آخرین فعالیت (SINA)

  • (SINA)
    (SINA) به موضوع شعر اشعار آدونیس | شاعر سوری پاسخ داده‌است.
    گام می‌زنم، گام می‌زنم و در ‌پی‌ام ستاره‌ها سوی اختران روزِ دیگری گام می‌زنند. از گدازِ رنج تیره مرگ و رازها و آنچه زنده می‌شود...
  • (SINA)
    (SINA) به موضوع شعر اشعار آدونیس | شاعر سوری پاسخ داده‌است.
    به خود گفتم شب را تا صبح بیدار خواهم ماند برای نوشتن اما چه بگویم وچه بنویسم؟ غرق در کوشش نوشتن، سفیدی کاغذهایم را با سیاهی مرکب می...
  • (SINA)
    (SINA) به موضوع شعر اشعار آدونیس | شاعر سوری پاسخ داده‌است.
    شاید رویِ زمین عشقی نباشد جز آنچه که ما آن‌ را تَخَیُّل می کنیم. که روزیِ خواهیم داشت آن‌ را و به آن دست یابیم. توقف نکن_ به...
  • (SINA)
    (SINA) به موضوع شعر اشعار آدونیس | شاعر سوری پاسخ داده‌است.
    اگر از اعماقِ پرسش‌ها و ابعادِ خویشتن بیرون شوم اگر از حوادث و کلمات و دقایق عبور کنم شاید به کومه‌هایِ بوسه و کتیبه‌هایِ عریانی، یا به...
  • (SINA)
    (SINA) به موضوع شعر اشعار آدونیس | شاعر سوری پاسخ داده‌است.
    گفتمت: بیدار شو آب را طفلی دیدم باد و سنگ‌ها می‌رانْد و نیز گفتم: زیر آب و ثمره‌ها، زیرِ پوست گندم، وسوسه‌یی‌ست رؤیای آن دارد تا سرودی...
  • (SINA)
    (SINA) به موضوع شعر اشعار آدونیس | شاعر سوری پاسخ داده‌است.
    یکی ماه عاشق و خبره در خواب، حتا بر ران‌های مورچه‌یی. آیا خواهم ماند در ستیز، با چشمه‌ی زمزم؟ از کجا می‌آید اندوه‌ات ای یارِ بی‌غش؟...
  • (SINA)
    کافی‌ست که از در درآیی با گیسوان بسته‌ات تا قلبم را به لرزه در آوری تا دوباره متولد شوم و خود را بازشناسم دنیایی لبریز از سرود السا عشق...
  • (SINA)
    دستانت را به من بده، بخاطر دلواپسی دستانت را به من بده که بس رویا دیده‌ام بس رویا دیده‌‏ام در تنهایی خویش دستانت را به من بده برای...
  • (SINA)
    از نو گل سرخی می آفرینم برای تو گل سرخی وصف ناشدنی برای تو دست کم این چند کلمه ترتیب مشخص نمازش را حفظ می کنند آن گل سرخی را که تنها...
  • (SINA)
    شبم جز غیاب تو نیست زخم‏ هایم جز از پیشم رفتن‏ هایت جز تو چیزی آنِ من نیست بی تو همه چیز دروغ است بی‏ تو همه حالم خراب است زنده ‏ام در...
  • (SINA)
    عشق شاد وجود ندارد آدمی زاده را نصیبی نیست نه از توانش ، نه از ناتوانی ، و نه از دل و چون می پندارد که بازو می گشاید سایه اش سایه ی یک...
  • (SINA)
    چشمان‌ تو چنان‌ ژرف‌ است‌ که‌ چون‌ خم‌ می شوم‌ از آن‌ بنوشم‌ همه‌ی خورشیدها را می بینم‌ که‌ آمده‌اند خود را در آن‌ بنگرند همه‌ی نومیدان‌...
  • (SINA)
    چشمانی که یکدیگر را در گوشه ی بازاری تلاقی می‌کنند این چشمان درشت غریب چه رویایی به سر دارند آه پاریس به خود می‌لرزد پس از بارانی که در...
  • (SINA)
    تو مرا پیدا کردی مانند سنگریزه‌ای که آن را در ساحل جمع کنند همانند چیزی غریب و گم‌شده که کس کاربرد آن را نداند همانند خزه‌ای نشسته بر...
  • (SINA)
    چه می‌دانی تو از ساده‌ترین چیزها روزها خورشیدهایی بزک شده‌اند که شبانه خوابِ سرخ گل‌ها را می‌بینند و همه‌ی آتش‌ها چون دود به آسمان...
عقب
بالا پایین