***
به کاپوت ماشین تکیه داده بودم و به دست باندپیچیشدهام خیره. باز هم صدای زنگ تلفنم بلند شد و خاموشش کردم. مهم نبود کیست و یا تماسش چقدر حیاتیست. منظرهی خاکستری شهر از دور جالب به نظر میرسید اما نزدیک، هرگز. بوی نم باران هنوز در هوا جولان میداد نمنمک بارانی بارید و سپس خرامان رخت بست و...