***
با قدمهای بلند و محکم وارد اداره پلیس شدم. همگی برایم سر و دستی تکان دادند و پاتر سریعاً خود را به من رساند.
- هی سرسی! چطور مطوری؟
سری به نشانه تأسف تکان دادم و گفتم:
- مرتیکه! چطور مطوری چیه؟ مثلاً منو تو کارآگاهیم.
نیشش را تا بناگوش برایم باز کرد و گفت:
- مثلاً چیه باو! واقعاً کارآگاهیم...
دو صندلی از کنار آن میز که به علاوه آن دو صندلی و میز و کاناپه، هیچ وسیلهی نشستن و استراحت دیگری در آن خانه دیده نمیشد، برداشتم و مقابل آن دختر گذاشتم. روی یکی از آنها نشستم و اشاره کردم که او هم بنشیند. دسته صندلی را گرفت، کمی صندلی را عقبتر کشید و نشست. سپس با لحنی که گمان میکرد زیادی...
***
پاتر ماشین را مقابل آپارتمان کوچک شخص مورد نظر پارک کرد. نگاهی به پنجره اتاقش انداختم که نورش در تاریکیِ دیگر خانههای اطراف، چشم را میزد. از ماشین پیاده شدم و با قدمهای بلند خود را به درب منزلش رساندم. صدای بلند موزیکش، از پشت در هم شنیده میشد. قرار نبود چیزی عادی پیش برود، پس آنچنان لگد...
نمیدانستم پاتر چهطور تشخیص داد که آن مرد ناشناس، جزئی از آن ارازل نیست که به او کاری نداشت و به تیم دستور داد تکتک آن هشت نفر را دستگیر کنند و خرکشکنان به سمت ماشینهای پلیس ببرند؛ ولی خوشحال بودم که آمبولانس خبر کرده است. چون نمیخواستم به خاطر من، به یک بی گناه کوچکترین آسیبی برسد، آن هم...
یکی از آنها جلو آمد و فکم را در مشتش گرفت و غرید:
- انقدر مقاومت نکن کارآگاه، تو گیر افتادی!
ناخودآگاه به حرفش نیشخند میزنم. بیهیچ فکری تف میکنم روی صورتش، که لحظهای چشمان آبیاش را میبندد و با حالت چندشی میخواهد عقب برود که پاهایم را بلند میکنم و با جفت پاهایم در تخت سینهاش میکوبم و...
قدمهایم را آهستهتر برداشتم. چرخیدم. هشت نفر، لباسهای نسبتاً تیره، صورتهای ناشناس؛ اما نگاههایی که چیزی برای از دست دادن نداشتند. مهمانها هشت نفر هستند. دور و برم ایستادهاند و محاصرهام کردهاند. برای پذیرایی از آنها، دست میبرم به کمرم؛ ولی تنها چیزی که میتوانم لمس کنم، جای خالی کُلتم...
***
نفسم را کلافه بیرون دادم و زیرلب به ترافیک شهر لعنتی فرستادم. موبایلم را از روی داشبورد چنگ زدم و نگاهی به تاریخ انداختم. با دیدن تاریخ و زمان کمی که تا ارائه گزارش پرونده به رئیس داشتم، عصبی مشتی روی فرمان کوبیدم. تاریخ ارائه گزارش با تاریخ سالگرد آشنایی من و برایان همزمان بود. با یادآوری...
کفشهای چرمیام را روی آسفالت خیس میکشیدم. هوا به شدت سرد بود و بخار نفسهایم در شب تاریک و بیصدا به آسمان میرفت. وقتی قدمهایم را به سمت محل جرم برداشتم، احساس کردم چیزی در هوا سنگینتر از همیشه است. نوار قرمز رنگی که دور محل جرم کشیده شده بود را کنار زدم. قدمهایم محکم و حسابشده بودند. نور...
مقدمه:
در دل شب، جایی میان سایهها و خیابانهای خالی، کارآگاهی ایستاده است که هدفش روشن است:
حل کردن پرونده قتلهایی که پی در پی به وقوع میپیوندند. تمام شواهد، تمام سرنخها، تنها به یک مکان ختم میشوند؛ جایی که هیچچیز واضح نیست! کارآگاه با ارادهای پولادین، دست میبرد تا پرده از راز آن قتلهای...
آهی کشیدم و خواستم کامل به زیر پتو بهخزم که صدای زنگ موبایلم به صدا در آمد. نیمخیز شدم موبایلم را از روی میز کوچک چنگ زدم، تریسی پشت خط بود. حال صحبت نداشتم؛ ولی نمیخواستم حال تریسی بد شود. میدانستم او هم حال خوشی در نبود ماریان ندارد. ما سه دوست عمیقاً صمیمی بودیم که نمیدانم چرا ماریان...
یک لحظه هیچ صدایی نشنیدم. انگار دنیا صدایش را خاموش کرده باشد. تنها چیزی که مانده بود تپش تند و سنگین قلبم بود که انگار میکوشید از قفسهی سینهام بیرون بزند.
- نه… نه نه!
زیر لب تکرار میکردم، بهقدری بیجان که حتی صدای خودم هم برایم غریبه بود. فرمان زیر دستم لرزید، یا شاید این من بودم که...
برای اینکه حواسم به نوتیفها پرت نشود، برنامه را بستم و شمارهی ماریان را گرفتم. دست راستم روی فرمان بود و با دست چپم موبایل را کنار گوشم نگه داشته بودم. باید میفهمیدم انتشارات در جواب چاپ کتاب او چه گفته است. امیدوار بودم کتاب او هم تأیید شده باشد تا جشن گرفتنمان دو برابر قشنگتر شود. یک بوق…...
با ذوقی که از صورت و صدای قدمهایم بیرون میپاشید، از در شیشهای و قدیِ معتبرترین انتشارات نیویورک بیرون آمدم. هوای سرد زمستان، درست مانند بیدارباشی ملایم، روی پوست صورتم نشست؛ اما حال خوبم آنقدر پررنگ بود که سرمای شهر هم نمیتوانست ذرهای کمرنگش کند. نیمبوتهای پاشنهدار قهوهایام روی...
مقدمه:
او درمانده و بیپناه، چشمهایش را بست.
حقیقت را ندید یا شاید جرأت دیدنش را نداشت.
او همچون دخترکی گمشده در جنگل، با ترسی کورکننده، به دل همان چیزی قدم گذاشت که از آن میترسید: «تاریکی». و وقتی تاریکی را یافت، آن را محکم در آغوش گرفت؛ چون باور داشت هر چه بیرون از آن است، پلیدتر و...
9
چشم که باز میکنم میبینم روی زمین بی آب و علف افتادهام. با وحشت و ناباوری به اطراف نگاه میکنم. یک کویر درندشت و لعنتی! خدای من! همین الآن شب بود، پس این خورشید بالای سرم چه میگوید؟ چه به سرم آمده؟ نکند افتادم درون آب و خوابم برد و الآن این هم یکی دیگر از خوابهای عجیب غریبم که جورجی به...
منتظر ناشناسِ ماسکپوش هستم که بیایید و حرفهایش را ادامه دهد. شاید کارم یک حماقت باشد؛ ولی بقیه زندگیام سرجایش است و بعداً هم میتوانم به آنها برسم، پس حالا وقتش است که کمی ماجراجویی کنم. آخر مگر چند بار در کل عمر هر کسی ممکن است شخصی ناگهان از ناکجا در خانهات ظاهر شود و با حرفهای عجیبش،...
هیچ جزئیاتی از صورتش نمیشد دید، جز دو لکهی سرخ درخشنده، همچون چشمهایی که از ته یک چاه آب شور و داغ بیرون میآیند. هر قدمش روی زمین، همچون کوبیدن چکش روی استخوانهای تازه و قدیمی صدا میداد. آنقدر از حضور شخص ناشناس وحشت کرده بودم که زنگ زدن به پلیس هیچ که حتی نمیتوانستم تخیلات ذهن...
میدانستم جورجی جدی است پس سریعاً موبایلم را روی تخت پرت کردم و دست از سرزنش خود برداشتم. سریع آماده شدم و پیش از آنکه از اتاقم خارج شوم چشمم افتاد به اعداد گوشه دیوار که یادم رفته بود امروز را تیک بزنم. با لبخند جلو رفتم و ماژیک را از کشوی میز مطالعهام بیرون کشیدم و یک تیک دیگر زدم. این...
نگاه پر حسرتی به تخت خواب نرم و راحتم انداختم و آهی کشیدم. منِ لعنتی تمام شب در حمام بودم و همانجا خوابیده بودم! آه لعنت به تو رزالیا! پس گردنیای نثار خود کردم و غر زدم:
- کاش توی همون وان خفه میشدی و یه دنیا از شرت راحت میشد.
درب کمد را باز کردم و تیشرت و شلوار ورزشیِ طوسیام را بیرون...
میدانستم وقتش نبود؛ ولی کنجکاو شده بودم. میخواستم بیشتر بشنوم و بدانم جریان چیست که احساس کردم درون آب نامرئی فرو میروم. گویا که چیزی مرا به پایین میکشید. هرچقدر با دست و پایم بیشتر تقلا میکردم، بیشتر فرو میرفتم. بلافاصله ناچاراً به این نتیجه رسیدم که وقتش است به مرگ دست بدهم که چشمانم را...
سلام و دروود. درخواست ویترین آثار برای دو رمان کامل شدهام:
اِل تایلر
https://forum.cafewriters.xyz/threads/39323/
وهمِ ماهوا
https://forum.cafewriters.xyz/threads/39760/