۱- عنوان داستان
عنوان داستان اصلاً ربطی به خود داستان نداشت و نمیدونم چرا انتخاب شده بود. حتی خلاصه هم هیچ ارتباطی به اسم نداشت و مقدمه هم که اصلاً نداشتیم. در عین حال به نظرم جذب کننده هم نبود. البته جذب کنندگی تا حدودی سلیقهای حساب میشه ولی در کل به نظرم باید یه فکری براش بکنی. تنها نکتهی مثبت این اسم، این بود که کلمات و ترکیبش کلیشهای نبودن.
توصیهی منتقد برای این بخش: اگر نظر شخصیم رو بخوای به نظرم باید اسم داستان رو کلاً عوض کنی؛ ولی با این وجود اگر این اسم رو دوست داری داستان رو ویرایش کن و چندتا مونولوگ در موردش بنویس یا به یه شکل دیگه به متن ربطش بده.
۲- ژانرهای انتخابی
ژانرهای انتخابیت برای این داستان عاشقانه، معمایی، جنایی بودن. نسبت به داستان (یا بهتره بگم نسبت به اون چیزی که تلاش کرده بودی بنویسی و نشده بود) ژانرهای متناسبی انتخاب کردی ولی نه کاملاً. بیا دونه دونه بررسیشون کنیم:
اول ژانر عاشقانه. این ژانر یک ژانر خیلی محبوب و متداول هم برای نویسندهها هم برای خوانندههاست. نکتههایی که در مورد این ژانر میتونم بگم تمومی نداره و تا فردا صبح طول میکشه ولی در مورد داستان تو، به احتمال زیاد این ژانر انتخاب غلطی بوده یا حداقل برای ژانر اصلی انتخاب خوبی نبوده. این داستان، داستانی نیست که با تمرکز روی رابطهی عاشقانه بین دو نفر یا حداقل یه مثلث یا مستطیل عشقی بنا شده باشه. صرفاً چون آرش به سارا علاقه داره، و به نظر میاد که فرامرز هم به سارا علاقمند باشه و از طرفی گویا لیانا هم عاشق آرش شده، این ژانر توی ژانرهای داستان جا گرفته. ولی با این همه اگر هم بخوایم یه ژانر حسابش کنیم (و به عنوان زیرژانر نشناسیمش) باید بره آخر نه اینکه ژانر اصلی باشه.
و در مورد ژانر معمایی؛ بذار با این سوال شروع کنم: خودت فکر میکنی چهقدر تعلیق توی داستانت هست؟ تعلیق یکی از واجبات ژانر معماییه که در کنار سرنخهای مختلف برای کاراکتر و خواننده، داستان معمایی رو میسازه. ولی توی داستان تو سرنخها نه تنها خیلی زود به کاراکترهات داده میشدن بلکه خیلی هم غیر واقعی و همچنین غیر منطقی بودن. در کل اگر سطح معمایی بودن توی داستانت در همین حده ژانرهات رو ویرایش کن و اگر میخوای داستانت معمایی محسوب بشه داستانت رو ویرایش کن و یکم تعلیق و سرنخهای درست و حسابی واردش کن.
و اما ژانر جنایی. در حقیقت به حقترین و درستترین ژانر انتخابی تو برای داستان همین ژانره. داستانی که چپ و راست توش جنازه و خون و نقشهی قتل و... میبینیم چیزی به جز ژانر جنایی نمیتونه باشه. مخصوصاً که کاراکتر اصلی داستان یه کاراگاه جناییه.
توصیهی منتقد برای این بخش: به نظرم ژانر عاشقانه رو بذار آخر، چون به هیچ عنوان ژانر اصلی نیست. ژانر معمایی رو هم کلاً حذف کن یا به عنوان زیرژانر بذارش چون یه داستان با ژانر معمایی باید راز آلودتر از این حرفها باشه. جنایی رو هم اول بنویس چون ژانر اصلیه.
۳- خلاصه داستان
خلاصهی داستانت کاملاً لو دهنده بود. به عنوان خلاصهی یه داستان معمایی و جنایی اصلاً تعلیق و چاشنی راز آلود بودن توش به کار نرفته بود. اسم و شغل هر رو کاراکتر اصلی و حتی این که چرا به هم مرتبطتن و اتفاقات اول داستان همهش توی خلاصهی داستان گفته شده بود. این حجم از اطلاعات برای یه خلاصهی معمولی هم زیاده چه برسه به خلاصهی یه داستان معمایی. درضمن از لحاظ اندازه هم استاندارد نبود و باید کوتاهتر میبود. تنها نکتهی مثبت خلاصه این بود که گنگ نبود و روان نوشته شده بود.
توصیهی منتقد برای این بخش: خلاصهت رو کوتاهتر کن و حتماً به هر شکلی که میتونی توش تعلیق کار بذار. باز هم تأکید میکنم خلاصهت به مقدار زیادی لو دهنده و نا مناسبه.
۴- مقدمه داستان
داستان مقدمه نداشت پس یک راست میریم سراغ توصیه.
توصیهی منتقد برای این بخش: بهتره برای مقدمه یه چیزی که عملاً ربطی به خود داستان نداره و بیشتر به ژانرهاش ربط داره بنویسی. مثل یه شعر عاشقانه یا یه نقل قول جنایی از یه نویسندهی جنایی نویس معروف، یا حتی دست نوشتهی خودت (که اگه دست نوشتهی خودت باشه عالیه). ولی یادت باشه، ارتباط ژانر و مقدمه خیلی مهمه و حتماً باید رعایت بشه.
۵- آغاز داستان
خب؛ بالأخره رسیدیم به اصل مطلب. اگر از اولِ اول بخوایم شروع کنیم، شروع داستان تو با این جملهست:«کارآگاه «آرش فرخ»، مردی با چشمانی خسته که رنگ روزهای بیخوابی به خود گرفته بود، زیرا هنوز نتوانسته بود معما را حل کند و دریابد چه چیز با ارزشی از آن بیابان ها دزدیده شده ، در اتاق سرد و نمور کلانتری نشسته بود.»
خب خودت میتونی خیلی واضح ببینی که توی جملهی اول خیلی توضیح دادی. عملاً به خاطر توضیح دادن یه جملهی مستقل رو چپوندی وسط یه جملهی دیگه که این برای شروع یه داستان اصلاً صورت خوشی نداره.
بعدش توضیح میدی که چرا کاراگاه از دیشب نخوابیده (چون سارا در رو روش باز نکرده) که قبلاً توی خلاصه اینو کاملاً لو داده بودی. و در نهایت، این جمله:«اما با صدای پوتین سربازی که نفس نفس زنان میدوید و پرونده ای مربوط به همان پرونده ی قتل در دست داشت به خود آمد سریعا پالتو ی خود را بر داشت و به محل حادثه شتافت.»
یه سرباز داشته اطراف کارگاه آرش (که تازه دقیقاً معلوم نیست کجا؛ توی راهرو، اتاق، بیرون و...) میدویده، و کاراگاه با علم غیب متوجه میشه که سربازه پروندهی اون قتل دستشه و تازه بعدش هم بدون گوش دادن به حرفهای سربازه بلند میشه و بدو بدو برمیگرده سمت محل حادثه. بابا یه لحظه وایسا. اصلاً شاید سربازه اومده بگه که مسئولیت این پرونده از این به بعد با یکی دیگهست!
و تازه این جا هم تموم نمیشه. خودت توی بند بعد توضیح دادی که جسد پدر سارا، توی محل حفاریش پیدا شده. آرش هم که رفته به محل جنایت، پس آرش توی این صحنه تو خونهی سارا چیکارمیکنه؟
اگر بخوام فقط در مورد نقاط کور و نادرست داستان تو پارت اول حرف بزنم تا صبح باید بنویسم. فقط در همین حد میگم که این که شرح داستان تو همون قسمت اول گفته شد، نشونهها ومدارک تو همون قسمت اول پیدا شد، و در نهایت قاتل تو همون قسمت اول مشخص شد با هیچ استانداردی جور در نمیاد.
توصیهی منتقد برای این بخش: راستش توصیه دادن برای این قسمت کمی سخته چون کل داستان همین وضعیت رو داره. فقط میتونم بگم شروع داستانت پر از اطلاعات، سریع و بیمنطق بود. هر طور که میتونی اصلاحش کن. از این پارت اولی که تو نوشتی با توصیفات کافی و توضیحات درست حداقل ده پارت جدا در میاد.
۶- میانهی داستان
من فقط یه سوال دارم. چهطوری یه داستان دو صفحهای رو به نوزده فصل تقسیم کردی؟ بعد تازه اون به کنار؛ از فصل شونزده تا نوزده همهشون تو پارت آخرن؟ آخه چرا؟
بعد یه چیز دیگه، جنازهی پدر سارا مگه قائدتاً نباید دفن شده باشه؟ اگر آره پس چرا توی محل جنایت (اونم توی یه جعبه) بود و اگر نه پس چهطوری داری ادعا میکنی که این جرم قبلاً کشف شده و از اول داستان کاراگاه آرش اندر خم پیدا کردن قاتل پدر ساراست؟ یعنی صحنهی جرم رو کشف کردن، حتی در طی یک پارت قاتل رو هم پیدا کردن ولی جنازه رو نبردن دفن کنن؟ یعنی چی؟
یکی دیگه از مشکلات داستان رگباری تعریف کردنشه. تو خیلی از بندها نه دیالوگی هست، نه توصیفی و نه حتی یه سرخطی که متن رو به چند بند تقسیم کنه که خوندنش راحتتر باشه. مثلاً اینو ببین:
«آرش فرخ، با در دست داشتن شال سرخ و نامه، ای از سارا و بیان دلیلش برای پرواز و فرار حالا مطمعن بود که حال سارا خوبه بعد از دستگیری قاتل سارا به خانه برگشت او نه فقط یک دختر هنرمند، بلکه شاهد بود که چگونه طمع برای یک شیء بیارزش، زنجیرهای از مرگ و تراژدی را برای یک خانواده رقم زد. پرونده با دستگیری پرویز زیوری بسته شد، اما زخم تنهایی سارای برای پدرش هرگز در مه آن شهر التیام نیافت. آرش نتونست از پرویز اعترافی مبنی بر قتل مادرش بگیره ، آرش با کلی سوال روانه ی خانه س سارا شد و ازش در مورد سانیا و همکاری اون با پدرش پرسید. سارا وقتی عکس رو دید جا خورد ،
دستاش می لرزید ، آرش پرسید چیزی شده سارا جواب داد وقتی با پرواز از اینجا رفتم اندیمشک این خانم رو اونجا دیدم آرش از این جواب حسابی تعجب کرد ، اما چطور ممکنه مادر من مارو تنها بزاره و سال های خوب زندگیمون کنار ما نباشه.»
از یادآوری غلطهای نگارشی میگذرم ولی یادمون نره که توی یک بند، آرش از حال خوب سارا مطمئن شد و بعد در مورد ترومایی که سارا از این ماجرا داشت توضیح دادی بعد آرش موفق به اعتراف گرفتن از قاتل نشد و در نهایت آرش برگشت پیش سارا تا این بار دنبال مادر خودش بگرده. نوشتن این همه دراما توی یک بند واقعاً کار درستی نیست. در حالت استاندارد حداقل پنج تا ده پارت طول میکشه که تو بتونی همهی اینها رو شرح بدی. بعد اصلاً یه سوال دیگه، چرا آرش باید در مورد مادر خودش از ولی دم مقتول پروندهی قبلیش سوال بپرسه؟ چه ربطی به سارا داره؟
حالا این یکی رو ببین:
«سانیا؟!»
«منم. هر دویمان فریب خوردیم. لیلا با من است. او حقیقت را میداند و من هم میدانم چه باید بکنم. سوله قدیمی. همین حالا.»
این یک گفت و گوی تلفنیه. اینجا سانیا داره سارا و آرش رو دعوت میکنه به جایی که بتونه بکشتشون. «سولهی قدیمی. همین حالا.» این چرا این قدر تلگرافیه؟ مگه پشت بیسیم داره حرف میزنه که دیالوگش این قدر مصنوعی و بیمنطقه؟
«اما گرهی اصلی زمانی زده شد که بقایای خاک و مواد شیمیایی روی لباس سانیا، با موادی که روی لباس پدر سارا در صحنهی قتل او پیدا شده بود، مطابقت کامل داشت: ردپایی از یک ترکیب شیمیایی خاص که فقط در یک آزمایش گاه خواص و جود داشت .
بله البته آرش من این را می شناس ام این ماده توسط پدرم در آزمایشگاههای باستانشناسی زیرزمینی استفاده میشد.»
قائدتا بند دوم این متن باید دیالوگ سارا باشه نه؟ کاری به این که چرا دیالوگ رو در قالب دیالوگ ننوشتی ندارم؛ اینکه بقایای خاک و مواد شیمیایی روی لباس سانیا و عماد یکی بوده قطعاً چیزیه که توی آزمایشگاه کشف شده. بعد این خبر به آرش رسیده، بعد آرش با این خبر کلنجار رفته، بعد رفته گذاشته کف دست سارا. چطوری متن از این کشف پریده به دیالوگ سارا؟ پس توضیح این مراحل چی؟ به نظر میاد که توی متن داستان اصلاً اهمیت داده نشده که کاراکترها کجان و مکانشون و رفت آمدشون و حتی گفت و گوهای منجر به بعضی دیالوگهاشون توضیح داده نشده.
بعد تو همون سولههه که سانیا سارا و آرش رو دعوت کرده بود، آرش تیر خورد و تا پای مرگ رفت، ولی سارا نتونست بفهمه کی به آرش که جلوی چشمش تیر خورده شلیک کرده؟ چهطوری؟ چرا بعدش باز هم هویت اون آدم معما موند کسی نفهمید کیه؟
تازه یه ایراد دیگه توی داستان تو اینه که همهی کاراکترها همدیگه رو با اسم کوچک صدا میکنن. چرا باید آرش و سارا، که عملاً هیچ نسبتی با هم ندارن همدیگه رو با اسم کوچک و حتی بدون پسوند آقا و خانم صدا کنن؟ چرا باید آرش به مامان خودش بگه سانیا؟ چرا فرامرز به جای کاراگاه فرخ آرش رو به اسم صدا میکنه و...
توصیهی منتقد برای این بخش: همون طورکه دیدی ایرادات میانهی داستان رو خیلی خلاصه کردم و از اکثر بخشها گذشتم تا بتونم توی بخش جمع بندی و توصیه جمعش کنم. اول باید فرمت دیالوگهات رو درست کنی. یعنی از دو نقطه، سرخط، نیم خط و فاصله استفاده کنی تا معلوم بشه دیالوگت دیالوگه نه بخشی از متن. بعد هم باید منطق درونی شخصیتها رو بکوبی از اول بسازی چون تقریباً تو کل داستان یه حرکت منطقی از هیچکدوم سر نزده. اینکه چه کاراکتری از چه چیزی خبر داره و از چه چیزی خبر نداره مهمه. قرار نیست تا یه کشفی تو پرونده اتفاق افتاد عالم و آدم بفهمن و... . از سرعت توضیح وقایع هم کم کن. واقعاً نیازی به این همه عجله و تندگویی نیست.
۷- پایان داستان
پایان داستان فقط یک نکتهی مثبت داشت اون غیر منتظره بودنش بود. تغییر ناگهانی آرش و این که به خاطر عشقش از یه نقش مثبت به نقش منفی تبدیل شد واقعاً جای تعجب داشت؛ ولی از ضعفهاش هم نمیشه گذشت. توی داستان دیدیم که فرامرز رسماً به عنوان قاتل آرش بازداشت و اعدام شد. حتی آرش رو دفن هم کردن؛ بعد آخرش آرش زنده بود اون هم تو مراسم اعدام فرامرز که به خاطر قتل خودش داشت اعدام میشد؟ اصلاً مگه تزریق اون مادهی کشنده به سارا متوقف نشده بود پس سارا چرا مرد؟ لیانا از کجا تفنگ آورده بود که به آرش شلیک کنه؟ هزاران تا از این سوالها رو فقط از پارت آخر داستانت میشه در آورد که هیچ منطقی نداره.
توصیهی منتقد برای این بخش: در کل عزیزم به نظرم بهتره پایان داستان رو کلاً عوض کنی. این پایان اون قدر ایراد جور واجور داره که تصحیح کردنش اصلاً از نظر زمانی نمیصرفه. با این وجود چند توصیه برای بهتر شدن پایان دارم:
- یادت نگهدار که کاراکترها تو چه وضعیتی هستن و چرا. مثلاً اینکه فرامرز داره به جرم قتل آرش اعدام میشه یعنی آرش نباید زنده باشه.
- یادت نگهدار که کاراکترها چه امکاناتی در دست دارن و آیا این منطقیه یا نه. مثلاً این که لیانا اسلحه داره اصلاً منطقی نیست.
- سعی کن توی پایان داستان منطق درونی شخصیتها رو یکم بهبود بدی.
۸- شخصیت پردازی
این بخش به قدری پیچیدهست که نمیدونم از کجا شروع کنم. ظاهراً باید شخصیتها رو دونه دونه بررسی کنیم.
آرش فرخ، یه کاراگاه جناییه که به نظر میاد به ولی دم یکی از پروندههاش (یعنی سارا) علاقهمند شده. این آدم به عنوان یه کاراگاه جنایی به جای تمرکز کردن روی پروندهی قتلش هر روز میره به بازماندهی قتل سر میزنه و معلوم نیست چرا. حتی اگر این جا در نظر بگیریم که آرش به سارا علاقه داره برای همین میره به دیدنش، سارا از این علاقه خبر نداره بنابراین باید به این که کاراگاه پروندهش هر روز میاد در خونهش گیر بده. از طرفی آرش به عنوان یه کاراگاه جنایی حرفهای، جیک و پوک پرونده و حتی رازهای زندگی خودش رو به محض کشف کردن میذاره کف دست سارا که یه آدم بیربط و کاملاً غریبهست. تو چند تا کاراگاه دیدی که سرنخها و اطلاعات سری پرونده رو ببرن بذارن کف دست یکی که خودش هم جزو مظنونهاست؟ و بله درست شنیدی؛ توی یک پروندهی جنایی با روال رسیدگی استاندارد، افراد نزدیک به مقتول اولین مظنونها هستن. بعدش هم، آرش اصلاً چرا اینقدر زود رنگ عوض میکنه؟ یه روز اون قدر عاشق ساراست که میدزدتش و روز بعد حاضر میشه برای حفظ اعتبارش سارا رو بکشه؟
بعدی ساراست. حقیقتاً این یکی منطق بیشتری داره ولی باز هم نمیشه بیخیال عیب و ایرادهاش شد. این که چرا با یه تماس از سانیا بلند شد و رفت به یه مکانی که از صد کیلومتری داد میزد خطرناکه، این که چهطوری با افراد دیگهی این داستان، مثل لیلا و فرامرز آشنا شده بود، این که چهطوری بدون اینکه هیچ گونه سِمَتی از طرف مراجع قضایی داشته باشه افتاده بود دنبال یه پروندهی جنایی و یه پروندهی گمشده و... این چیزها همه نیاز به توضیحی دارن که توی داستان ما نمیتونیم پیدا کنیم.
و اما فرامرز. یه موسیقیدان بود که به نظر میاومد به سارا علاقه داره. اما بعد توسط آرش به خاطر پاپوشی که خود آرش براش دوخته بود دستگیر شد. به من بگو، فرامرز که یه مجرم بازداشت شدهست چرا از وسط داستان یک دفعه به یه کاراگاه تغییر هویت داد و شروع کرد مدرک جمع کردن علیه آرش؟ اصلاً مگه فرامرز چهکاره بود که بتونه به عنوان یه نیروی مسلح وارد جای حساسی مثل بیمارستان بشه و به آرش تیراندازی کنه؟ مگه بازداشت نشده بود اصلاً؟
اگر بخوام از منطق درونی همهی شخصیتها بگم تا صبح طول میکشه؛ ولی از منطق درونی شخصیتها که بگذریم، کارهای بیرونی و کشمکشهای بینابینیشون هم منطقی نیست. آرش در عرض دو روز از یه آدم عاشق یه قاتل عشقش تبدیل شد، کاراکترها همیشه از یه چیزهایی خبر داشتن که نباید خبر میداشتن، شرایط و مکان کاراکترها برای کارهایی که دست به انجامش میزدن اصلاً در نظر گرفته نمیشد، و هیچ کدوم نه هدف داشتن نه هویت. صرفاً یه سری موجود تو خالی، که هدفشون از زندگی و علایقشون و تفاوتهاشون اصلاً معلوم نبود به عنوان کاراکتر وجود داشتن که بیشتر ابزار پیشبرد داستان بودن تا کاراکتر.
توصیهی منتقد برای این بخش: به نظرم شخصیت پردازی تو به یه تغییر اساسی نیاز داره. یه عالمه نکتهی شخصیت پردازی هست که باید به داستان اضافه کنی و این جا چندتاش رو بهش میگم:
- کاراکترها باید تا جایی که ممکنه شبیه آدمهای واقعی باشن. یعنی به هیچ عنوان نباید بینقص باشن چون انسان واقعی هیچ وقت کامل نیست.
- کاراکترها باید هدف داشته باشن. در یک سری استثنای محدود، مثل کاراکترهای افسرده، کاراکتر هدف نداره ولی کاراکتر آرک داره و بعداً اهدافش عوض میشه. ولی داستان تو شامل این استثناهای محدود نمیشه.
- کاراکتر باید احساسات انسانی و منطقی داشته باشه. یهویی هیجانی شدن، یهویی عاشق شدن و یهویی از روی عصبانیت آدم کشتن نشونههای آدم عادی نیست بلکه نشونههای بیماری روانیه.
- کاراکترها باید با هم تعامل منطقی داشته باشن. این که یه کاراگاه تمام مظنونها و نشانهها و... رو میذاره کف دست یه آدم بیربط یکی از انواع تعامل منطقی نیست.
- توصیف ظاهر و احساسات کاراکترها از واجباته. قرار نیست چون داستانت کوتاهه از این چیزها کم کنی تا زیاد طولانی نشه! پس بنویس که کاراکترها چه حسی نسبت به شرایط، همدیگه، اتفافات عجیب و... دارن. و همچنین یه توصیف ظاهر کوتاه از هر کدوم ارائه بده که ببینیم با چی طرف هستیم.
- کاراکترها باید با هم فرق کنن. تکه کلامهای متفاوت، عادتها و غرایز اختصاصی، حتی جزئیات بیاهمیت روزمره مثل علاقه داشتن یا نداظتن به یه غذا برای هر آدمی متفاوته پس برای کاراکترها هم باید متفاوت باشه.
۹- توصیفات
این داستان عملاً هیچ توصیف دقیقی نداشت. توصیفات از خصوصیات ظاهری کاراکترها و مکانها به شدت ناقص بود و برای اقناع مخاطب اون اثر لازم رو نداشت. البته لازم به ذکره که تو اکثر صحنهها اصلاً توضیح داده نشده بود که کاراکتر الآن توی چه مکانیه. طبیعتاً وقتی توی دو پارت کاراکترهای اصلی از میرن یه شهر دیگه (اندیمشک) و یه پرونده رو حل میکنن و برمیگردن جایی برای توصیف وجود نداره. برای تصحیح توصیفات این اثر باید یه فکر جدی بشه. ذکر کردن رنگ و حالت اشیا و مکانها اون هم تو حالت محدود و خیلی کم برای توصیفات یه داستان اصلاً کافی نیست.
توصیهی منتقد برای این بخش: با اینکه تصحیح توصیفات این اثر خیلی سخته، ولی باز هم یک سری کارها میشه براش انجام داد. اولاً که حتماً ذکر کن که کاراکتر توی چه مکانیه و کدوم کاراکتر داره چه چیزی رو به کدوم کاراکتر میگه. حداقل تو برای این که یه مکان رو توصیف کنی اول باید یه مکانی داشته باشی! دوم اینکه اگر توصیف به داستان اضافه کردی از اون ور بوم نیفت و مقدارش رو کنترل کن. سوم اینکه توصیفاتت نه زیادی قطاری و بیروح باشن نه خیلی احساسی. چون داستان تو جنایی و معماییه پس لحن معمایی و کنجکاوش باید در سراسر متن حفظ بشه حتی تو توصیفات.
۱۰- ایده
ایدهی داستان نسبتاً جدید بود اما نه کامل. کاراگاهی که دنبال حل معمای قتل یک باستان شناسه و در همین راستا با دخترش هم مسیر میشه. نقطهی شروع خیلی خوبیه. حتی چرخش ناگهانی شخصیت آرش و تبدیل شدنش از کاراکتر مثبت به کاراکتر منفی این ایدهی کمیاب رو تقویت هم کرده. حقیقتاً از ایدهت هیچ ایرادی نمیشه گرفت.
۱۱- سخن منتقد
عزیزم امیدوارم که با چیزهایی که توی نقدت گفتم بتونی داستانت رو ارتقا بدی و به قلمت توی داستانهای بعدیت هم کمک بشه. اگر چیزی توی نقدم دیدی که ناراحتت کرد لطفاً ازم به دل نگیر من فقط خواستم کمک کنم. اگر چیزی اذیتت کرد میتونی باهام در میون بذاری تا با هم بررسیش کنیم. در مورد هر چیزی که فکر میکنی توی نقدم کم بود یا نامفهوم بود باهام صحبت کن.
دوستدار تو و قلم سبزت • مینی