مهسا با تعجب به صورت خواهرش نگاه کرد.
- سانیا کیه؟
مُردد ماند که آیا بگوید یا خیر؛ اما نه باید صبر کند تا تکلیفش را با آن سانیای خرفت روشن کند. نفس بلندی کشید و با اخم گفت:
- بعداً خودت متوجه میشی.
مهسا شانهاش را بالا داد و با گفتن فعلاً، از او خداحافظی کرد؛ ولی مهنا باید میفهمید که نقشه سانیا برایش چه چیزی است. میگویند صبر قدرت است و به این حرف ایمان داشت.
لبخندی زد؛ اما باز غم و اندوه به سراغش آمد و لبخندش محو شد. خوشیهایش چه زود تمام میشد و این برایش خاطرهای بد به حساب میآمد. نگاهش به آینه روبهرویش افتاد. میخواست چهکار کند؟ موهایش را قیچی کند؟ چشمانش را بست و بلند فکرانه گفت:
- خدایا منو ببخش!
بعد به طرف تختش حرکت کرد و روی آن دراز کشید و به سقف دیوار خیره ماند. کمکم خودش را برای خواب آماده کرد و خودش را به دنیای نامرد سپرد.
***
ماشین را به راست چرخاند و در جادهای خلوت نگه داشت. سرش را روی فرمان گذاشت و منتظر ماند تا او بیاید. در ماشین باز شد و او سوار شد. به طرف او برگشت و گفت:
- چقدر دیر! من وقت ندارم ها! یک دقیقه هم دیر کنی، رفتم.
شیما کمی خودش را جابهجا کرد تا راحتتر روی صندلی بنشیند.
- اَه! غر نزن دیگه! راه بیوفت.
لبانش را با حرص جمع کرد.
- ببین! این قدر به من دستور نده.
پوفی کشید و گفت:
- خبرت رو بگو خانم دکتر عاشق!
نفسش را پر از آه تکان داد و ماشین را روشن کرد.
- شیما، پریشب موقعی که داشتم شلهزرد پدربزرگمو هم میزدم، کفگیر رو دادم به شهاب بعد رفتم کنار مامانم نشستم. یکدفعه گوشیم زنگ خورد، برداشتم که گفت من نامزد آقا شهابم.
یک قطره اشک از چشمانش سُر خورد و افتاد روی فرمان ماشین:
- منم شوکه شدم؛ ولی رفتم خونه... مهسا اومد و گفت که اون نامزدش کسی نیست جز... .
حرفش را ادامه نداد و به شیمایی خیره شد که با دهان باز و کنجکاو به او نگاه میکرد.
شیما چشمانش را ریز و بعد سرش را به طرف کج معطوف کرد:
- جز... .
چشمانش را بست. حالش بد میشد اگر بخواهد این کلمه را بگوید. آرام و غمآلود گفت:
- سانیا!
شیما یک لحظه گوشش نشنید؛ اما بعد به طور تقریبی فریاد زد:
- چی؟
نفس عصبیاش را بیرون فرستاد و چیزی نگفت.
ماشین را روشن کرد و به طرف بیمارستان حرکت کرد.
ماشین ایستاد که شیما با نگرانی ظاهری و درونی گفت:
- مطمئنی میخوای بیای بیمارستان؟
چشمانش را بست و آب دهانش را فرو داد:
- آره! حالا بیا بریم که خیلی دیر شده.
از قیافهای که سانیا به خود گرفته بود، صورتش درهم شد:
- میدونستی خیلی بیشعوری؟
سانیا خندهای سر داد و دستش را روی شانهاش چندبار زد:
- شهاب! آدمی که خیلی واست صبر کرده، چطور رد میکنی؟
فریاد زد:
- چطور؟
شهاب پوزخندی زد:
- همونطور که تو به مهنا دروغ گفتی.
با حرص به طرفش چرخید:
- مجبور بودم! میفهمی؟ من خواهر کوچیک مهسا و مهنام؛ اما اون تصادف به خاطر تو ایجاد شد. من به خاطر تو دست به اون کار خطرناک زدم.
شهاب برای بار دوم پوزخند نثارش کرد و گفت:
- نمیخواست اینکار رو انجام بدی خانم دکتر! چرا به همه نمیگی که تو باعث مرگ عمو مجید و حافظهای که مهنا از دست داد شدی؟ چرا؟ چرا سعی در پنهان همه چی داری؟
داد زد:
- برای این که از بچگی عاشقت بودم دیوونه.
شهاب با تنفر به او خیره شد:
- حرفات تموم شد؟ من هنوز هم عاشقشم. هرکاری هم بکنی نمیتونی اونو از من جدا کنی. حتی توی این سه ماه! فهمیدی؟
نفس عمیقی کشید تا بغضی که در گلویش مانده بود را نشکند:
- نه نمیفهمم برای این که میخوام بلایی سرش بیارم که مرغای آسمون گریه کنه و زجر بکشه؛ فقط صبر کن و ببین چطوری اینکار رو میکنم.
شهاب با اخم و تعجب نگاهش کرد و قبل آن که چیزی بگوید، سانیا از در خارج شد و آن را محکم بست.
شیما و مهنا دست همدیگر را گرفته بودند و داشتند وارد سالن میشدند که با قیافه برزخی سانیا روبهرو شدند.
مهنا صورتش را با تعجب برانگیخت و به شیمایی که با نیشخند به سانیا زل زده بود، نگاه میکرد. جنگ و جدال بین سانیا و شیما تمامی نداشت و این کابوسی بود که مهنا گرفتارش شده بود. نفس عمیقی کشید و خواست به طرف اتاقش برود که سانیا مچ او را در بر گرفت. با تعجب به چهره سانیا انداخت:
- چیکار میکنی؟ تو که شهابو برای خودت کردی، بس نیست زجر و آزار اونم با من؟
با نفرت به مهنایی زل زد که با چشمان نَمی از اشک به او خیره شده بود. پوزخندی زد و دستش را مانند رعد و برق پایین انداخت و در گوشش زمزمه کرد:
- نه؛ هنوز تموم نشده خانم دکتر عاشق!
و به طور قدمهای بلندش به سمت اتاقش راه افتاد. حس کرد دستش از جا افتاده است.
چشمانش را با درد بست و دست راستش را به طرف دستی که از جا افتاده است، گذاشت. شیما به حرکات او نگاه میکرد و با غم او هم چشمانش را بست. رفیقش را درک میکرد. روزی که موقع دبیرستان او را مسخره میکردند و روزی که در نوزده سالگی عاشق پسرعمویش شد. به عشق پسرعمویش، کنکور تجربی داد و حالا... در رنج و عذاب او را دریافت میکرد.
با صدای گریه و آه و نالهاش به خودش آمد و چشمانش را بست تا دیدش نسبت به مهنا خوب شود.
- آیآی دستم شیما. آخ... دستم از جا افتاده... .
شیما کمکش کرد تا دستش را جا بندازد. نفس راحتی کشید و با گریه گفت:
- چرا شیما؟
شیما چیزی نگفت و او را از ته دل ب*غل کرد.
***
آهنگ را این بار دهم پلی کرد و چشمانش را بست.
- سلام ماه بلند مغرور... ببین مرا بیقرار کردی
تمام داراییام دلم بود که پای آن هم قم*ار کردی
میروی تو دامنکشان... دل بریدی اما بدان...
میکشد مرا بیگمان حرف این و آن...
بهانه دست تو دادم... ایدل ایدل
اسیر رفته از یادم ایدل ایدل
من از نفس میافتادم ولی تو را ادامه میدادم
بگو چرا نشد به فریادم برسی...
غم تو را به دل دارم... نیامدی به دیدارم...
دلی نمانده بسپارم به کسی...
اگر بدانی چه کرده با من شکنجه... یه آن دو چشم روشن
اگر چه عاشقم همیشه تنهاست...
ولی چرا تو ولی چرا من
بیخبر شو از حال من بعد از این به من سر نزن...
جای من خودت دل بکن... بیخیال من...
میروی تو دامنکشان... دل بریدی اما بدان...
میکشد مرا بیگمان حرف این و آن...
بهانه دست تو دادم... ایدل ایدل
اسیر رفته از یادم ایدل ایدل
من از نفس میافتادم ولی تو را ادامه میدادم
بگو چرا نشد به فریادم برسی...
غم تو را به دل دارم... نیامدی به دیدارم...
دلی نمانده بسپارم به کسی...
گریهاش بند نمیآمد و چشمش به عکس شهاب بود.
دوباره آهنگ را پلی کرد و گریه کرد تا آن که در اتاقش باز شد و... .
به تندی اشکهایش را پاک کرد. به کسی که در را باز کرده بود خیره شد. باز هم دو یاورش آمده بودند. شیما و مهسا! شیما نگاهش به چشمان قرمز رنگ رفیقش انداخت. با دلخوری نگاهش کرد و جلو آمد. موهایش را گرفت و شروع به کشیدن آن کرد:
- بیشعور! نفهم! گاو... چقدر بگم اون قدر خر بازی در نیار؟ هان؟
مهنا جیغ جیغش به راهش افتاد:
- آیآی... اونایی که گفتی خودتی! چرا وسط احساسات من پارازیت میندازی؟ هان؟ گاو جونم؟
بیشتر موهایش را کشید که مهسا شروع کرد به خندیدن:
- آفرین بیشترتر بکش دلم خنک شه. دختره زرشک! حالا واسه ما گریه میکنه.
مهنا با انگشت اشارهاش در حالی که جیغ میزد، برایش تکان داد و گفت:
- مهسا کماندو دستم بهت برسه با دستای خودم خفهت میکردم.
مهسا با حرص جیغی زد و گفت:
- شیما، بیشتر بکش! دلم خنک شه. بیشعور، تازه میخواستم بهت تخفیف بدم؛ اما تو نذاشتی! خدا بگم چیکارت نکنه!
شیما سلطان به حرف گوش کردن مهسا شد و موهای مهنا را بیشتر کشید. مهنا هم تلافی کرد و روسری شیما را در آورد و او هم شروع به کشیدن موهایش را شد.
حالا هردو نبرد مو کشیدن را شروع کرده بودند. از آن طرف جیغ مهنا به طرف بود و از آن طرف جیغ شیما و مهسایی که داشت از ته دل میخندید. مهسا وقتی به خودش آمد که مهنا هم داشت به طرف او میآمد. موهای مهسا را هم کشید. حالا هر سه داشتند موهای همدیگر را میکشیدند.
مهسا، مهنا و شیما، با یکصدا گفتند:
- اِ! بسه دیگه! حنجرهام سوخت.
هر سه نگاهشان به هم افتاد، شروع به خندیدن کردند.
مهنا به طرف آیینه رفت و خودش را در آن دید. با تعجب نگاهی به موهای سیخسیخاش کرد. یکهو فریاد جیغ فرسایش در اتاقش پیچید:
- کثافتا! چه بلایی سر موهام آوردین؟
با غضب به طرف شیما و مهسا حرکت کرد و کوسن را برداشت و به طرف هردویشان، پرت کرد.
- گمشید برید بیرون! نمیخوام ببینمتون.
شیما و مهسا با خنده از اتاقش خارج شدند و مهنایی که تنها ماند. نفس بلندی کشید و شانه را از داخل کشویش بیرون آورد. باید کاری کند که به شهاب برسد. این غربت را دیگر دوست نداشت ادامه بدهد. پلکی زد و نفسی بلندی سَر داد. میخواست مقابل سانیا بایستد. با حس درد در سرش، فحشی نثار موهایش کرد و به ادامه شانه کردن موهایش شد.
***
شیما، مهسا و مهنا با چشمان قرمز به سانیایی که درحال وراجی کردن بود، نگاه میکردند.
- وا! شهاب جان؟ اون کفگیر رو بیزحمت بده!
مهنا نگاهش به واکنش شهاب بود؛ اما شهاب تکانی نخورد و با پوزخند گفت:
- خودت برو بردارش. چرا از من میخوای؟
مهنا با تعجب، چشمانش گشاد شد. باور نمیکرد که شهاب این حرف را به سانیا بزند. شیما هم تعجب کرده بود، یک سقلمهای به پهلوی مهنا زد.
لبخندی روی ل*ب مهنا شکل گرفت. در دلش خدا را شکر گفت.
سانیا با حرص، لگدی به پاهای شهاب زد و گفت:
- همین الآن این کفگیر رو به من میدی؛ وگرنه خودت میدونی که چیکار میکنم!
مهنا به شهاب خیره شده بود. حس کرد شهاب یک چیز را از او مخفی میکند. شهاب نگاهش را به سمت چشمان مهنا گره داد. تمنا در چشمان هردویشان موج میزد. قلب هردویشان برای همدیگر میزد؛ اما یک چیز مانع عشقشان به هم میشد... دوری همدیگر و صبر کردن برای عشقشان.
شهاب نگاهش را از او گرفت و کفگیر را با حرص به سانیا داد. دیگر طاقت هیچی را نداشت! دلش مهنا را میخواست. مهنا با درد چشمانش را بست. قلبش برای او میتپید و شهاب هم او را میخواست.
سانیا تازه نگاهش پی هردویشان افتاد. دندان قروچهای کرد و کفگیر را به سمت مهنا داد. مهنا به خودش آمد و کفگیر را گرفت.
سانیا با عصبانیت درونی، وارد خانه عمارت شد و درش را محکم بست.
مهنا دستانش را محکم روی میلهی کفگیر گذاشت و شروع به همزدن دیگِ حلیم شد. در دلش دعا کرد. برای همه! حتی برای خودش که داشت در عشقش میسوخت. برای شیما و مهسا هم دعا کرد و کفگیر را به شیما داد.
شیما لبخند معناداری برایش زد و با سَر به شهابی که خیرهی مهنا بود، اشاره کرد. مهنا نگاهش روی شهاب ثابت ماند. با حس آن که شهاب همسر سانیا است، سرش پایین انداخت و گفت:
- شیما تو نمیای؟ من میخوام برم خونه عمه!
شیما نگاهش را به شهاب دوخت که هنوز به مهنا خیره بود. لبخندی زد و به مهسا نگاهش را رد و بدل کرد. مهسا نگاهش را به شهاب و مهنا داد. او هم لبخندی زد و در گوش شیما گفت:
- بیا بریم.
شیما و مهسا که رفتند، مهنا ماند با شهابی که درحال خیره به دختر روبهروییاش بود.
مهنا همچنان سرش پایین بود و حرفی نزده بود تا شیما حرفی بزند؛ اما گویی لال مانده بود و حرفی نزده بود.
شهاب جلو آمد و روبهروی او قرار گرفت. سرش را پایین انداخت و کمی بالا متمایل شد تا چهره مهنا را ببیند.
- دخترعمو؟ روزهی سکوت گرفتید؟
با تعجب نگاهش کرد که متوجه لبخند شیطنت شهاب شد.
- نمیخوای حرفی بزنی؟
دلش میخواست جوابش را ندهد، گویی که حس نفرت در دلش کاشته شده بود؛ ولی به آن اهمیت نداده بود.
بغض در دلش لانه گشت. سرش را به راست معطوف کرد تا شهاب قیافه بغضدارش را نبیند. شهاب اخمی کرد و صورتش را با حالت قبل برگرداند.
- سانیا داره ما رو میبینه مهنا، اون قدر حواسش پی من و توئه که الآن دلش میخواد سر از تن هردومون جدا کنه.
دستی به ریشهای زبرش کشید.
- مهنا... منو ببین!
در حالت غم نگاهش کرد.
- بگید حرفتون رو.
نفس عمیقی کشید و گفت:
- یه روزی... برمیگردونمت به جایی که لایقشی!
گُنگ نگاهش کرد.
- یه جوری حرف بزنید که من متوجه بشم.
با ابروانش به پنجرهای که سانیا در حال تماشایشان بود، اشاره نمود.
- بعداً برات توضیح میدم.
کفگیر را به دست گرفت و ادامه حرفش را در پیش گرفت:
- سه ماه توی این صیغه واسم عذابه دخترعمو.
اخمی در پیشانیاش مینشیند.
- منظورتون چیه؟ مگه شما با علاقه ازدواج نکردید؟
شهاب پوزخندی میزند:
- نه! اما جواب سؤالتو بعداً وقتی که این ماجرای من و اون تموم شد همه چی رو برات میگم... .
مهنا بیشتر تعجب کرد.
- منظورتون چیه؟
خطی در کنج ل*ب شهاب شکل گرفت.
- میشه بعداً این کلمه رو سؤال کنی؟
مهنا پلکی زد و نگاهش را از او دَری*د.
- باشه!
و اما شهابی ماند که چگونه سه ماه را تحمل نماید درحالی که گذشته مهنا را به خوبی میدانست. سانیا خیلی در حق مهنا بدی کرده بود. به خوبی به یاد داشت که مهنا چقدر دست سانیا را میگرفت و با او بازی میکرد تا خواهرش سانیا که لوس و نُنُر بود، با او قهر نکند. حالا بود که گذشتهاش با سانیا گویا خوب نبوده است. شهاب پای چپش را به پایین، کمی متمایل کرد. وقتی به خودش آمد که دیگر مهنا از پیشش رفته بود. شانزده سال سن داشت که عاشق شد! عاشق دخترعموی ساکت و باحیایش. روزی که زنِ عمو مجیدش را که سانیا را با نفرت نگاه میکرد را هیچوقت فراموش نمیکرد. دختری که در حق مادرش بدی کرده بود. بد شده بود که بدی میکرد؛ حالا اجبار شده بود که بعد این سه ماه مادرش بسنجد که سانیا دختر مورد نظرش است یا خیر؟ دختری که به او گفت که اگر با او ازدواج نکند، بلایی سر مهنا میآورد که حتی خودش هم به یاد نیاورد که چه کسی بوده است. چشمانش را محکم بست و کفگیر را دوباره به دست، شروع به همزدن حلیم شد.
مهنا سرش را پایین انداخت و چادر سیاهش را بیشتر در دستش فشرد. خوشحال بود که شهاب توجهی به سانیا نداشت. در دلش خدا را شکر گفت. او فکر میکرد که شهاب توجهی به او ندارد؛ اما گویی خدا صدای نالههایش را شنیده بود.
ضبط مداحی را روشن نمود و به طرف خانه عمهاش به راه افتاد تا دخترعمهاش را از خانه عمهاش بیاورد تا او هم در همزدن حلیم شریک باشد.
***
(فصل دوم)
وارد برنامه (وُرد) شد و متنهایی که مربوط به کتابش بود را برداشت.
با صدای مادرش دست از کار کشید و از اتاقش خارج شد. مادرش درحال کشیدن غذا بود و داشت با خودش غرغر میکرد:
- دختر ما رو باش. از صبح تا شب سرش فقط توی کتابهاشه و داره داستان جدیدش رو مینویسه و میده که چاپ کنه... .
با خنده جواب مادرش را میدهد:
- الهی قربونت برم که اون قدر حرص میخوری. این کتاب یه روز باید به چاپ برسه دیگه! یه ساله دارم روش کار میکنم. دیگه تموم شده و قراره بدم به چاپ تا برام چاپ کنن.
سری به نشانه افسوس برایش تکان داد و به خوردن شامش رسید.
درحالی که قاشقش را پر از برنج میکرد، به مادرش گفت:
- مامان، مهسا گفت که قراره فردا بیاد خونهمون تا درباره این دخترِ سانیا صحبت کنه.
با گفتن کلمه سانیا اخمی در پیشانی مادرش جا خوش میکند.
- مهنا... ازت خواهش میکنم دیگه این کلمه رو به زبونت نیار؛ باشه؟
تعجب را میشد از چشمان مهنا خواند.
- براچی این کلمه رو گفتم حس تنفر بهتون دست داد؟
به مادرش دقیق شد تا ببیند واکنشش در برابر حس و حالاتش چیست. غم در چشمهای مادرش مشهود شد.
- سانیا، یک موجودی پلیدیه. مهنا، ازت خواهش میکنم باهاش صحبت نکن! باشه؟
باز هم مهنا یِکه خورد.
- مامان میشه بپرسم چرا از این دختر متنفری؟
کلمه سانیا را نگفت تا بلکه مادرش از دستش عصبانی نشود. چقدر دوست داشت بیشتر درباره سانیا بداند؛ اما نمیتوانست. نمیتوانست برای آن که مادرش را میشناخت و او را دعوا میکرد. فکر میکرد مادرش بیشتر به او محبت میکرد؛ اما گویی به این انتظار نمیرفت. قاشق را پر از برنج کرد و داخل دهانش فرو داد.
- برای این که اون عضوی از خانواده ما نیست.
دهانش از شدت تعجب متوقف شده و به مادرش خیره شد.
مادرش با ابروهای بالا رفتهاش ادامه داد:
- یه چیزی میخوام بهت بگم که... .
مکثی کرد و جدی به دخترش خیره شد. مُردد ماند که بگوید یا بایستد تا خود مهنا متوجه شود که خواهر و یک همبازی داشته است.
نفس بلندداری کشید و با جدیت کامل گفت:
- سانیا... خواهرته!
غذا یکهو در حلقش پرید. مادرش هولزده پارچ آب را برداشت و داخل لیوان برایش آب ریخت.
- کاشکی این حرفو نمیگفتم مهنا! منو ببین!
نگاهش به مادرش و سرفهاش اَمان نمیداد تا حرفی به او بزند.
دقایقی گذشت و بلآخره سرفهاش قطع شد.
- مامان چی داری میگی؟
بغض مادرش بلاخره شکست.
- مهنا، سانیا... خواهر کوچیکته. اینو دارم راست میگم!
چشمهایش را بست. خواست بگوید که، او باعث شد پدرت را از دست بدهی و حافظهای که از دست دادی، تقصیر اوست؛ اما نمیتوانست. زیرا درد داشت، چون همه چیز را میدانست و سعی در پنهان همه چیز را داشت!
چشمهایش را که گشود، دخترش را با گریه دید. اشکهایش را پاک نمود و از روی صندلیاش برخواست و به طرف دخترش قدم برداشت او را در آغوش گرم و سرشار از غم و غصهاش فشرد.
- من تو رو میشناسم دخترم. اگر باز هم اشتباه مهرهت رو بچینی و نتونی قشنگ درست باهاشون بازی کنی، حتماً شکست میخوری. اینو مطمئن باش!
مهنا چشمهایش را بست و گفت:
- مامان بسه! نمیخوام چیزی بفهمم. فقط میخوام همین کلمه رو بدونم که سانیا خواهرمه و خواهرم بوده. همین!
کمرش را ماساژ داد.
- باشه! این کلمه رو بذار بهت بگم، عشق به خانواده چیزیه که همه پدر و مادرها دوست دارن. یه خانواده تشکیل دادیم که چهارنفر باشیم. سانیا رو، من خودم بزرگ کردم.
نگاهش را به عکس شوهر مرحومش داد.
- با دستای خودم و بابات!
یک قطره اشک از چشمانش روی گونهاش سُر خورد و روی کتف مادرش ریخت. حسودیش شد که پدرش سانیا را بیشتر از خودش دوست داشته است. چقدر ساده بود که باور کرده بود پدرش و حتی مادری که او را در آغوش گرفته است، او را دوست داشتهاند. حسودی میکرد به خاطر سانیا که خیلی در حقش بدی کرده بود؛ اما پدر و مادرش او را بیشتر از خودش دوست داشتند. در دلش پوزخندی زد. از همه عالم بیزار بود حتی از سانیای وراج!
اشکهایش خشک شده بودند. مادرش او را از خودش جدا کرد.
- یادت باشه مهنا، حسودی و حسادت و حسرت و کینه هیچ ثمرهای جز انتقام نداره. و انتقامی که راه راستی در پیش و روی نداری. انتقامی که عاقبتی جز شر و بدبختی نداره. لذتی که توی بخشش هست، توی انتقام نیست.
مهنا خودش این را میدانست؛ اما سبب حسودی شده بود، نه به فکر انتقام بود و نه بخشش. او فقط به دنبال عشق و حیایش بود و بس!
شامش را که به اتمام رساند، به طرف مبل رفت و روی آن نشست. کنترل را از کنارش برداشت و تلوزیون را روشن کرد. روی کانال شبکه خبر را زد. با دیدن زیرنویس قرمز، چهرهاش از تعجب برانگیخت.
- امسال در سال ۱۴۰۳ بارانی در مشهد خواهد ریخت که هواشناسی آن را اعلام نموده است.
روبه مادرش سراسیمه گفت:
- مامان؟ اعلام هواشناسی رو کردن.
دوباره نگاهش پی تلوزیون رفت تا ببیند زمان بارندگی کی است. با دقت زیرنویس قرمز را خواند و فهمید پسفردا باران میآید.
- پسفردا بارون میاد مامانی!
مادرش درحال جمع کردن میز ناهار خوری بود، گفت:
- مهنا، بیا اینا رو جمع کن من نمیتونم کمرم درد میکنه.
بلند شد و به طرفش حرکت کرد.
- آخه من به تو چی بگم؟ برو اون طرف تا خودم وسایلهای میز رو جمع کنم.
مادرش با دلخوری گفت:
- هوای مردادماهِ قراره بارون بیاد؟
شانهاش را بالا انداخت و گفت:
- نمیدونم.
با ورودش به آشپزخانه، ظرفها را داخل سینک ظرفشویی قرار داد و شروع به کفی کردن آنها شد. خیلی دوست داشت به شیما قضیهی سانیا که خواهرش محسوب میشد را برایش تعریف کند. ظرفها را آب کشید و با خودش گفت:
- چی بهتر از فردا که خیلی هم عالیه.
***
با شیما به طرف بخش بیماران رفت و گفت:
- شیما؟ به نظرت الآن اون سانیای وراج و شهاب چیکار میکنن؟
شیما خندهای کرد و در گوشش گفت:
- از دست تو. تو چیکار به اون بدبخت داری؟ الآن باید به فکر باشی که سانیا هیچوقت نمیتونه به تو آسیبی برسونه.
مهنا به نیمرخ شیما نگاه کرد و با خوشحالی وصفناپذیری گفت:
- دقیقاً!
ولی با فکر آن که سانیا چه هشداری به او داده است، یک لحظه چهرهاش بر اندوخته شد.
- اما شیما، میترسم که سانیا واسهمون نقشه بچینه و منو از شهاب دور کنه.
شیما غم او را درک میکرد. دستش را میان دستهای مهنا گم کرد و گفت:
- مهنا، نترس. خدا همیشه پشتته، کافیه که ناامید نشی. هر چقدر اون بلا سرت بیاره خدا هم همون بلا رو، روی سرش نازل میکنه.
شیما درست میگفت. آن قدر خدا را قبول داشت که منتظر چنین اتفاقی از جانب او بود. دیگر نمیخواست به جنگ و جدال بین خودش و سانیا فکر کند.
شیما دستانش را از دستهای او خارج کرد و به بیماری اشاره کرد.
- مینا داره صدات میزنه.
به کودکی که با همان چشمهای آبیاش به او خیره شده بود، نگاه کرد. این دختر همان دختری بود که باعث شده بود که او با شهاب برای بار دوم به اتاق عمل، تیغ عمل جراحی برود. لبخند تبسمی برایش زد و لحنش را بچهگانه کرد:
- خب مینا خانم، شما چند سالتونه؟
مینا لبخند دنداننمایی برایش زد و گفت:
- پنج سالمه خانم دکتر!
حس خانم دکتر گفتن، برایش رنجآور بود. برای همان گفت:
- مینا جان، میشه منو با اسم صدا بزنی؟ دوست دارم باهام راحت باشی، وقتی بهم میگی خانم دکتر حس میکنم راحت نیستی.
مینا دستهایش را به هم کوبید و از تخت سفیدرنگ بیمارستان پایین آمد. مراقب بود که سِرُمش، از دستش بیرون نرود. مهنا دقیق به حرکات او نگاه میکرد.
- خب اسمتون چیه؟
باز هم مهنا بود که با این دختر چشمآبی، لبخند تبسماش را به او پرتاب میکرد.
- مهنا هستم.
دخترک اَبروانش از شدت تعجب بالا رفت.
- معنی اسمت یعنی چی؟
شیما، از لفظ حرف مینا که با مهنا خودمانیتر شده بود، خندهاش گرفت. مینا را میشناخت. با او خیلی بازی کرده بود. مانده بود که دختر بچهی پنجساله چه کار خودمانی و خودشیرینی! هرچند خودشیرینی نکرده بود؛ اما شیما بود که لحن و حرف بقیه را آنطور که خودش پیشبینی میکرد و آنچه که در ذهنش میدید را بیان میکرد.
- توی الف بچه، چطور با همه صمیمی هستی؟ هان؟
مینا خودشیرینیاش گل کرد و جوابش را داد:
- همونطور که تو خودت رو توی دل مهنا جا کردی.
مهنا خندهاش سر گرفت و بین خنده گفت:
- عجب بچهی پرویی!
مینا با تمام پررو بودنش، باز هم گفت:
- مگه تو نگفتی مهنا صدات بزنم؟
مهنا هنوز ته ماندهی خندهاش را داشت.
- چرا؛ اما نباید اون قدر پررو بازی در بیاری مینا خانم!
مینا دست راستش را پشت گردنش کشید و با نیمچه لبش، خندهی مسخرهای زد.
- واقعاً اینطوریه؟ چرا شما بزرگترها از ما کوچیکترها، متفاوتترید؟
مهنا با ابروان بالا پریدهاش، پاسخش را داد:
- میدونی چیه، تفاوت ما آدم بزرگها اینه که کوچیکترها باید به بزرگترهاشون احترام بزارن.
مینا دستهایش را زیر چانهاش قرار داد و یک ابروی خود را بالا داد و گفت:
- باشه. کلمهای که گفتید رو من قبول دارم.
با انگشتاش خودش را نشانه گرفت.
- اما هرکس ارزش خودشو برای خودش قائله. اینو مامانم میگه. هرچقدر که توضیح بده من اینو نمیفهمم.
مهنا نگاهی پر از حرفهایی ناگفته به او کرد. یاد خودش و بچگیهایش افتاد که به مادرش همین جمله را گفته بود.
- آفرین مینا خانم. ولی این ارزش هم یه روزی از دست میره. ما آدمها این ارزش رو با خودمون به گور میبریم یعنی این که گاهی اوقات حسودی میکنیم، یا این که از همدیگه کینه به دل میگیریم. دروغ هم به همدیگه، جزئی از اونه. انتقام هم همینطور.
شیما به نیمرخاش نگاه کرد و آنگاه لبخند گرم و محبتآمیزی به او زد. شیما میتوانست به جای مهنا، خودش سخنرانی کند؛ اما گذاشت او به مینا بفهماند تا درس عبرتی برای مینا و خودش باشد.
- ببین، بذار برات بگم که احترام به خودت و ارزش قائل شدن برای خودت چیزیِ که توی افراد موفق تأثیر بسیاری داره و نشون از شخصیت قوی و قابل احترام هست. ارزش قائل شدن برای خودت، باعث میشه دیگران هم به تو احترام بذارن و رابطهت رو با اونها پیدا بکنی. این دیدگاه به تو، اعتماد به نفس و اعتماد به نفس دیگران رو نشون میده و میتونه در رسیدن به موفقیت و رضایت شخصی تو کمک کنه. پس ما نتیجه میگیریم به خودت احترام بزاری و ارزشی برای خودت قائل باشی و این نوع رفتار رو هم در تعامل با افراد نشون بدی. حالا برای این که ارزش خودتو بدونی و احترام به اون بذاری چند مورد هست که حتماً باید اینا رو آموزش بببنی مینا جان!
مینا دختری کنجکاو برای آگاه شدن، خودش را روی تخت سفیدرنگ بیمارستان انداخت و با صدایی که از آن کنجکاوی مشهود میشد، گفت:
- چند مورده؟
مهنا با لبخند گفت:
- شمارهی اوّل، شناسایی نقاط قوت و ضعف هست که تنظیم مرزهای سالمی در روابط به دست آوردن موفقیتهای شخصیتی و رسیدن به تعادل در زندگی خودت هست؛ شمارهی دوم، به خودت اعتماد کن؛ به خودت ارزش بده و روی رشد و بهتر شدن خودت تمرکز کن.
مهنا، همانطور که برای مینا سخنرانی میکرد، یک لحظه زنی بازوی او را گرفت و به طرف خودش برگرداند.
مهنا از این حرکت یِکه خورد. به آن زن خیره شد. زن پوزخندی زده و با کینهای که در دلش داشت، گفت:
- دلت آروم شد؟ هان؟ تو برادرمو به خاک سیاه نشوندی. خدا ذلیلت کنه.
مهنا بیشتر شوکه شد و مغزش از اتفاق ناگهانی داغ کرد. زن، دو طرف شانههای او را محکم فشار داده و ناگهان او را به طرف تخت مینا هدایت کرد.
برخورد کمرش به تخت، باعث شد دردی در ناحیهی کمرش ایجاد شود. چشمانش را از شدت درد، محکم بست. زن جلوتر آمد که به صورت مهنا سیلی بخواباند، ناگاه دست شیما جایگزین دستهایش شد و زن نتوانست کارش را انجام دهد و از شدت کارش ممانعت کرد.
با خشم به شیما نگاه کرد و فریاد زد:
- دستتو بکش! این دختر، برادر منو به سینه قبرستون فرستاد.
شیما اخمی خوفناک بر چهرهاش نهاد و گفت:
- خانم یکم آروم باشید. لطفاً اسم برادرتون!
زن پرخاشگر، چنان با نفرت به مهنا خیره شد که انگار مهنا حس نمود ارث طلب پدریاش را خورده است.
مهنا خودش هم گیج شده بود که چه اتفاقی افتاده است؟!
زن اخمهایش را در هم تَنید و گفت:
- اکبر فروغی.
روبه مهنا با طعنه و اما عصبی ادامه داد:
- همونی که جراحش تو بودی.
مهنا یادش نمیآمد که این فرد را عمل کرده باشد. اکبر فروغی را در ذهناش تجسم کرد؛ اما کسی به این اسم را عمل جراحی نکرده بود. یک آن از شدت دردِ کمرش، آخی گفت.
شیما با چشمانی گرد شده به مهنا خیره شد و دست زن پرخاشگر را از دستاش رها کرد و به طرف دوستاش دوید. چشمهای مهنا بر روی هم افتاده بود و شیما او را مکرر تکان میداد و اسم او را با فریاد صدا میزد.
شیما: مهنا چشمهاتو باز کن!
جیغی گوشخراشی سَر داد:
- مهنا!
دیگر جیغاش تبدیل به هقهق شده بود و با گریه اسم او را صدا میزد.
کف دستِ مهنا جلو آمد و با صدایی که از آن درد مشخص بود گفت:
- من خوبم.
زن پرخاشگر هول شده بود و قلباش سراسر تند میزد. همان جا ایستاده بود و به صحنهی روبهروییاش خیره مانده بود.
همهمهای ایجاد شده بود و همهی بیماران، دور شیما جمع شده بودند. با ورود شهاب و سانیا، جمعیت ساکت شدند و به شهاب خیره ماندند.
- اینجا چه خبره؟
کسی چیزی نگفت. فقط صدای هقهق شیما بود که در آن سکوت عجیب جمعیت، به گوش شهاب رسید و باعث شد به سمت او برگردد.
شهاب با دیدن مهنا شوکه شد؛ اما کمی بعد به خودش آمد و سراسیمه گفت:
- سریع یه برانکارد بیارید. زود باشید!
شیما نگاهاش پی شهاب افتاد که سیمای شهاب، چگونه نگران و مشوش بود. لبخندی بر ل*باش تشکیل شد؛ اما یک لحظه قیافهی عصبی سانیا را در ذهناش مجسم کرد. با این فکر لبخندش عمیق شد و دلش از این فکر خوشحال شد. به خودش آمد و با خودش گفت:
- الآن وقت فکر کردن به این نیست، الآن فقط مهنا مهمه شیما. تو باید به اون کمک کنی تا توی سختیهاش کمک دستش باشی.
سرش را کمی بعد به پایین متمایل کرد و اخمی بر چهرهاش نهاد.
- آره. الآن فقط تو مهمی مهنا!
به مهنایی که هماکنون از درد خم شده بود اخماش را محکمتر کرد. شیما از آن که رفیقاش بلآخره به آرزویی که پنجسال پیشش رنج میبُرد، اما داشت به حقیقت میرسید، خوشحال شد.
با آوردن برانکارد، سریع به خود آمد و گفت:
- رفیق من زود خوب شو!
***
مهنا چشمهایش را گشود و نگاهی به اتاق سفیدرنگ انداخت. در اتاق باز شد و مادرش و خواهرش وارد اتاق شدند. مهسا با اشکی که در چشمهایش جمع شده بود، به طرف مهنا حرکت کرد و خودش را در آغوشاش پرت کرد.
- حالت چطوره عشق من؟
مهنا لبخند محبتآمیزی زد و سپس گفت:
- سلام بر مهسا کماندو، حالت چطوره؟
مهسا چنان با حرص دندان قروچهای کرد و بعد گفت:
- یعنی مهنا جوری بزنمت که به غلط کردن بیفتی.
مهنا از شدت حرص مهسا خندید.
- باشه گلم، من آمادهم.
مهسا صورتاش را جلو آورد و لپهایش را بوسید.
- از بس که خوشگلی، آدم دلش میخواد لپات رو بوس کنه.
مهنا از حرف مهسا تکخندهای زد و کلمهای از دهاناش خارج نکرد.
خدا را شکر میکرد که چنین خواهری را خدا برای او داده است. مهسا همچنان وابستهی خواهر کوچکاش بود. میدانست سانیا خواهر کوچکاش است و حتی این را دیده بود که مهنا چقدر دست او را میگرفت تا بلکه با او همبازی شود. اما سانیا بود که از مهنا کراهت داشت.
مادر مهنا نگران به مهنا خیره شد و گفت:
- الهی خیر نبینه این زنِ ظالم رو که این بلا رو به سرت در آورد.
مهنا از لعنت فرستادنهای مادرش آنهم به آن زنِ پرخاشگر، لبخند تبسمی زد.
- من فدات بشم که اون قدر مهربونی.
مادرش لبخند گرم مادرانهای زد و به دخترش نگاه کرد. مهنا را بیشتر از هرکس دوست داشت، نمیخواست بین دخترهایش فاصلهای بیاندازد. حال میفهمید که دخترهایش چقدر همدیگر را دوست دارند؛ اما نمیدانست چگونه سانیا را بین آن دخترانش جا بدهد.
***
نگاهی به پرونده اکبر فروغی انداخت و با اخمی که بر چهرهاش نهاده بود، گفت:
- خانم فروغی، بنده برادر شما رو عمل جراحی نکردم. برادر شما پارسال با خانم سانیا فروزش که همسر آقای شهاب افروزی هستند، عمل جراحی شدن.
خانم فروغی با اخمی که از سر کنجکاوی بر ابرواناش نهاده بود، نگاهی به پرونده برادرش انداخت.