آخرین محتوا توسط (SINA)

  1. (SINA)

    در حال تایپ رمان اتاق سیزده | مسابقه رمان‌نویسی

    در همان لحظه یکی از نیروهای خدمات که جعبه‌ای در دست داشت از کنار اتاق عبور کرد و با دیدنم ایستاد و نگاهی کوتاه به داخل انداخت: «با آقای کریمی کار داشتین؟» سری تکان دادم: «بله. قرار بود امروز ادامه‌ی بازدید رو با ایشون انجام بدم.» مرد آه کوتاهی کشید: «از صبح نیومده.» ابروهایم ناخودآگاه در هم رفت...
  2. (SINA)

    دنباله‌دار جوک های بی مزه

    دو تا سنگک دعواشون میشه یه بربری میاد بینشون میگه لواش‌تر Fight
  3. (SINA)

    عکس آشپزی‌های من و تو 👩‍🍳🧑‍🍳

    تیرامیسوی کاراملی jc_ghey به سفارش @HIIIS جان
  4. (SINA)

    در حال تایپ رمان اتاق سیزده | مسابقه رمان‌نویسی

    چند دقیقه همان‌جا نشستم و عکس، کلید و رسید را بارها کنار هم جابه‌جا کردم؛ انگار با تغییر جای آن‌ها قرار بود جواب تازه‌ای پیدا شود، اما هیچ‌چیز عوض نمی‌شد. در نهایت همه را با دقت داخل همان پاکت گذاشتم و آن را ته کوله‌ام، میان کتاب‌های قطور دانشگاه پنهان کردم. هنوز نمی‌دانستم چه کسی این وسایل را...
  5. (SINA)

    در حال تایپ رمان اتاق سیزده | مسابقه رمان‌نویسی

    باد ملایمی از میان درخت‌ها گذشت و گوشه‌ی برگه را لرزاند. بی‌اختیار دوباره به عکس نگاه کردم؛ بعد به کلید، و دوباره به همان جمله. ناگهان احساس کردم کسی از دور نگاهم می‌کند. سرم را بالا آوردم؛ محوطه‌ی دانشگاه مثل همیشه شلوغ بود. دانشجوها رفت‌وآمد می‌کردند، صدای گفت‌وگوها در فضا می‌پیچید و هیچ...
  6. (SINA)

    در حال تایپ رمان اتاق سیزده | مسابقه رمان‌نویسی

    مبینا خمیازه‌ای کشید: «علوم پزشکیه دیگه... یا پروژه داریم یا امتحان.» هر سه خندیدیم و چند دقیقه همان‌جا درباره‌ی برنامه‌ی کلاس‌ها، زمان تحویل گزارش‌ها و امتحان‌های پایان‌ترم حرف زدیم. گفت‌وگو آن‌قدر عادی بود که اگر کسی از دور به ما نگاه می‌کرد، فکر می‌کرد تنها دغدغه‌‌ی ما درس و دانشگاه است؛ اما...
  7. (SINA)

    در حال تایپ رمان اتاق سیزده | مسابقه رمان‌نویسی

    صدایش مثل همیشه یکنواخت بود؛ آن‌قدر یکنواخت که بعد از گذشت چند دقیقه نیمی از کلاس فقط به دفترهایشان خیره شده بودند و نیم دیگر، بی‌صدا با گوشی یا خودکارشان سرگرم بودند. من هم سعی می‌کردم یادداشت بردارم؛ اما ذهنم هنوز در بیمارستان علوی مانده بود. هر بار که چشمم به دفتر می‌افتاد، به جای نام...
  8. (SINA)

    طنز یه مخ زنی‌مون نشه؟

    چشمات کباب بود منم لر بی‌دفاع چشمات چایی بود منم تورک بی‌دفاع :yakh neshini: چشمات ۴۰۵ بی‌پلاک بود منم کورد بی‌دفاع چشمات افیون بود منم کرمانی بی‌دفاع -2-31- چشمات گلاب بود منم کاشانی بی‌دفاع چشمات شله بود منم مشهدی بی‌دفاع چشمات نون خشک بود منم افغانی بی‌دفاع Redeye چشمات ترشی بود منم...
  9. (SINA)

    طنز یه مخ زنی‌مون نشه؟

    میدونی فرق تو با ابر چیه؟ از ابر بارون میباره از تو خوشگلی میدونی فرق تو با فرغون چیه؟ فرغون گل میبره ولی تو دل میبری Popcorn میدونی فرق تو با ساعت چیه؟ ساعت زمانو نشون میده ولی تو معنی زندگی رو
  10. (SINA)

    در حال تایپ رمان اتاق سیزده | مسابقه رمان‌نویسی

    با خودم گفتم شاید همه‌ی این‌ها فقط حاصل خستگی باشد و ذهنم از یک اتفاق کاملا معمولی، معمایی ساخته بود که اصلا وجود نداشت. برای اینکه خیالم راحت شود گوشی تلفنم را برداشتم؛ عادت داشتم هنگام بازدید از بخش‌های مختلف، برای یادآوری جزئیات چند عکس از محیط بگیرم تا موقع نوشتن گزارش چیزی را فراموش نکنم...
  11. (SINA)

    در حال تایپ رمان اتاق سیزده | مسابقه رمان‌نویسی

    برای چند ثانیه هیچ‌کدام تکان نخوردیم و بعد خیلی آرام دستش را بالا آورد و قلبم ناخودآگاه تندتر زد. فکر کردم می‌خواهد برای کسی دست تکان بدهد؛ اما این کار را نکرد. فقط انگشت اشاره‌اش را به سمت پایین گرفت؛ حرکتی کوتاه و آرام، انگار می‌خواست چیزی را زیر همان پنجره نشانم بدهد. بی‌اختیار نگاهم را به...
  12. (SINA)

    همگانی همین الان داری به چی فکر می‌کنی؟

    تموم میشه این کابوس؟ خوب تموم میشه؟ تموم میشه واقعا؟ نه انگار این یکی قرار نیست تموم بشه!
  13. (SINA)

    دنباله‌دار جوک های بی مزه

    میدونی چرا یخچال برفک داره؟ چون آنتن نداره smilies
  14. (SINA)

    در حال تایپ رمان اتاق سیزده | مسابقه رمان‌نویسی

    همه چیز کاملا عادی به نظر می‌رسید؛ حداقل تا وقتی که یکی از چرخ‌های برانکارد به لبه‌ی سرامیک گیر کرد. حرکت برانکارد برای چند ثانیه متوقف شد. بهیار خم شد تا چرخ را آزاد کند و همان لحظه گوشه‌ی ملحفه کمی کنار رفت و نگاهم بی‌اختیار روی دست بیمار ثابت ماند. دستبند بستری دور مچش بسته شده بود و روی نوار...
  15. (SINA)

    در حال تایپ رمان اتاق سیزده | مسابقه رمان‌نویسی

    سری تکان دادم و دفترچه و فرم‌ها را داخل کیفم گذاشتم و همراه او از اتاق بیرون آمدم. در بایگانی که بسته شد، ناخودآگاه یک بار دیگر به پلاک کوچک نصب شده روی در نگاه کردم. روی آن با حروف مشکی نوشته شده بود: «بایگانی خدمات.» اما درست پایین پلاک جای چهار سوراخ زنگ‌زده‌ی پیچ دیده می‌شد؛ انگار سال‌ها...
  16. (SINA)

    طنز یه مخ زنی‌مون نشه؟

    در عرش و زمین گشتم حیران در پی همدرد سخت نیست سفر زیرا شیرین است این مقصد هرگز نشوم خسته از جستن آن همسر هست بوی گوارایش خوشتر ز هزار عبهر 15cb28_25512
عقب
بالا پایین