در حال ویرایش دلنوشته گُتره‌ای | سارا مرتضوی

نوسانات طلا

طلا یه روز میره بالا، یه روز میاد پایین. قیمتش مثل حالِ آدم‌هاست، گُتره‌ایه.
نه ثباتی داره، نه قراری. یه لحظه لبخند میاره به لبای کسی که داره می‌فروشه، لحظه‌ی بعد اشک می‌نشونه تو چشمِ کسی که می‌خواد بخره.
نوسانات طلا،آینه‌ای از زندگیه، هیچ‌چیز همیشگی نیست.
امروز برنده‌ای، فردا بازنده.
امروز خیال می‌کنی داری سرمایه جمع می‌کنی،
فردا می‌فهمی همه‌چی فقط یه بازی گُتره‌ای بوده.
آدم‌ها دل می‌بندن به برقش، به قیمتش، به امنیتی که قول می‌ده اما خودش هم یه موجود بی‌قرار و گُتره‌ایه. مثل دلِ عاشقی که یه روز پر از شور میشه، یه روز پر از سکوت.
طلا ثابت نیست، زندگی هم همین‌طوره پس شاید باید یاد بگیریم به‌جای چسبیدن به قیمت‌ها،به لحظه‌هامون دل بدیم چون اون‌ها هم گُتره‌ای بالا و پایین دارن، مثل نمودارِ بی‌رحمِ طلا.
 
پول


پول یه روز دست توئه، یه روز دستِ یکی دیگه، مثل پرنده‌ایه که هیچ‌وقت توی یه لونه نمی‌مونه.
پول همیشه گُتره‌ای میاد و میره، هیچ‌وقت قرار نیست مالِ کسی برای همیشه باشه.
آدم‌ها فکر می‌کنن پول ثبات میاره اما خودش بی‌قرارترین چیز دنیاست.
یه روز ارزش داره، یه روز بی‌ارزش میشه. یه روز باعث غرور میشه، یه روز باعث شرمندگی.
پول گُتره‌ای آدم‌ها رو عوض می‌کنه، رفاقت‌ها رو امتحان می‌کنه، خانواده‌ها رو می‌سازه یا می‌شکونه.
یه روز قهر میاره، یه روز آشتی اما حقیقت اینه پول فقط یه رهگذره.
همیشه در حرکته، همیشه گُتره‌ایه.
ما اشتباه می‌کنیم وقتی فکر می‌کنیم می‌تونیم نگهش داریم. تنها چیزی که می‌مونه دل‌آرامیه، نه رقم‌های توی حساب بانکی.
 
ایراد گرفتن یه وقتایی لازمه، برای رشد، برای بهتر شدن اما بیشتر وقت‌ها الکیه.
ایراد گرفتن مثل سنگ‌ریزه‌های گُتره‌ایه که می‌ریزن توی کفش آدم.
راه رو سخت نمی‌کنن ولی اعصابو خرد می‌کنن، قدم زدن رو از لذت می‌ندازن.
یکی میگه چرا اینو پوشیدی، یکی میگه چرا اینجوری حرف زدی، یکی میگه چرا خندیدی، چرا گریه کردی...
زندگی پر شده از همین قضاوت‌های گُتره‌ای که بیشتر از اینکه اصلاح کنه خسته می‌کنه.
واقعیت اینه که هرکسی از زاویه‌ی خودش نگاه می‌کنه.
بذار بگیرن، بذار بگن، تو همون راه خودتو برو چون زندگی خیلی کوتاه‌تر از اونیه که صرفِ ایرادهای گُتره‌ای دیگران بشه.
 
انجام دادن کار



کار کردن گاهی با برنامه و نظم جلو می‌ره ولی بیشتر وقتا گُتره‌ایه.
یه روز با انگیزه بیدار می‌شی و دنیا رو جابه‌جا می‌کنی، یه روزم حتی حوصله‌ی تکون دادن یه خودکار رو نداری.
گُتره‌ای کار کردن یعنی انسان بودن، یعنی قبول کنی همیشه نمی‌تونی بهترین باشی.
گاهی یه کار رو از سر دل انجام می‌دی، گاهی فقط برای اینکه تموم بشه.
آدم‌ها فکر می‌کنن موفق‌ها اونایی هستن که همیشه منظم و برنامه‌ریزن ولی حقیقت اینه که خیلی از اتفاقای خوب توی همون کارای گُتره‌ای شکل می‌گیره.
یه تصمیم ناگهانی، یه تلاش بی‌برنامه، یه لحظه‌ی بی‌دلیلِ «بذار امتحان کنم» که گاهی مسیرِ زندگی رو عوض می‌کنه.
کار اگه زیادی حساب‌شده بشه، روح ازش می‌ره اما وقتی گُتره‌ای انجامش بدی، یه تکه از خودِ واقعی‌ت توش می‌مونه.
پس نترس از بی‌نظمی، نترس از گُتره‌ای بودن. مهم اینه که هنوز در حرکتی هرچند بی‌نقشه باشه
 
خیابون

تو خیابون بودن یه وقتایی از سرِ راه، یه وقتایی از سرِ دل اما بعضی روزا فقط می‌ری، بی‌هدف، بی‌برنامه و گُتره‌ای.
قدم می‌زنی وسطِ شلوغی، دنبال کسی یا منتظر چیزی نیستی فقط خودتی و خیابون و هزار فکرِ گتره‌ای که بهت چسبیدن و ولت نمی‌کنن.
گتره‌ای تو خیابون بودن یعنی دلت پره اما نمی‌خوای با کسی حرف بزنی. می‌خوای راه بری تا شاید کفِ کفش‌هات غماتو بسابن.
آدم‌ها از کنارت رد می‌شن، هرکدوم توی دنیای خودشونن و تو فقط نگاه می‌کنی و حس می‌کنی چقدر همه‌چی گُتره‌ایه زندگی، احساس، مسیر حتی خودت.
گاهی خیابون تنها جاییه که می‌تونی خسته باشی
بی‌اینکه کسی بپرسه چرا پس می‌ری با دلِ گتره‌ای، با قدم‌های گُتره‌ای تا شاید یه گوشه‌ی شهر یه ذره آرامش گم‌شده‌ت رو پیدا کنی.
 
فیلم


زندگی خودش یه فیلمه اما گُتره‌ای‌ترین فیلمی که ممکنه ساخته بشه.
نه فیلمنامه‌ داره، نه کارگردان معلوم، فقط یه عالمه نقش که هرکی یه جایی می‌گیره و بازی می‌کنه.
یه روز نقشِ قهرمان داری، فرداش می‌شی سیاهی‌لشکر. یه صحنه می‌خندی، صحنه‌ی بعد گریه‌ت می‌گیره.
کات و برداشت هم نداره، هرچی ضبط شد همونه.
فیلمِ زندگی پر از سکانس‌های گُتره‌ایه، آشنا شدنای تصادفی، خداحافظی‌های بی‌دلیل، خنده‌های وسطِ گریه و سکوت‌هایی که هیچ نویسنده‌ای نتونست بنویسه.
بعضیا دنبال نقش اصلی‌ان، بعضیا فقط می‌خوان دیده بشن اما اونایی که می‌فهمن فیلم گُتره‌ایه، همونان که راحت‌تر بازی می‌کنن، بی‌استرس و بی‌نقاب و می‌ذارن هر لحظه خودش روایت کنه.
شاید رازِ قشنگ بودنِ زندگی همین باشه؛
که قرار نیست همه‌چی طبق فیلمنامه پیش بره،
فقط باید بازی کرد با دل با سادگی با گُتره‌ای بودنِ تمام وجود.
 
بازی کردن زندگی


زندگی یه صحنه‌ی بزرگه ما هم بازیگراشی، ما گُتره‌ای بازی می‌کنیم. با دیالوگ‌های نصفه‌نیمه،با حرکات بی‌نقشه، با دلِ پر و ذهنِ خسته.
یه روز می‌خندیم فکر می‌کنیم نقشِ شادی به ما رسیده، فرداش غمگین می‌شیم می‌فهمیم کارگردانِ این دنیا فیلمنامه رو به کسی نشون نداده.
گُتره‌ای بازی کردن توی زندگی یعنی قبول کنی همه‌چی طبق طرح پیش نمی‌ره. یه سکانس خراب می‌کنی، یه صحنه رو می‌درخشی و تهش می‌فهمی مهم اینه که بازی کردی و کامل نبودی.
زندگی مثل تئاتریه که پرده‌هاش خودش باز و بسته می‌شن هیچ‌کس براش تمرین نکرده، هیچ‌کس هم آخرشو نمی‌دونه، پس بذار بازی گُتره‌ای بمونه،
با اشتباه‌ها، با خنده‌ها، با سکوت‌ها چون اگه زیادی نقشو جدی بگیری یادت می‌ره که هدف فقط بازی کردنه.
 
مدیریت


مدیریت یه کلمه‌ی سنگین پر از نقشه و نظم و برنامه است اما راستش بیشتر وقت‌ها همه‌چیز گُتره‌ای پیش می‌ره. هیچ مدیری حتی توی زندگی خودش نمی‌تونه همه‌چیزو طبق جدول پیش ببره. یه تصمیم اشتباه یه تماس بی‌وقت یه اتفاق کوچیک و تموم نقشه‌ها میریزه به‌هم.
گُتره‌ای مدیریت کردن یعنی یاد بگیری روی آب راه بری بدون اینکه بدونی موج بعدی از کدوم طرف میاد. یعنی وسطِ آشوب یه لبخند بزنی و بگی «باشه از اینم رد می‌شیم». مدیریت فقط دستور دادن نیست بعضی وقت‌ها یعنی سکوت یعنی صبر یعنی جمع کردن تکه‌های گُتره‌ای روز و شاید بهترین مدیر کسیه که می‌پذیره دنیا همیشه منظم نیست. یعنی همون‌که یاد گرفته از دلِ بی‌نظمی راه خودش رو پیدا کنه. پس اگه امروز همه‌چی ریخت به‌هم نترس شاید اینم یه جور مدیریت گُتره‌ای باشه که آخرش به آرامش می‌رسه.
 
ضامن شدن


ضمانت یه کار ساده به‌نظر میاد یه امضا یه اعتماد یه رفاقت اما پشتش کوهی از مسئولیت خوابیده که کسی نمی‌بینه. بعضی وقتا از دلِ مهربونی درمیاد و بعضی وقتا از دلِ ناآگاهی. ضامن شدن یعنی بگی من پشتم گرمه به آدمی که شاید خودش هنوز سایه‌دار نیست.
زندگی پره از ضامن شدن‌های گُتره‌ای. یکی برای دوستش یکی برای فامیل یکی از سرِ رودربایستی. بعدش تازه می‌فهمی چقدر گاهی مهربونی بی‌فکری می‌تونه دردسر بشه. ضامن شدن یعنی دل دادن به حرفِ مردم و امید بستن به قولی که معلوم نیست نگهش دارن یا نه.
باز هم دنیا با همین گُتره‌ای بودنش قشنگه. چون هنوز هستن آدمایی که به خاطر رفاقت به خاطر دل به خاطر انسانیت پایِ امضا می‌ایستن. شاید اشتباه کنن شاید سختی بکشن اما تهش می‌فهمن ضامن شدن یعنی هنوز توی این دنیا یه ذره اعتماد نفس می‌کشه.
 
وایب


یه حسه که نمی‌تونی توضیحش بدی فقط می‌تونی حسش کنی. یه لحظه با یه آدم یه نگاه یه آهنگ یه غروب، همه‌چی باهات هماهنگ میشه و یه لحظه بعد انگار دنیا خاموش میشه. وایب مثل هواست گُتره‌ای میاد و میره بی‌هیچ نقشه و قراری.
آدم‌ها دنبال وایب خوبن دنبال حال خوب اما نمی‌دونن وایب برنامه‌ریزی‌شدنی نیست. یه روز با یه قهوه و صدای بارون حالت خوبه، فرداش همون صحنه سرد و بی‌روح میشه. وایب یعنی همون بی‌نظمیِ قشنگی که زندگی رو واقعی می‌کنه.
گُتره‌ای وایب داشتن یعنی بذاری حس‌ها خودشون جریان پیدا کنن. نه زور بزنی خوشحال باشی نه ادا دربیاری ناراحت بشی. فقط باش با هرچی هست با هر موجی که میاد. چون قشنگ‌ترین لحظه‌ها همیشه اونایی‌ هستن که بدون تلاش و بی‌دلیل اتفاق می‌افتن.
 
عقب
بالا پایین