دلنوشته زمزمه های بی خوابی | عماد طیبی

دیوانه ای وارد شهر شد
از چهره ی زندگی و مرگ سخن گفت
از آنچه هر روز در میان درختان و زمین می بیند
از اینکه شبها چطور به سردی خاک و سیاهی آسمان خیره می شود
از سنگینی بار شنیدن صدای سکوت جهان حرف زد
به راهب گفت که کتاب های معبد را نمی تواند به زبان خود ترجمه کند
به مردم گفت که در شهری دیگر، مردم گرسنه هستند
هر آنچه که کسی نمی خواست بشنود را گفت
روان همه را آشفته کرد و شهر را به هم ریخت
مردی به او گفت که فردا باید سر کارش برود
زنی به او گفت که ماه بعد می خواهد لباس محبوبش را بخرد
و چو خشم همه بالا گرفت
او را کتک زدند و از شهر بیرون انداختند
و چو دیوانه خواست با کوه و مورچه و دریا حرف بزند
هیچ کدام به او توجهی نکردند
و چون نه می توانست با کوه و نه با مردم شهر صحبت کند
دیوانه تر شد
گرچه میلیون ها سال بازی طبیعت طول کشید تا معجزه ی کلام خلق شود
همچون گنجی گمشده در اعماق اقیانوس دفن شد
مانند کسی که هر شب در رویا آن را می بیند
باور دارد که هست اما نمی تواند آن را به چنگ بیاورد

به حال کسانی که از آن چیزی نشنیده اند حسرت می خورم
 
آخرین ویرایش:
آنچه گفتنی بود گفته شد
گرچه ناگفته ها بسیار است
این قلم به قدر وسع خود، چند صفحه ای را سیاه کرده
این عطش برای ابراز و شنیده شدن از کجا سرچشمه می گیرد؟
این روح پیر، چند گوش و روان را قرض گرفت
تا حال خود را روایت کند
در آرزوی یک پایان بندی
گرچه دوست دارم حال پسر بچه ای را داشته باشم
که پس از بازی با اسباب بازی هایش
با حس رضایت آن ها را سر جای خود بگذارد و پی زندگی اش برود
اما این دفتر باز، همچنان به دست سرد زمان ورق می خورد
و گرچه این قلب خاک گرفته دیگر احساسی را پمپ نمی کند،
این روان سرگردان انگار که سوخت اتمی دارد
هیچ گاه از کلنجار و پرسش باز نمی ایستد
 
آخرین ویرایش:
دعا می کنی و دعا می کنی و دعا
امید داری که کسی به تو گوش می دهد
کلافه می شوی چون جوابی نیست
تلاش می کنی تا نشانه ای پیدا کنی
هر اتفاقی را به نحوی به او ربط می دهی
هر بد و خوبی را به شکلی تفسیر و تحلیل می کنی
تا باور کنی کسی حواسش به تو هست
تا احساس نکنی در این دنیای بی تفاوت و گنگ تنها هستی
و زمانی که وا می دهی
اجازه می دهی که شاید کسی نباشد
شاید تو مهم نباشی
شاید این دنیا مانند چرخش فصل ها، فقط دور خودش می گردد
بدون اینکه مقصدی در کار باشد
اجازه می دهی که پاسخ سوال ها را ندانی
انسان می پرسد چرا چرا چرا
چون که تنها چیزی است که او را از سنگ و گاو جدا می کند
شاید قرار نیست این همه با آن ها فرق کند
ای کاش آن کتاب را کمی بهتر می نوشتند
تا من این همه برای ایمان دست و پا نزنم
من در هر دو راه قدم برداشته ام
هر کدام تاریکی های خودش را دارد
دنبال پاسخ، از تنگه های بسیاری گذر کرده ام
شب های بسیاری را تا صبح به دیوار زل زده ام
به دنبال معنا، که آن را همچون گردنبدنی بر گردن این دنیا بیندازم
تا این زجر بی انتها مقصودی داشته باشد
اگر اصلا گردنی در کار نباشد چه؟
می ترسم این را بگویم اما انگار این چرا از اول اشتباه بوده
آدم ها هر روز همدیگر را می کشند
انگار یقین به تباهی کاری راحت تر است
شاید برای همین اکنون دیگر همچون گذشته کتاب ها را ورق نمی زنم
انگار ناخودآگاه می دانم که پشت این در آن چیزی نیست که دلم بخواهد با آن مواجه شوم
حقیقت پنهان نیست
هیچگاه نبوده
ما ناچار هستیم که نقاب و رنگ و لعابی به آن بزنیم
چون جرات اینکه با آن چشم در چشم شویم را نداریم
انسان می پرسد چرا
انسان جوابی سر هم می کند
انسان می میرد
 
آخرین ویرایش:
مسیر خطوط در طرح های داوینچی را دنبال می کنم
رد جنون و نبوغش در خطوط اریب و کالبد شکافانه اش جا مانده
و تصور می کنم جولیس سزار هنگام گذر از نقطه بدون بازگشت چه حسی داشته
و اینکه انسان نخستین چگونه هنگام رفتن به شکار از کودکش خداحافظی کرده
می اندیشم آیا هزاران سال بعد انسان در سیاره ای دیگر هنوز تنهاست؟
و آنچه علم از هستی آشکار ساخته را گرامی می دارم
سعی می کنم از حصار زمان و جغرافیا فرار کنم
تا احساس کنم به داستان بزرگتری وصل هستم
تا از چیزی که هستم بیشتر باشم
گاهی دلم می خواهد که می توانستم تناسخ را باور کنم
تا سهمم اینقدر کم نباشد
و اما می پرسم آیا واقعا یکبار کافی نیست؟
این جسم در حد خودش درد کشیده
و این ذهن در حد خودش کنکاش کرده
گرچه تنها قلب است که حدی برای دوست داشتن نمی شناسد
اما از جنس گل سرخ، خاصیتش مرگ است
این درد و فهم و عشق در دل خاک تجزیه می شوند
و گرچه همه چیز در طبیعت به نحوی تکرار و تکثیر می شود
دست طبیعت تنها کربن ها را برای چرخه اش بازیافت می کند
حافظه و امید از صفحه ی هستی پاک می شود
گرچه می توان زاویه ی خطوط داوینچی را تقلید کرد
اما احساس او هنگام خلق ش برای همیشه از بین رفته
 
آخرین ویرایش:
در یک زندگی دیگر
قصه های شمن را دور آتش باور نمی کردم
در یک زندگی دیگر
برای خدای رعد قربانی نمی کشتم
در یک زندگی دیگر
برای عشق مسیح روی زانوهایم نمی افتادم
در یک زندگی دیگر
به الحاد خود به سان یک آیین نمی بالیدم
در یک زندگی دیگر
قربانی رعد نگاهت می شدم
دم تو آیین من، قصه ی تو آتش من
در یک زندگی دیگر
در حسرت یک زندگی دیگر نمی ماندم
 
زندگی اش از بی معنایی لبریز شده بود
از فرط بی خوابی، با چشمانی باز در روشنی روز کابوس می دید
در خانه تحمل تنها ماندن با خود را نداشت
و بیرون خانه هر ارتباطی بیشتر بر بار بی معنایی می افزود
در انتظار اینکه کسی به او بگوید
"آرام بگیر"
اما دنیای اطرافش بی وقفه و با همهمه ای نامفهوم پیچ و تاب می خورد
صورت آدم ها همچو احجامی کم رنگ در خیابان شناور بودند
چشم در چشم کسی نمی شد
می ترسید در نگاه بقیه بازتاب خودش را ببیند
به هر شگردی برای گذران زمان چنگ می زد
و بعد به خاطر اتلاف وقتش غذاب وجدان می گرفت
این برزخ از هر دوزخی سنگین تر بود
هنوز نمی دانم چطوری توانست جان سالم به در ببرد
آیا خراش های روح التیام می یابند؟
یا اینکه فقط باید آن ها را فراموش کرد؟
 
آخرین ویرایش:
هستی ذاتا نسبت به حق و ظلم کوررنگ است
آنچه می تواند بشود، می شود
گونه ای منقرض و گونه ای جدید پدید می آید
گیاهی که بلند تر می روید، نور بیشتری می گیرد
و کسی دلش به حال نوع ضعیف نمی سوزد
و این وسط حقی پایمال نمی شود
و چون بشر تاب این واقعیت را نداشت
قانون نوشت
تمدن همچون خانه ای شیشه ای در قعر اقیانوس است
برای اینکه زیر فشار بی نهایت طبیعت خرد نشود،
مفهوم مصنوعی عدالت را تعریف کرد
هرچند در پس این کتاب و تبصره
همیشه خوی حیوانی نفس می کشد
 
آخرین ویرایش:
من از دردم گفتم
و او ضعفم را دید
من از ترسم گفتم
و او به خاطر سپرد
تا در آسیب پذیرترین حالتم از آن استفاده کند
احساس همچون خون است
و شریف ترین آدم ها هم می توانند گرگ باشند
در تنهایی درد بکش
در تنهایی بترس
هرچند کلام مرهم است
بها دارد
هر چند سکوت امن است
اما آن هم بها دارد
در نهایت این روان و خراش هایش خاک خواهد شد
اگر روح را حیاتی باشد
نکند که زخم ها را به ارث ببرد
پس بگذار او هم در جان خاک آرام بگیرد
 
آخرین ویرایش:
سفری بود این چند نیمه خط برای من
رفته رفته حرفم را از آرایه و ادب زدودم
تا با تو از حال دلم بنویسم
و روی این زخم های قدیمی کمی هوا بخورد
در عصر نورهای جنبان و نئون هفت رنگ
من با سیاه و سفید کاغذ و خط آرام می گیرم
گرچه ستون این عالم ریاضی است و هندسه
آینه و محرابش از جنس جان و کلام است
و گرچه هستی دایره ایست به مرکز حق و شعاع طبیعت
بر مثلث احساس و انسان و مرگ محیط است
خرده مگیر بر من ای دوست
از برای پیش و پس شدن گزاره و نهادم
و جا افتادن چند تا نقطه
حال و آن از جنس گسستن و پیوستن است
نقطه نمی شناسد
پس به پایان می برم با چند نقطه...
 
آخرین ویرایش:
جان تمام گل های سرخ در رخ تو تناسخ یافته
صورت تو نور سفید
تن تو منشور
پرتو در تو می شکند
طیف رنگ از تو ساطع می شود
می گویند روح در جلد جسم نهان است
ای که روح در چشمانت زبانه می کشد
کمی از جان در این ظرف ترک خورده به من عطا کن
بگذار این دل تاریک در سیاهی گیسوانت دفن شود
شاید که در زندگی بعدی،
زیر سایه ی تو برویم
 
عقب
بالا پایین