شوهر آیندهی بهتری پیدا خواهم نمود فعلااااااً🤣🤣
من نمیخوام ازدواج کنم فعلا عزیزم به اون سارا بگو هنوز باهاش حالا حالا ها کار دارم صبر کن و ببین
@آسِمان؛
کمی مکث نمود و تجزیه و تحلیل کرد که چه کسی پشت خط است؟! اما به جایی نرسید.
- شما؟
سانیا پوزخندی زد و نیز گفت:
- رو هوایی سهند! منم سانیا، رفیق سپیده!
با به یاد آوردن سانیا آن هم در سرای سپیده، «آهانی» گفت.
- خب که چی؟ چی میخوای؟
نوچی میکند و میگوید:
- ببین سهند، حوصلهی وراجی کردنهاتو ندارم؛...
پدرش از این حرف طهورا کلافه شد و چشمهایش را بست.
- طهورا، به من گوش بده!
طهورا چیزی نگفت و به ادامهی حرفهای پدرش گوش سپرد.
- خودت نظرت رو بگو! نظر تو برای من خیلی مهمه طهورا!
طهورا نفسش را بیرون فرستاد و در حینیکه به تخته نرد خیره میشد، گفت:
- اصلاً مثبت نیست بابا!
لبخندی در کنج لبان آقا...
طهورا چشمهایش را محکم میبندد. فاجعهی عظیمی برای او رخ داده بود. از آن طرف، خواستگار سمجش را باید رد میکرد و از آن طرف هم این پروندهی منفور را باید به اتمام میرساند.
خود را روی صندلی به چرممانندش، اتکا داد و نیز گفت:
- باشه! میتونی به جناب سرهنگ بگی؟
- از قبل گفته شده و سرهنگ به دلیل...
دست آوینا را گرفت و نیز به او گفت:
- آوینا، امشب که عروسی ما دوتا هست؛ پس بیا باهم فرار کنیم!
آوینا دستش را محکمتر گرفت و در گوشاش عاشقانه گفت:
- برای سربهسر گذاشتن بقیه و بهخاطر تو، باشه!
آرش بیشتر خود را به آوینا نزدیک کرد و باریدیگر خود را به آوینا نزدیک کرد؛ آوینا در کنار آرش، حس خوبی...
سری تأسف تکان داد.
- عشق باهات چیکار کرده بدبخت؟!
دستم را بر روی میز کارم کوبیدم و سپس همانند شیر، غرشکنان گفتم:
- به تو ربطی نداره! اون دختر هرچیزی که هست از تو و دخترت بهتره!
لبخندی از جنس دلسوزی زد و گفت:
- باشه؛ اما دختر من که پولدارترین مد و لباس جهانه! اون چیه که یک پاپاسی هم نمیارزه...