در حال ویرایش مجموعه اشعار دیوان تمنای نهان | به قلم ایراندخت سلطان زاده

ایراندخت

منتقد ادبی
منتقد ادبی
نویسنده نوقلـم
مدیر بازنشسته
نوشته‌ها
نوشته‌ها
790
پسندها
پسندها
3,440
امتیازها
امتیازها
288
سکه
6,155

1000048810.webp

عنوان: دیوان تمنای نهان
شاعر: ایراندخت سلطان‌زاده
ژانر: عاشقانه
قالب:  غزل

عصاره:

شب است و خسته ز خود، دل به جاده می‌سپرم،
به شوقِ دیدنِ او، تا سحر نمی‌گذرم.

نفس بریده و در خویش مانده‌ام خاموش،
که غیرِ نامِ تو، ای عشق، بر لبم نبرم.

ز رفتنت چه بگویم؟ هزار سال گذشت،
ولی هنوز به یادِ تو می‌تپد حنجرم.

به رویِ قبرِ تمنّا نشسته‌ام گریان،
که از وصالِ تو بویی نبُرده است سرم.

اگر چه مرده‌دلم، زنده در خیالِ تو‌ام،
میانِ خاک، به یادِ نگاهِ تو، نَظرم.

مرا به مرگ بخوان، تا دوباره زنده شوم،
که عشقِ توست که جان می‌دهد به پیکرم.​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
•● به نام خالق واژه‌ها ●•


do.php


پیش از شروع تایپ آثار ادبی خود، قوانین و نحوه ی تایپ آثار ادبی در"انجمن کافه نویسندگان" با دقت مطالعه کنید.


پس از گذشت ۱۰ الی ۱۵ پست از مجموعه شعر خود، می‌توانید در تاپیک زیر درخواست نقد بدهید. توجه داشته باشید که مجموعه اشعار تگ‌دار نقد نخواهند شد و در صورت تمایل به درخواست نقد، قبل از درخواست تگ این کار را انجام بدهید.




پس از نقد اثر میتوانید برای تعیین سطح اثر ادبی خود درخواست تگ بدهید.




شما می‌توانید پس دریافت تگ درخواست جلد بدهید.




|مدیریت تالار شعــ📜ــــرکده|
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
غزل عشق نافرجام

بیش از آنی که بخواهی، از کنارت می‌روم،
تا بدانی عاشقی، بازیِ دلدار تو نیست.

سال‌ها دل دادم و خاموش ماندم در غمت،
لیک فهمیدم وفا، در شأنِ رفتار تو نیست.

در نگاهت جستجو کردم پناهی بی‌بهانه،
اشک شد سهم دلم، چون جایِ دیدار تو نیست.

من چه می‌خواستم جز اندکی گرمای عشق؟
و تو دانستی، ولی شوقِ من یار تو نیست.

حال می‌دانم که باید بی‌تو راهی را برم،
زندگی بی‌تو اگر سخت است، دشوار تو نیست.

رفتنم را غصه نیست، ماندنم رنجی فزون،
قصه‌ی ما عشق بود، امّا سزاوار تو نیست.​
 
آخرین ویرایش:
غزل چشم‌هایش

چشمِ او فتنه‌ی شهر است و دلِ من تب‌دار،
که ز هر گوشه به نگاهی شده بیمارِ غبار.

با نگاهی که در آن، رازِ بهشتی پیداست،
سوخت جانم به تبِ عشق، چو شمعی در کار.

از لبِ خاموشِ من، آهِ بلندی برخاست،
تا بگوید به فلک:«عاشقِ اویم بسیار.»

دیده‌ام مس*تِ نگاهش، به هوس جان می‌داد،
لیک در مستیِ او، عقل شد از دل بیزار.

دلِ من سوخت چو پروانه در آتشکده‌اش،
که نگاهم نگذارد ز خیالِ او فرار.

گفتم:«ای چشمِ سیه، رحم کن این دل بر ما.»،
خنده‌ای کرد و گذشت، از سرِ ناز و وقار.​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
غزل دلتنگی

رفتی و بعدِ تو شب با دلِ من خو کرده،
ماه هم از غمِ تو، رنگِ سیه رو کرده.

بی‌تو هر لحظه نفس، تیغِ جفا می‌گردد،
دلِ من خسته از این دوریِ پرسو کرده.

خانه‌ام بی‌تو چو گوری‌ست درونِ ویران،
شمعِ خاموش، ز اشکم پرِ شب‌بو کرده.

رفتی و بوی تو در هر نفسِ من باقی‌ست،
باد، یادِ تو به جانم همه‌سو پُر کرده.

آسمان از غمِ دل گریه‌کنان می‌بارد،
ابر هم قصه‌ی من با دلِ او سَو کرده.

گفتمش:«باز بیا، عمر به پایِ تو دهم.»،
خندید و گفت:«دلت با غمِ من خو کرده.».

حال، من مانده‌ام و سایه‌ی یک نامِ قدیم،
که دلم را به غمش، سال به سال، سو کرده.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
غزل وصالِ پسین

به بامِ شب، مهِ رخسارِ تو عیان آمد،
نوایِ عشق به گوشِ دلم ز جان آمد.

پس از هزار بهارِ فراق و بی‌خبری،
نسیمِ وصال، ز کویِ تو ناگهان آمد.

دلم چو شمع، به امیدِ تو نفس می‌زد،
که آن فروغِ رخَت از پسِ زمان آمد.

ز خاکِ رهگذرَت بوسه می‌زند جانم،
که عمر رفت و همین مهرِ جاودان آمد.

چو دیدمت، دلِ من خنده بر غم افکندی،
که این شکسته دگر سویِ آسمان آمد.

ببار ای اشک، که امشب شبِ وصالِ من است،
ز گریه هم، نفسِ تازه‌ای روان آمد.

چه گویمت، که جهان بی‌تو نبودت ارزش،
ز دیدنِ تو، مرا جانِ جاودان آمد.
 
آخرین ویرایش:

غزلِ عشق و غرور

دلِ من از غمِ عشقِ تو بی‌قرار افتاد،
ولی غرورم ازین بند، شرمسار افتاد.

به بوسه‌ی تو تمنّا نکرد لب، امّا
هزار ناله ز دل تا لبم به کار افتاد.

عقل گفتا که ز دامی چنین برون آ،
دلِ دیوانه بخندید و بی‌مدار افتاد.

تو بر گذشتی و من ماندم و سکوتِ شبان،
که ناله‌ام به هوایِ تو در بهار افتاد.

نفس به سینه‌ام آتش فکند چون یادت،
چو شمع سوختم و خاک بر مزار افتاد.

نه دل رمید ز عشقت، نه جان ز جانان سیر،
فقط غرور ز مستانه‌گی فرار افتاد.

ببین که عشق چه با عقلِ خُرد می‌کردست،
که خِرَد از تبِ دل، همچو دود، زار افتاد.
 
غزلِ رؤیای معشوق

دیشب به خواب دیدم، لبِ تو خندان بود،
چو ماه در دلِ شب، غرقِ درخشان بود.

به شوقِ دیدنِ تو، جان ز تنم پر گشت،
که خواب نیز به یادِ تو مهربان بود.

نشسته بودی و مِه، بر سرِ زلفت ریخت،
نسیم در تبِ آن زلفِ ارغوان بود.

چو بوسه خواستم از رویِ تو، فرو خندیدی،
که عشق در برِ من طفلِ نادان بود.

به ناگه از نظرم رفتی و جهان خاموش،
خوابم شکست، ولی دل هنوز در آن بود.

چو صبح آمد و خورشید بر افق خندید،
دلم یقین نکرد، این همه، خوابان بود.

که گفتم:«‌ای فلکِ پُر فریب، رحم آور.»،
که هر شبی دلم از عشق، بی‌امان بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
غزلِ عشق ناتمام

رفتی و دل ز غمت خسته و ویران مانْد،
قصّه‌ام در دلِ این سینه پنهان مانْد.

برفِ اندوه نشست از نفسِ بی‌تابم،
شعله خاموش شد و دودِ پریشان مانْد.

هرچه گفتم که فراموش کنم یادِ تو را،
یادِ لبخندِ تو در گوشِ زمان مانْد.

دل چو آئینه شکستم، به تمنّای نگاه،
لیک تصویرِ تو در عمقِ همان مانْد.

ماه می‌تابد و من غرقِ خیالِ تو شدم،
در دلِ تیرگیِ شب، غمِ پنهان مانْد.

گفتم از عشق، ولی بخت نمی‌آمد یار،
که سرِ شعر، همیشه ناتمامان مانْد.
 
غزلِ عشق خاموش

نگفتمت که دلم در تبِ تو می‌سوزد؟
سکوتِ من همه فریادِ بی‌صدا می‌سوزد.

ز بیمِ آن‌که مبادا دلم بیازاری،
ز دردِ عشق، چو شمعِ در خفا می‌سوزد.

به نامِ توست نفس، گرچه لبم خاموش است،
که هر نفس به دعایِ تو، بی‌ریا می‌سوزد.

شبیهِ شمع، به امیدِ تو می‌گدازد دل،
ولی نگاهِ تو بر سردیِ هوا می‌سوزد.

نه جان ز بندِ غمت رَست و نه دل از زنجیر،
که هر دو در تبِ یادِ تو، بی‌نوا می‌سوزد.

بیا که آخر این دل، چو خاک خواهد شد،
و در مزارِ سکوتِ تو، بی‌صدا می‌سوزد.​
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا پایین