانه روی گونه‌هایم جاری بود. چشم‌هایم درختان برهنه...
  • S
    sohil به هویار نوشته در موضوع خوب رمان یاسکا | میم.هویار با Like Like واکنش نشان داد.
    *** با شعفی بی‌سابقه درحالی که نم موهایم را با حوله کوچک می‌‌گرفتم از پله‌ها پایین آمدم. به آرش نگاهی انداختم که درش افتخار موج میزد و...
  • S
    sohil به هویار نوشته در موضوع خوب رمان یاسکا | میم.هویار با Like Like واکنش نشان داد.
    *** درحالی که نگاهم آپارتمان‌های کدر شهر را می‌پایید به این فکر می‌کردم که چطور قرار است با جهانگیر رو به رو شوم. او بیشتر از همه‌‌ی ما...
  • S
    sohil به هویار نوشته در موضوع خوب رمان یاسکا | میم.هویار با Like Like واکنش نشان داد.
    عمو فریدون بعد گذاشتن املت رفت و من و ماهر نیز مشغول خوردن املت‌ها شدیم. درحالی که تکه‌ای پیاز درون دهانم می‌گذاشتم ماهر گفت: - تو اینا...
  • S
    sohil به هویار نوشته در موضوع خوب رمان یاسکا | میم.هویار با Like Like واکنش نشان داد.
    با هم وارد قهوه‌خانه‌ی همیشه شلوغ عمو فریدون شدیم. بوی قلیان دوسیب، املت، سیگار و چای در هم آمیخته بود. قهوه‌‌خانه هیچ تغییر نکرده بود و...
  • S
    sohil به هویار نوشته در موضوع خوب رمان یاسکا | میم.هویار با Like Like واکنش نشان داد.
    آرام‌آرام آفتاب به روی زمین تیغ می‌کشید و جهنم خودش را به حیات تبدیل می‌کرد. با تهران فاصله‌ای نداشتیم. ماهر با یک نفس عمیق چشم‌هایش را...
  • S
    sohil به هویار نوشته در موضوع خوب رمان یاسکا | میم.هویار با Like Like واکنش نشان داد.
    شب سایه‌ انداخته بود روی ما و تمام گناهان‌مان؛ روح‌مان خالی، دست‌هایمان پر از خون و قلب‌مان آلوده به احساس. خیلی وقت بود راه‌مان از...
  • S
    sohil به هویار نوشته در موضوع خوب رمان یاسکا | میم.هویار با Like Like واکنش نشان داد.
    روی زمین سرد نشسته و به دیوار تکیه داده بودم. ساعد دستانم روی زانوهایم بود و چشم‌هایم بسته. آرام سرم را به دیوار کوفتم و زمزمه کردم: -...
  • S
    sohil به هویار نوشته در موضوع خوب رمان یاسکا | میم.هویار با Like Like واکنش نشان داد.
    دیگر توانی در من نمانده بود برای مقابله با قابیل. سر خم کرده بودم. پشیمان از تمام تقلاها، سقوط کرده بودم. تعظیم کردم، آخر به قاتل خودم...
عقب
بالا پایین