شایعه عملیات گربه‌ای| شایعه نویس HIIIS

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع HIIIS
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

HIIIS

مدیر آز تالار علوم+مقاله‌نویس+مترجم آز+جادوگر سیاه
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایـشی تالار
ژورنالیست
مشاور
تیم‌تعیین‌سطح
مقام‌دار آزمایشی
نوشته‌ها
نوشته‌ها
3,010
پسندها
پسندها
15,045
امتیازها
امتیازها
648
سکه
4,331
"به نام خداوند جان و خرد"


نامِ داستان:

عملیات گربه‌ای

شایعه‌نویس:
@HIIIS


سوژه:
@DOLLSINDOLLSIN عضو تأیید شده است.

ژانر:
طنز

مقدمه:
به نظرتون قدرت یک شایعه، چقدر می‌تونه باشه؟
اون‌قدری می‌تونه باشه که منجر به یک عملیات گربه‌ای شود؟​
 
شایعه‌ای در شهر کاف‌نون چرخید. شایعه‌ای که از دهان نویسنده فعال شهر شنیدم. نویسنده، تخمه‌ای شکاند و به من نزدیک شد. گوشش را به گوشم چسباند و گفت:
«خبر داری که یک دختره داوطلب شده تا آرزوی یک گربه شهر رو برآورده کنه؟»
با دهان باز و کمی چشمان کج‌شده، نگاهی حواله‌اش کردم و جواب دادم:
«توقع نداری که این شایعه رو باور کنم؟ کمک به گربه؟ از کِی تاحالا، مردم زبان گربه‌ها رو بلد شدن؟»
تخمه‌هایش را جمع کرد و نگاه گربه شرکی من را به آن‌ نازنین‌ها ندید و بی‌توجه به حالم، به سرعت گفت:
«قبول نداری، پس‌فردا بیا خودت ببین!»
چشم‌غره‌ای حواله‌اش کردم که برترین آشپز هفته با سینی پرملات و بویی که هوش از سرم پرانده بود، وارد کافه غیبت شد و پرسید:
«شنیدین که یک دختره... .»
نویسنده وسایلش را از روی میز جمع کرد و پرید وسط حرف آشپز بخت‌برگشته.
«بله خبر داریم که می‌خواد به آرزوی یک گربه خیابونی رسیدگی کنه و ... .»
آشپز دست به کمر شد و همزمان سینی را روی میز مقابلم گذاشت. نگاهی به من انداخت.
«می‌تونی با نوشتن این خبر در کافه ژورنال کاف‌نون معروف شی شایعه‌نویس!»
کمی دستم را به دسر کدوتنبلی آشپز نزدیک کردم که دستش را محکم همچون مادرم، روی دستم کوباند که صدایش باعث شد کلاغ‌های بیرون کافه هم فرار کنند، کاش پری داشتم برای پرواز!
بی‌توجه به حسرت دلم، گفتم:
«این که نیاز به من نداره، از فردا نقل خونه‌ی کاف‌نونی‌ها می‌شه و دیگه... .»
شانه‌ای بالا انداختم و ادامه دادم:
«کسی حرف‌های منو نمی‌خونه!»
همان‌موقع بود که معاونت شهر آمد و گفت:
«می‌بینم که بدون من دروهمی غیبت گرفتین، داستان چیه؟»
 
آخرین ویرایش:
آخرین ویرایش:
عقب
بالا پایین