خب خب، امروز بالاخره نوبت ما پسراست jc_gheyBirthday 💙
امروز زادروز کمبوجیه دوم، فرزند ارشد کوروش بزرگ و روز پسر ایرانیه؛ پس اول از همه این روز رو به خودم و همهی پسرای انجمن تبریک میگم :bouquet::gol narenji:Browo
به همهی ما که احتمالا هرکدوم یه عالمه دغدغه و فکر توی سرمون داریم ولی بازم یه جایی...
•● به نام خالق واژهها ●•
پیش از شروع تایپ آثار ادبی خود، قوانین و نحوه ی تایپ آثار ادبی در"انجمن کافه نویسندگان" با دقت مطالعه کنید.
قوانین جامع تالار شعر
پس از گذشت ۱۰ الی ۱۵ پست از مجموعه شعر خود، میتوانید در تاپیک زیر درخواست نقد بدهید. توجه داشته باشید که مجموعه اشعار تگدار نقد...
کریمی جواب نداد. پورعشق دوباره پرسید: «چرا؟»
این بار صدای کریمی کمی لرزید: «چون هرکس زیادی میدونست یا مجبور میشد سکوت کنه یا از بیمارستان کنار گذاشته میشد. من نمیخواستم نفر بعدی سینا باشه.»
برای چند لحظه هیچ صدایی نشنیدم و بعد مهندس گفت: «پس اون پیامها چی؟»
صدای پورعشق فضا را پر کرد: «کریمی...
بعد دستش را داخل جیب کت خود برد و یک پوشهی باریک بیرون آورد. همین که پوشه را دیدم، چیزی درون سینهام فرو ریخت. روی جلدش فقط یک شماره نوشته شده بود: «سیزده.»
مسئول بخش پوشه را روی میز گذاشت: «اما چیزی که هیچکس نمیدونست این بود که اتاق سیزده فقط یک اتاق نبود.»
به پوشه خیره شدم: «پس چی بود؟»...
دستگیره پایین رفت و در خیلی آرام باز شد. سایهی مردی در چارچوب در ظاهر شد. نور کم اتاق فقط بخشی از صورتش را روشن میکرد و برای چند ثانیه هیچکس حرفی نزد. بعد مرد یک قدم جلو آمد و من او را شناختم.
او همان مسئول بخش مدیریت خدمات بیمارستان بود که کریمی همیشه با احترام صدایش میکرد. همان مردی که چند...
•○°●| به نام خدای واژههای استوار |●°○•
🌿 درود به همراهان تالار شعر 🌿
به کارگاه تمرین سبک خراسانی خوش آمدید. حالا که با ویژگیهای این سبک آشنا شدیم وقتشه دست به قلم بشیم و آموختههامون رو در شعر امتحان کنیم؛ با زبانی ساده و استوار تصویرهای محسوس و حالوهوایی نزدیک به شعر شاعران این دوره. تلاش...
🌿 آشنایی با سبک خراسانی؛ آغاز شکوه شعر فارسی 🌿
سبک خراسانی که در برخی منابع «سبک ترکستانی» نیز نامیده میشود، از نخستین شیوههای مهم شعر فارسی است که در دورههای سامانی، غزنوی و سلجوقی شکوفا شد. رودکی، فردوسی، فرخی، منوچهری، عنصری، ناصرخسرو، کسایی و مسعود سعد سلمان از شاعران مهم این سبک هستند...
•○°●| به نام خدای واژهها |●°○•
🌿 درود به شاعران و همراهان عزیز تالار شعر 🌿
شعر فارسی فقط مجموعهای از بیتها و قافیهها نیست؛ پشت هر دوره نگاه و شیوهای متفاوت برای بیان جهان، انسان، عشق، طبیعت و زندگی وجود دارد. به همین دلیل در طول تاریخ جریانها و شیوههای گوناگونی در شعر فارسی شکل...
همه با هم سرشان را به طرف من چرخاندند و با صدایی واحد که انگار از دهها حنجره به گوش میرسید، گفتند: «ممنون آرمین... تو ما رو ساختی.»
چراغهای آزمایشگاه ناگهان خاموش شدند و همهچیز دوباره در تاریکی فرو رفت. وقتی نور برگشت دیگر خبری از آزمایشگاه نبود. در وسط خیابانی ویران ایستاده بودم؛ تا جایی که...
بوی تعفن نفسش معدهام را به هم میریخت و در چشمهایش هیچ نشانی از پاول دیده نمیشد؛ فقط نفرت... نفرتی خالص و بیپایان. فشارش بیشتر شد؛ میله از دستم رها شد و چند متر آنطرفتر روی زمین افتاد و خودم هم به عقب پرتاب شدم. روی زمین افتادم و به سختی نفس میکشیدم. پاول آرام و بیشتاب به طرفم قدم...
وقتی تصویرم را دیدم، خون در رگهایم یخ زد. روی شانهام زخمی باز شده بود؛ نه یک بریدگی معمولی، بلکه شکافی عمیق که هیچ خونی از آن بیرون نمیآمد. زیر پوستم چیزی حرکت میکرد؛ انگار موجودی زنده آرام زیر گوشتِ بدنم نفس میکشید. نفسم برید: «نه...»
دستم میلرزید. خواستم زخم را لمس کنم که ناگهان صدای تقی...
پشت چیزهایی ساده پنهان می شوم که پیدایم کنی
اگر هم پیدایم نکنی، خود چیزها را پیدا می کنی
لمس می کنی هرآنچه را که من لمس می کنم
و چنین نقش دست هایمان با هم یکی می شود…
ماه بلند اوت در آشپزخانه می تابد
همچون ظرفی مسین
خانه خلوت را روشن می کند و سکوت خانه را به زانو در می آورد
همیشه سکوت زانو زده...
حتّا قطرهی اشکی هم نریخت زن
یکراست رفت سراغ بند رخت و
ژاکتش را برداشت و
رفت
انگار دست دراز کرده باشد و
ماه را
از آسمان تابستان
برداشته باشد
مرد باورش نمیشد
چشم روی هم نگذاشت آنشب و
فرداشب و فردای فرداشب هم
دوهفته گذشت و
ماه برگشت و
مرد تازه فهمید زن برنمیگردد
از جا بلند شد
در آینه خودش را...
پنجه ى مریم، رُسته در شکاف صخره یى
این همه رنگ از کجا آورده اى تا بشکوفى؟
ساقه یى چنین از کجا آورده اى تا بر آن تاب خورى؟
– قطره قطره خون از سر صخره ها گرد آورده ام،
از گلبرگ هاى سرخ دستمالى بافته ام
و اکنون
آفتاب خرمن مى کنم
زندگی تلخ است ژولیو
و من نمیتوانم آواز بخوانم
هنگامی که در پس پنجره ی تنگ زندان
در پس گوش های آهنین
چهره های مبارزان فشرده است
در حال نگریستن به جاده با اندکی درختچه های غبار گرفته ی فلفل
در حال گوش دادن
به صدای کودکی در بیرون نانوایی
و صدای سازدهنی غمناک غروب در پس تپه ها
در فرادست ها قطار...
عکسهای قدیمیِ بهار در جیبمان مانده
هر چه بیشتر میگذرد کمرنگتر میشوند
غریبهتر میشوند
شاید این باغِ ما بوده است
چه باغی؟
دهانی که میگوید دوستت میدارم چه شکل است؟
دستهایی که پتو را میکشند تا روی شانهات چه شکلاند؟
یادمان نمیآید
تنها
صدای روشنی را در شب به یاد میآوریم
صدای آرامی...
ما مس*ت از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده ایم
مس*ت از بوسه هایی هستیم که هنوز نگرفته ایم
از روزهایی که هنوز نیامده اند
از آزادی که در طلبش بودیم
از آزادی که ذره ذره به دست میآوریم
پرچم را بالا بگیر
تا بر صورت بادها سیلی بزند
حتی لاک پشت ها هم هنگامی که بدانند به کجا می روند...
کلمات بینوا
غرقهى اشک و خیس ِ مرارت
تعمید دوباره مىیابند.
پرنده گانى که بالهاى خود را باز مىآفرینند
به پرواز درمىآیند
به نغمه سرایى مىپردازند
و کلماتى که نهان مىکنند
کلمات آزادى ست.
بالهاى آنان شمشیرهایىست
که باد را از هم مىدرد.
درِ این اتاقها را
یکییکی باز میکنیم و
سرک میکشیم
از اتاق سفید میرسیم
به اتاق صورتی
از اتاق سبز میرسیم
به اتاق سیاه
از آبانبار قدیمی میرسیم
به صندوقخانهی مادربزرگ
من این درها را تنها برای تو باز کردهام
من این ستارهها را تنها برای تو پشتِ پنجره جمع کردهام
من از سایه تنها برای تو...
خانهها با آدمها میروند
با اسباب و اثاثشان
با پردههایشان.
نوبت ما که میرسد
پیدایشان میکنیم و
خاکشان را میگیریم و
بعد سالها
میگذاریمشان همانجا که بودهاند
نزدیک پنجرهای که رو به درخت باز میشود.
تا نامهات برسد
از اینجا رفتهایم
شاید نامهات درست لحظهای برسد
که از اینجا میرویم
نمیتوانیم صبر کنیم.
از هرجا که بیرون میزنم
نامهات میرسد همانجا
اینبار میخواهم کمی صبر کنم
لحظهای فقط
آنقدر که این نامه را بگیرم
دو خط هم جواب بنویسم
نمیتوانیم صبر کنیم.
پشتِ سر را نگاه میکنم...
از زندان
برایت مینویسم
نزدیک به سه هزار نفر
اینجا
زندانی هستیم.
مردمی هستیم ساده
سختکوش و اندیشهورز
با پتویی مندرس
بر پشتمان.
یک پیاز و پنج دانهی زیتون
شاخهیی از نور در کوله پشتیِمان.
مردمی به سادگی درختان در نور آفتاب
با یک جرم در پروندهمان
تنها یک تقصیر
که ما
همچو شما
عاشق صلح هستیم...
من کار مهمی را انجام ندادهام
قلب من، تنها، دیگ گلی دودزدهایست
که بارها و بارها به درون آتش رفته است
و برای میهمانان خود غذا پخته است.
و هر کدام از شما با حرفها و دردهایتان
کندهای هیزم به آتش من افکندهاید،
و انتظار سهمتان را کشیدهاید
رویای هر کودک صلح است
رویای هر مادر صلح است
کلام عشقی که بر زیر درختان می تراود
صلح است.
پدری که در غبار
با تبسمی در چشم هایش
با سبدی میوه در دست هایش
با قطرات عرق بر جبینش
که چون ترمه ای بر طاقچه خشک میشود
باز گردد
صلح است.
آن هنگام که زخم ها
بر چهره ی جهان التیام یابد،
آن هنگام که چاله ی بمب...
زن پنجره را گشود
باد با هجومی، موهایش را، چون دو پرنده،
بر شانهاش نشاند
پنجره را بست.
دو پرنده بر روی میز بودند،
خیره در او
سرش را پایین آورد
در میانشان جا داد و آرام گریست
شعر و بوسه را که داشته باشی
مرگ چه دارد
که از تو بستاند؟
مردم در خیابانها میایستند، نگاه میکنند
شماره ی روی درها بیمعنی است.
نجار میخی دراز بر میزی باریک و بلند میکوبد،
یک نفر لیست اسامی روی تیر چراغ برق میچسباند.
تکه روزنامه ای در گیر خار شده است.
عنکبوتها زیر برگهای درختان مو.
زنی از خانه بیرون میزند تا وارد خانه ای دیگر شود.
دیوار زرد ِ...
شاید هنوز هم بهتر باشد صدایت را کنترل کنی
فردا، پس فردا، روزی
آن زمان که دیگران زیر بیرقها فریاد میزنند
تو نیز باید فریاد بزنی
اما یادت نرود کلاهت را تا روی ابروانت پایین بکشی
پایین بسیار پایین
اینجوری نمیفهمند کجا را نگاه میکنی
بماند که میدانی آنهایی که فریاد میزنند
جایی را نگاه نمیکنند.
او در دستهایش چیزهایی دارد که با هم نمیخوانند.
یک سنگ، یک سفال، دو کبریت سوخته
میخی زنگ زده از دیوار روبرو
برگی که از پنجره پایین افتاد.
شبنمهایی از گلهایی که تازه سیراب شدهاند.
او این همه را میگیرد
و در حیاط خلوتش چیزی مثل یک درخت میسازد.
میبینی؟ شعر همین است: «چیزی مثل»
شب به پایان راهش نزدیک میشود
ما را
هرگز خوابی نیست.
بیدار میمانیم تا سپیدهدمان.
منتظر میمانیم
تا خورشید چکشاش را
بر تارک خانهها بکوبد.
منتظر میمانیم
تا خورشید
چکشاش را
بر پیشانی و قلبهایمان بکوبد.
آنقدر بکوبد
تا صدا شود.
تا صدا شنیده شود.
صدایی دیگرگونه.
چرا که سکوت
پر از صدای گلولهی...
راه چه طولانی بود
از پا افتادم
گاهی از پا که میافتی
تن میدهی به خستگی
میایستی و میگویی: رسیدم
کجا رسیدی؟ میگویی: فهمیدم
چرا فهمیدی؟ خب، بله، شاید این را فهمیدی
که هیچکس هیچوقت به هیچجا نمیرسد. حقیقت این است
ولی حقیقت را نمیگویی. در جیب پالتو مخفیاش میکنی
کنار دستت، کنار سکوتت، کنار...
هر سه مقابل پنجره ایستاده بودند
با دریایی در روبرو.
یکی از دریا گفت و دیگری شنید،
سومی نه گفت و نه شنید
او خود در میانهی دریا بود
بر پهنهی آبها.
در آن سوی قاب پنجرهها
آهسته تکان میخورد،
شفاف و روشن
در عمق نیلگون دریا.
به دنبال کشتی غرق شدهای میگشت.
زنگولهی هشدار غرقشدگان را به صدا...
وقتی کنار پنجره میایستی
شانههایت پنجره را
شانههایت دریا را
شانههایت قایق ماهیگیران را میپوشاند
وقتی کنار پنجره میایستی
تمام حجم خانه پر میشود از سایهی تو
همچون سایهی تندیس بلندِ فرشتهای
غنچهی روشن ستارگان
به بالین گوشهای تو میشکفند
پنجرهی ما
دروازهایست به روی تمامی جهان...
در کنج حیاط
در میان حبابهای ریزِ آب
چند شاخه گل سرخ
بر زیرِ بارِ رایحهی خوشِ خود خمیدهاند
همان گلهای سرخی
که هیچکس آنها را نبوییده است
هیچ تنهاییای
کوچک نیست
این جا
درست در میانِ تشویشِ اتاق
در تنگاتنگ کتابهای غبار گرفته
و چهرههای فرتوت بر بوم،
در پستوی آری و خیرِ هزاران سایه،
نواری از نور کشیده شده است
همینجا بود
که آن شب
تو عریان بودی
اینجا ما مجبوریم چیزهای زیادی را تصور کنیم
مثلا یک پنجره
برای دیدن دریا از درونش
ما دریا را جور دیگری از پشت پنجره میبینیم
متفاوتتر از آنچه که از پشتِ سیم های خاردار میتوان دید
صدای کودکی در عصر گاهان-
اما کو کودک؟
زنی بر پلکان آستانِ خانهای-
اما کو خانه؟
کمدی پر از لباسهای زمستانی...
بگذار با تو بیایم
چه مهتابی است امشب!
چه مهربان است ماه،
احدی پی نخواهد برد که موهایم خاکستری شدهاند.
ماه، از نو، آن رنگ طلا میزند. و تو به آن پی نخواهی برد.
بگذار با تو بیایم.
ماه که میتابد، در خانه، سایهها درازتر میشوند،
دستهایی ناپیدا، پردهها را کنار میزنند،
انگشتِ رنگباختهای بر...
پیرمرد بر درگاه خانه مینشیند، شب ها ، تنها
سیبی را توی دستش سبک و سنگین می کند.
دیگران زندگیشان را به امان ستارهها بخشیدند.
تو چی داری به آنها بگویی؟ شب شب است
و حتی نمی دانیم بعد از آن چه میشود.
ماه وانمود میکند خشنود است
از اینکه بیوقفه بر دریا میتابد.
ولی تو در این چشمانداز با شکوه...
می خواست فریاد بزند.
دیگر نمی توانست.
کسی نبود که بشنودش؛
کسی نمیخواست بشنود.
از این رو او از صدای خودش میترسید و آ ن را در خود فرو میخورد.
سکوتش منفجر میشد
تکه های بدنش به هوا پرتاب شده بود
با دقت تمام آنها را جمع می کرد
بی هیچ صدایی
در جاهای خودشان میگذاشت و فاصلهها را پر می کرد.
و آنگاه...
حال چند سالیست که آوارهایم
از جزیرهای خشک و بی آب و علف
به جزیرهی خشک و بیآب و علفی دیگر
در حال حمل چادرها بر پشتمان
بیآنکه فرصت برپاکردنشان را داشته باشیم
بیآنکه فرصت کنیم دو سنگ را کنار هم بچینیم
تا بر آنها دیگچهامان را بار بگذاریم
بیآنکه فرصت کنیم صورتمان را بتراشیم
نصفهسیگاری...
تمام شب خوابش نبرد
گام های آن خوابگرد را دنبال میکرد
بالا سرِ خود، روی پشت بام
هر گام در تهی جای او طنینی بی پایان داشت
سنگین و خفه
کنار پنجره ایستاد،
منتظر که بگیردش اگر افتاد.
اما اگر خودش هم با او پایین کشیده میشد، چه؟
سایه ی یک پرنده روی دیوار؟ یک ستاره؟
او؟ دستهای او؟
صدای خفهای روی...
کسی که به دورها نگاه میکند
از رفتن باز میماند، بر جای خود میایستد و
نگاه میکند؛ -نمیبیند.
همیشه کلام در آغاز، نامطمئن است.
و بعد این تویی که قادر نیستی از آن دست بکشی.
شاید میان آغاز و پایان، هنوز جایی برای معجزه باشد
در فراسوی معناهای سنگینبار، خانههای سر در هم فرو برده،
تیرکهای تلگراف،...
دستت را تکان میدهی
مثلِ همیشه.
میخواهی ببینی ساعت چند است
ولی ساعتی به دستت نبستهای
ساعتت را بردهاند
مثلِ خیلی چیزهای دیگر
دستت را تکان میدهی
با اینکه ساعتی به دست نداری.
با اینکه قراری با کسی نداری.
با اینکه کاری برای انجام دادن نداری.
ساعتهای تو را دزدیدهاند
زمانَت را دزدیدهاند
و...
در موهای تو
پرندهای پنهان است
پرندهای که رنگِ آسمان است
تو که نیستی
روی پایام مینشیند
جوری نگاه میکند که نمیداند
جوری نگاه میکنم که نمیدانم
میگذارماش روی تخت
و از پلّهها پایین میروم
کسی در خیابان نیست
و درختها سوختهاند
کجایی؟
ما در درون خود لبخند میزنیم
ولی اکنون پنهان میکنیم همین لبخند را.
لبخندِ غیر قانونی
بدان سان که آفتاب غیر قانونی شد و
حقیقت نیز.
ما لبخند را نهان میکنیم، چنانکه تصویر معشوقهمان را در جیب
چنان که اندیشهی آزادی را در نهان جایِ قلبمان.
همهی ما که اینجاییم، یک آسمان داریم و
همین یک لبخند...
امسال کلاغان
سُفالهایند بر بام تابستان.
ترس، چون دستِ مردِ کور
به دنبال دستگیرهی در میگردد.
تو بر سنگ نشستهای
آرامی، چون خستهای
مهربانی، چون بسیار ترسیدهای
به سادگی فراموش میکنی چون که نمیخواهی به یاد داشته باشی
فراموش نمیکنی.
دکستروس، زیبا و پرغرور
ماهی بزرگی را در بارانداز قطعه قطعه میکند
سر و دُم ماهی را به دریا میاندازد
چکههای خون بر عرشه میدرخشد
دستها و پاهای دکستروس غرقهی خون است
زنی پیر به دیگری میگوید:دستهای خونینش را بنگر!
چقدر با سیاهی چشمانش تناسب دارد:
سُرخ، سیاه، سُرخ
آن سوتر، در خیابان تنگ و...
حال دیگر دشوار است
که صدای شفق را
و صدای گام تابستان را در ساحل دریا تمیز دهیم
دشوار است که صدای شعاع نوری را بشنوی که انگشتش را تا میکند
و به گاه عصر بر جام پنجرهی اتاقی کودکانه ضربه میزند
دشوار، وقتی که تو فریادهای زخمیان را در درهها شنیدهای
وقتی که تو ستارهگان را به سان دکمههای...
همیشه یک قطعه باقی می ماند
در منظره ی اینجا با آب سبز و جگن ها
سایه های درختان، لجن، جیرجیرکها
باید تصویری داشته باشی تا نگهش داری
با ماهی های زیبا،
کتابی از یادرفته
روی چمن برای ورق زدن در باد
خرسی رقصان
باید تصویر خودت را بالا بگیری
در برابر غرش های زمین
باید ضعفت را قبول کنی:
چشمان متورم،...
در یک رودخانه نمی توان دوبار شنا کرد
در روشنایی
شب، آن پایین منتظر است
آدم چون برگی در فضا رها می شود
بادی می وزد
تاریکی بر چهره ات.
***
در عکس ها
چشمانت
کمی نامتقارن هستند
قاعده ای
برای انسان ها نیست.
آب و نور
بطرز غریبی
تقسیم شده
شکسته ها، تلقین ها.
در یکی از اتاق ها جریان دارد:
چیزی کامل و...
ترا جای روبم به گیسوی خویش
ترا دانم اندر جهان شوی خویش
ترا هر که با ورقه همسان کند
برو بخت فرخنده تاوان کند
ربیع این عدنان به گفتار اوی
ببد شاد و ایمن شد از کار اوی
نبود آگه از مکر سرو سهی
بدام اندر آویخت از انبهی
ز گلشاه وز حیلت دلفروز
ببد ایمن آن مهتر تیره روز
چو سرو سهی تو بدیدار و قد
ترا از چه معنی توان کرد رد
همی تا زیم من به کام توام
پرستار و مولای نام توام
بهر چت مرادست فرمان کنم
هر آنچم تو فرمان دهی آن کنم
ولیکن مرا هست عذر زنان
یکی هفته ام داد باید زمان
چو بگذشت یک هفته از کار من
نباشد کسی جز تو سالار من
تو آگاهی ای زاد سرو سهی
که چون ورقه دارم فراوان رهی
چو گل شه دل شاه را نرم دید
روانش به عشق اندرون گرم دید
به مکر اندر آمد بت سیم تن
به چاره رهاند از بلا خویشتن
چنین گفت کی پادشاه عرب
بلند اختر و راد و عالی نسب
دل و دولت و کامکاریت هست
دلیری و جاه و سواریت هست
چنین گفت آنگه به فرمانبران
بیارید هین بدره های گران
بیارید پیشم کنون تاج زر
دو صد تخت دیبا و عقد گهر
همه هرچ گفت آوریدند پیش
نهاد آن همه پیش دل خواه خویش
بگفت این فدای یکی موی تست
دل و جان من بندهٔ روی تست
تو دانی که از ورقه کم نیستم
براه صبوری چرا ایستم
ایا ماه گل چهر دل خواه من
دراز از تو شد عمر کوتاه من
اگر وصل من در خور آید ترا
نهد بخت بر مشتری گاه من
منم شاه گردن کشان جهان
تو شاه ظریفانی و ماه من
گرم در چه غم نخواهی فگند
چرا کندی اندر زنخ چاه من
دل و جان بهٔک نظرت او را سپرد
بلی عشق خوبان نه کاریست خرد
چو در طلعت و قامتش خیره ماند
نوازیدش و پیش خود در نشاند
ز شادی یکی شعر آغاز کرد
بدل در، در ِ خرمی باز کرد
بدو گفت ایا لعبت خوب چهر
دلم بسته کردی تو دربند مهر
به تیغ بلاشان فروکوفت خرد
بدان کش هوا بود بگرفت و برد
چو برگشت و برحی خود رفت باز
بدیدار گلشاهش آمد نیاز
مر آن دل گسل ماه را پیش خواند
بدیدار او در شگفتی بماند
یکی گلبن لعل روینده دید
تذرو گرازان و یا زنده دید
درفشان یکی ماه دو هفته دید
همه بر گل و لعل بشکفته دید
چو آگه شد از حال گردان سپهر
کی با یک دگرشان بپیوست مهر
همی بود و بر درد گشته صبور
که تا هر دو کی کرد خواهند سور
در آن شب کشان عقد بد ساختن
سه منزل زمین کردشان تاختن
سحر گه به نزدیک ایشان رسید
به کام دل خویشتن شان بدید
یکی بهره هشیار و یک بهره مسـ*ـت
درآمد به شمشیر و بگشاد دست
چنین چند گه ک.س فرستاده بود
ز هر گونه پیغامها داده بود
ندیده بد از باب گل شه جواب
نه اندر خطا و نه اندر صواب
از آن با شگونه دلش تفته شد
چو شیری که بر گور آشفته شد
همی بود خاموش پرسان خبر
ز گلشاه وز ورقهٔ پر هنر
نشسته به آرام و آهستگی
که تا کی کنند عقد پیوستگی
ز بس نعت آن لعبت خوب چهر
بدلش اندرون رسته بدبیخ مهر
فرستاده بد پنج شش ره پیام
سوی باب گلشاه فرخنده نام
که با مهر من مهر پیوسته کن
در کینه و داوری بسته کن
به من ده تو آن دل گسل ماه را
پری چهره گلشاه دل خواه را
مکن جان فدا بهر فرزند را
یکی پند بس مرخردمند را
تو دانی که از ورقه من کم نیم
اگر مرو را خویش و و بن عم نیم
شنیدم که با ورقهٔ تیز چهر
درآمد به عهد و به پیوست مهر
زورقه چه خیزد، چه آید از اوی؟
ز جوی تهی آب دریا مجوی!
چه در خورد ورقه است گلشاه تو
به من گردد آراسته گاه تو
ز قول من ار بگسلی هوش ورای
شبیخون و جنگ مرا دارپای
بریشان یکی مهتر شاه فش
صف آشوب و گردن کش و کینه کش
به نسبت شریف و به مردی تمام
ربیع ابن عدنان و ضبی بنام
بنی ضبه بد نام آن شهر و حی
کی مال بنی شیبه کردند فی
ربیع ابن عدنان ز گل شه خبر
شنیده بد از مردم بابصر
کی چونست دیدار و فرهنگ اوی
قد چابک و روی گل رنگ اوی
بنی شیبه گشته بر آن کشتگان
دوان ورقه هر سو چو دیوانگان
نه ز احوال بابک بدش آگهی
نه ز احوال آن زاد سرو سهی
ز من بشنو اکنون گه تاختن
که آورد از بهر کین آختن
یکی حی بد برسه منزل زمین
مقام هزبران پرخاش و کین
سپاهی همه صف در و جان سپر
همه آهنین شخص و رویین جگر
ربودند گلشاه دل خسته را
مر آن دل گسل سرو نورسته را
چو کردند از هر سویی جست و جوی
سوی خانهٔ ورقه دادند روی
بجستنش کردند دیری درنگ
بدان تا مگر آورندش بچنگ
چو بسیار جستند کم یافتند
برفتن همه روی برتافتند
چو رفتند آن لشکر تیره رای
به پیروزی و خرمی باز جای
بدین روی غافل بدند آن گروه
که در کین ز ک.س نامدیشان ستوه
بماندند آن شب همه ممتحن
کی بی ساز بودند آن انجمن
هزبر ارچه چیره بود روز جنگ
چگونه کند جنگ بی یشک و چنگ
چو بی ساز بودند بگریختند
تهی دست ابا خصم ناویختند
چوزیشان عدو بی کرانی بخست
ز کین باز کردند کوتاه دست
یکایک به تاراج دادند روی...
شب تیره و زخم شمشیر تیز
ازین صعب تر چون بود رستخیز
بکشتن همه گردن افراشتند
کسی را همی زنده نگذاشتند
براندند بر خاک بر سیل خون
شد از خون گردان زمین لاله گون
نخست از بنی شیبه ک.س نام و ننگ
که با ک.س نبد سازو آلات جنگ
گمانی نبرد ایچ ک.س در جهان
کی بتوان بریشان زدن ناگهان
برآمد ز گردون و هامون خروش
مصیبت شد آن شادی و ناز و نوش
زمین شد پر از مرد شمشیر زن
که بد پیش شمشیر شان شیر زن
سپاهی همه سرکش و تیره رای
همه دیو دیدار و آهن قبای
ز بهر شبیخون و از بهر کین
تو گفتی که بر رسته اند از زمین
همه تیغها از نیام آخته
همه کینه و جنگ را ساخته
به شادی همی گردن افراشتند
کجا نعره از چرخ بگذاشتند
غریویدن نای و آواز چنگ
همی رفت هر جایگه بی درنگ
برآمد خروشیدن بم و زیر
ز خاک سیه سوی چرخ اثیر
می لعل رخشنده از سبز جام
چو مریخ می تافت در گاه بام
هنوز عقد ناکرده راست
که از هر سویی غلغل و نعره خاست
پسر مر ترا دشمن منکرست
ولکن ز جان بر تو شیرین ترست
چو از حال ایشان خبر یافتند
بوصل دو دلبند بشتافتند
دل و جان از انده بپرداختند
بهر گوشه ای بزم برساختند
بنی شیبهٔک سر بیاراستند
کجا سور کردن همی خواستند
بهر جایگه آتش افروختند
بر او عود و عنبر همی سوختند
گه عشق بر هر دو غم بیختی
گه این زان و آن زین درآویختی
دو غمشان گه عشق گشتی هزار
دو لبشان گه بوسه گشتی چهار
که در دیده شان نامدی هیچ خواب
نرفتی میانشان سخن ناصواب
چو بر سر نهادی فلک تاج زر
شه روم بر زنگ کردی حشر
دو دل سوخته عاشق تیره رای
شدندی به تیمار و غم باز جای
چو از شانزده سالشان برگذشت...
در هر دو مسکین نگه داشتند
ز هم شان جدا کرد نگذاشتند
دل آن دو بیچارهٔ دل شده
همه روز بودی چو آتشکده
چو شب مایهٔ قیر گون خواستی
فلک را به گوهر بیاراستی
از آرام گه آن دو نخل ببر
برون آمدندی بر یکدگر
گه این بر گشادی بر آن راز خویش
گه آن عرضه کردی برین ناز خویش
بحی بنی شیبه در ک.س نماند
که او نامهٔ عشق گل شه نخواند
شه ورقه مسکین دل سوخته
به دل در ز عشق آتش افروخته
بدان هر دو زیبابت کش خرام
عجب شادمانه دل باب و مام
ز دل دادن آن دو سرو سهی
ز احوالشان یافتند آگهی
چو هنگام بیداری و جای خواب
ندیدند ازیشان ره ناصواب
پراگنده شمشاد را در عبیر
نهان کرده پولاد را در حریر
سمن برگ او زیر مشکین گره
گره بر گره صد هزاران زره
ز عنبر نهاده بگل بر کله
ز سنبل علم بسته بر سنبله
همه روی حسن و همه موی میم
همه زلف تاب همه جعد جیم
سیه نرگس ناوک انداز اوی
بگسترده اندر عرب راز اوی
شب و روز با مهر پیوسته بود
کی از کودکی باز دل خسته بود
بحی خود اندر میان عرب
ببیگاه و گاه و به روز و به شب
بتی بود پر ظرف و پر حسن و زیب
دو چشم از عتیب و دو زلف از نهیب
درفشان مهی بود بر زاد سرو
پراگنده بر ماه خون تذرو
فگنده بلولو بر از لاله بند
پراگنده بر سرو سیمین کمند
بر آن هر دو بیچاره از رنج و تاب
سیه بود روز و تبه بود خواب
چو شد عمر هر دو ده و پنج سال
شدند از هنر آفتاب کمال
چو گوهر شدند آن دو اندر صدف
چو خورشید گشتند اندر شرف
هنر یاب گشتند و فرهنگ یاب
سخن گوی گشتند و حاضر جواب
چنان گشت ورقه ز فرهنگ و رای
که کُه را به نیرو بکندی ز جای
سواری شجاع کی به...
گه این از لب آن شکر چین شدی
گه آن عذر خواهندهٔ این شدی
گه از زلف این، آن گشادی گره
گه از جعد آن، این ربودی زره
گه این شکر ناب آن خورد خوش
گه آن زلف پُرتاب این گیر کش
چو آموزگار آمدی باز جای
شدندی سراسیمه و سست رای
برین سان همی دانش آموختند
به مهر دل اندر، همی سوختند
چو فارغ شدندی ز تعلیم گر
به مهر آمدندی بر یکدگر
به سوی وی این گاه نگریستی
دمی بر زدی سرد و بگریستی
گه آن سوی این دیده انداختی
به ناله دل از غم بپرداختی
چو خالی شدی جای آموزگار
دل آن دو آسیمهٔ روزگار
به شوق وصال اندر آمیختی
فراق از بر هر دو بگریختی
نه بی آن دل این همی کام یافت
نه بی این زمانی وی آرام یافت
دل هر دو از کودکی شد تباه
به درمان و حیلت نیامد براه
چو ده سال پروردشان روزگار
نشاندندشان پیش آموزگار
معلم به تعلیم شد در شتاب
که تا هر دو گشتند فرهنگ یاب
اگر چند در عشق می سوختند
بی اندازه فرهنگ آموختند
یکی ماه عارض یکی لاله خد
یکی سیم ساعد یکی سرو قد
بهٔکجای بودند هر دو بهم
کی این ابن عم بود و آن بنت عم
زرفت قضا وز گذشت سپهر
هم از کودکیشان بپیوست مهر
دل هر دو بر یکدگر گشت گرم
روانشان پر از مهر و آزرم و شرم
چنان شد دل آن دو نخل ببر
کی نشکیفتند ایچ از یکدگر
یکی سرو بن بود آراسته
بتی چون بهاری پر از خواسته
یکی گوهری بود پر نام و ننگ
یکی گلبنی بود پر بوی و رنگ
مرو را پدر نام گل شه نهاد
که خورشید رخ بود و حورا نژاد
چو گل شاه و چون ورقهٔ تیز مهر
نبود و نپرورد گردان سپهر
چو دو سرو بودند در بوستان
گرازان به کام و دل دوستان
بدو در دو سالار والامنش
هنرورز و بهروز و نیکو کنش
دو سالار و آن هر دو از یک گهر
برادر ز یک مام وز یک پدر
مر آن هر دو سالار را بود نام
یکی را هلیل و یکی را همام
مهین بود بر حسن و بر چابکی
برآمد دکی از گه کودکی
مر آن را کجا نام او بد هلال
یکی دختری بود حورا مثال
زدود از دل کافران کافری
به شمشیر و برهان پیغانبری
همه حیهای عرب سر به سر
سوی داد و دین آوریدند سر
یکی حی بود اندران روزگار
چو ارثنگ مانی به رنگ و نگار
تو گفتی ز بس نعمت و خواسته
یکی کشوری بود آراسته
بنی شیبه بد نام آن جایگاه
سپاهی درو صفدر و کینه خواه
سخن را بیاراست خواهم همی
جمال از خرد خواست خواهم همی
به نظم آورم سر گدشتی عجب
ز اخبار تازی و کتب عرب
چنین خواندم این قصهٔ دل پدیر
ز اخبار تازی و کتب جریر
چو از مکه پیغنبر ابطحی
بهٔثرب شد و کار دین شد قوی
بگسترد او در عرب دین پاک
سر سر کشان اندر آمد به خاک
بگفتم بشیرین سخن این سمر
که ک.س نیست گفته ازین پیشتر
چنین قصه ای را ک.س از خاص و عام
نگوید بدین وزن و انشا تمام
من و حجره و توبه از شاعری
گسسته شد اندر میان داوری
من از بهر آن افسر سروری
سخن راند خواهم بلفظ دری
سخن بی شک از نظم رنگین شود
عروس از مشاطه به آیین شود
آغاز قصه
سخن بهتر از نعمت و خواسته
سخن بهتر از گنج آراسته
سخن مر سخن گوی را مایه بس
سخن بر تن مرد پیرایه بس
ز دانا سخن بشنو و گوش کن
کی نامد دگر ز آسمان جز سخن
سخن مرد را سر به گردون کشد
سخن کوه را سوی هامون کشد
سخن بر تو نیکو کند کار زشت
سخن ره نماید بسون بهشت
تن جود و آزادگی را سر است
سر فضل و فرهنگ را افسر است
گه فضل آرایش عالم است
بهر علم فخر بنی آدم است
گه جود با شرم و با حشمت است
کی با گنج و مالست و با هیبت است
خدای جهان مرو را یار باد
ز هر بد خدایش نگه دار باد
نهای کی در اول نو بهار
نشانده بدی عیدت آمد ببار
به باغ طرب در به فرخنده بخت...
رخش لعل باد و دلش شاد باد
همیشه جهان را جهان دار باد
همه ساله دل شاد و خرم زیاد
از اهوال این دهر بی غم زیاد
بدو تازه بادا دل دوستان
چو برگ گل سرخ در بوستان
همی تا به محشر مبیناد رنج
ز فرزند و مال وز ملک و ز گنج
تو عیوقیا گرت هوش است ورای
به خدمت بپیوند به مدحت گرای
به دل مهر سلطان غازی بجوی...
بهارست جایی کجا روی اوست
بهشتست جایی کجا خوی اوست
چو جودش ببارد نبارد امل
چو تیغش بخندد بگرید اجل
فلک پایهٔ همتش را رهیست
که در طلعتش فر شاهان شهیست
ثنا را جز او ک.س خریدار نیست
ثنا خود جز او را سزاوار نیست
بر حلم او کوه را سنگ نیست
بر طبع او باد را رنگ نیست
همیشه جهان بستهٔ نام اوست
کز...
ورقه و گلشاه
دل پادشاهان شه خسروان
که رایش بلندست و بختش جوان
بزرگی کی سازد همی رای اوی
برافراز هفتم فلک پای اوی
همیشه چنین دولتش یار باد
خدای جهانش نگه دار باد
گل دولتش سال و مه تازه باد
بزرگی و قدرش بی اندازه باد
کی تا آسمان بگدرد قدر اوی
نهد بخت بر مشتری صدر اوی
نتابد جهان گردن از رای...
•○°●| به نام خدای واژههای ساده و صمیمی |●°○•
🌿 درود به همراهان تالار شعر 🌿
به کارگاه تمرین قالب دوبیتی خوش آمدید. اینجا قراره در چهار مصراع، یک احساس، یک تصویر یا یک اندیشه را روایت کنیم؛ کوتاه، ساده و ماندگار. تمرینهای مربوط به آموزش دوبیتی را در همین تاپیک ارسال کنید.
این بار موضوع تمرین...
🌿 آشنایی با قالب دوبیتی 🌿
دوبیتی یکی از قالبهای کوتاه و دلنشین شعر فارسی است که از نظر ظاهر شباهت زیادی به رباعی دارد؛ اما چیزی که این دو را از هم جدا میکند، وزن عروضی متفاوت آنهاست. دوبیتی از گذشته در شعر فارسی جایگاه ویژهای داشته و از مشهورترین دوبیتیهای فارسی، سرودههای باباطاهر هستند...
نگاهم به آیلار افتاد و او هم مات مانده بود. پورعشق چند لحظه به هر دوی ما نگاه کرد و بعد گفت: «حالا وقتشه بدونید اتاق سیزده واقعا برای چی ساخته شد.»
نور سفید چراغ از بالای سرمان میتابید و سایهی قفسههای فلزی روی دیوار افتاده بود. اتاق بوی کاغذهای قدیمی و رطوبت میداد؛ بویی که انگار سالها در...
اظهار تاسف و همدردی کمترین کاریه که میتونم انجام بدم c54c27_25ndke-hanghead میدونم چه لحظهی سختیه، چون تجربش رو داشتم خدا صبرتون بده
خیلی چیزا هست که با کلمه نمیشه گفت فقط بگم همیشه کنارتیم
به سمت دیگری برگشتم، اما همان لحظه صدای قدمهایی را پشت سرمان شنیدم. یک قدم، بعد قدمی دیگر و هر دو ایستادیم: «کسی دنبالمونه؟»
صدایش لرزید و جوابی ندادم و آرام برگشتم. هیچکس نبود و حیاط خالی بود؛ فقط صدای باد و تکان خوردن شاخههای خشک شنیده میشد. نفسی کشیدم و دوباره رو به آیلار برگشتم: «فکر کنم...
« به نامِ خالقِ زبانی که انتقاد میکند »
مجموعه اشعار پشت پلک اندوه
●شاعر: @سایه خیز
●منتقد: @ایراندخت
●لینک اثر:
https://forum.cafewriters.xyz/threads/46540/
نقد به هرجهت باید بر این پایه باشد که صادقانه تمامی کاستیهای اثر را بازگو کند و درجهت پیشرفت آن، قلمِ نقاد خود را حرکت دهد...
درود
رباعی از نظر مضمون و پیوستگی معنایی موفقه و تصاویر زیبایی مثل «عرشِ گمان و فرشِ تردید» داره. فضای فکری شعر هم از ابتدا تا پایان حفظ شده و مصراع آخر جمعبندی مناسبی ایجاد کرده. برای شروع خیلی خوب بود :gol narenji:
درود
قافیهپردازی شعر خوبه و حالوهوای دلتنگی رو منتقل میکنه. از نظر...