در حال ویرایش مجموعه اشعار رودخانه‌ای که به دریا رسید|اثر ریپر

هر شب،
نامت را بر ستاره‌ها نوشتم
و آسمان،
به دفترِ عاشقانه بدل شد.
ماه،
به قامت تو خم شد
و من،
در روشناییِ بی‌پایان
به تو رسیدم.
 
آخرین ویرایش:
تو را در خواب دیدم
نه چون رویا،
که چونان حقیقتی پنهان
که از مرز بیداری گذشته بود.
هر بار که چشم‌هایم را بستم
نامت،
چونان چراغی
در تاریکی درخشید.
 
آخرین ویرایش:
تو را در آتش دیدم
نه چونان سوختن،
که چونان گرمایی
که استخوان‌های سردم را بیدار کرد.
هر شعله،
نامت را فریاد زد
و من،
در میان خاکسترها
به زندگی رسیدم.
 
نگاه‌هایت
چونان دریایی بود
که موج‌هایش
به ساحل من می‌کوبیدند.
من،
در غرقابِ بی‌پایانش
به سمت تو کشیده شدم
و فهمیدم
که عشق،
غرق شدنِ شیرین است.
 
تو را در سکوت نوشتم
نه بر کاغذ،
که بر دیوارهای فراموشی.
هر خط،
به قامت تو بدل شد
و هر واژه،
به صدای تو.
من،
در میان خاموشی‌ها
به تو رسیدم.
 
شعرهایم،
به سمت تو کشیده می‌شود.
واژه‌هایم،
بی‌قرارند
تا در نگاهت آرام گیرند.
و من،
شاعر بی‌پناهیم
که در هر خط
به تو می‌رسم
چونان رودخانه‌ای
که به دریا بازمی‌گردد.
 
ماه،
بر شانه‌هایم نشست
و نام تو را
در روشنایی نوشت.
هر بار که شب
به پایان رسید
تو،
چونان چراغی پنهان
در دل تاریکی
به من نزدیک شدی.
 
تو را در صدای باران شنیدم
نه چونان زمزمه،
که چونان فریادی پنهان
که از دلِ زمین برخاسته بود.
هر قطره،
نامت را بر شیشه‌ها نوشت
و من،
در میان خیسِ جهان
به تو رسیدم.
 
هر نگاهت
چونان شعله‌ای بود
که دیوارهای سرد را شکست.
من،
در گرمای بی‌پایانش
به سمت تو کشیده شدم
و فهمیدم
که عشق،
نه سایه،
که روشناییِ بی‌انتهاست.
 
تو را در کوچه‌های خاموش دیدم
نه چون رهگذر،
که چونان حقیقتی پنهان
که از میان سنگفرش‌ها برخاسته بود.
هر گام،
صدای تو را تکرار کرد
و من،
در سکوتِ شهر
به تو نزدیک‌تر شدم.
 
عقب
بالا پایین