بله عزیزم. هم مقدمه هم خلاصه باید با لحن رمان یکی باشهمن رمانم به زبان عامیانه هستش
یعنی مقدمه هم باید عامیانه باشه؟
بله عزیزم. هم مقدمه هم خلاصه باید با لحن رمان یکی باشهمن رمانم به زبان عامیانه هستش
یعنی مقدمه هم باید عامیانه باشه؟
عزیزم خودتون باید انجامش بدیدمیتونید مقدمه رو برام ویرایش بزنید؟
اها نمیدونستمبله عزیزم. هم مقدمه هم خلاصه باید با لحن رمان یکی باشه
یه ربط اضافه داره که بهجاش ویرگول لازمه عزیزم:دستم رو روی گلوم گذاشتم که بیاراده عکس داوود که روی میز کوچیک کنار پنجره گذاشته بودم به چشمم خورد.
شدند معیاره گلم شدن ✅️اما از وقتی رفت، انگار همهی رنگهای دنیا برام سیاه شدند.
همهکسهمه کس من؛ فقط یه قاب عکس مونده باشه
جمله سوالیه عزیزم علامت سوال لازم داره:پس چرا اونهم از من گرفتی و تنهاترم کردی.
فعل باید محاورهای باشه گلم بودن✅️چراهای زیادی توی سرم درحال چرخش بودند
آخر اینجا نیازی به گیومه نداره.تلخ و کشنده بود.»
چشمهاییبا چشمهای که از خشم و گریه
بودن. با چشمهای که از خشم و گریه، قرمز شده بودند
شدت بغض و پر از بوی تهدیدشدتِ بغض اما پر از بوی تهدید میلرزید گفتم:
«راحت نمیذارم… نمی… نمیذارم کسی که تو رو از من گرفته، تو این دنیا راحت زندگی کنه.»
درد گرفتفشار بغض سنگینم دردم گرفت
کننگفتم:
«به خدا قسم داوود، به همین قطرههای اشکم قسم، جوری زندگیشون رو براشون جهنم میکنم که هرروز آرزوی مرگ کنند.»
ترکیب جملهها اینجا جابهجاست عزیزمبرادرم بود؛ چون اون هیچوقت من رو اینطور شکستخورده، دوست نداشت ببینه.
اینجا این دو جمله بیربط هستن اما بهم وصل شدن. با اضافه کردن یک جمله بین این دو این اتصال رو درست کن.ارادهای که نمیدونم چطور از اعماق وجودم بیرون کشیده بودم و از زمین به سختی بلند شدم.
میکنهبدنم هنوز درد میکنند
نگاهم به فضای خونه افتاد.چشمهام رو با غم، باز و بسته کردم که نگاهم به فضای خونه افتاد؛ یه خونهی هفتاد متری قدیمی دو خوابه با دیوارهای ترک خورده به رنگ کرمی و آشپزخونهی درب داغون.
خندههامونگاهی صدای خندهامون تا آسمون و گاهی صدای دعواهامون
بعد از نقطه یک فاصله بذار و بعد بنویس. ابتدای جمله هم نمیتونه با واو باشه. جمله باز خیلی بلند شده. با استفاده از نقطه کوتاهش کنمیرسید.و جالب اینجاست همسایه بغلی ما یه پیرزن تنها زندگی میکرد و برادرم از سر مهربونی خیلی هواش رو داشته بود و چشمهام شاهد بودند که این پیرزن با شنیدن مرگ برادرم چهقدر گریه کرد و شکسته شد
اینجا هم جمله خیلی بلند شده.سکوت خونه خیلی ذهنم رو بههم ریخته بود؛ اما این سکوت من رو نمیشکست؛ چون سکوتی شده بود که من باید اون رو با فریاد انتقام پر میکردم و خواهم کرد.
باشه عزیزمبله عزیزم همینطور پیش میریم.
شما لطفا فعلا پارت گذاری نداشته باشید زیبا 💞
بعد از شستن دست و صورتم به طرف اتاق خواب کوچیکم برگشتم. در همین لحظه چشمم به آینهی ترکخوردهی اتاقخوابم افتاد.بعد از شستن دست و صورتم به طرف اتاق خواب کوچیکم برگشتم که در همین لحظه چشمم به آینهی ترکخوردهی اتاقخوابم افتاد
من دلربا، بیست و چهار سالمه و دیپلم علوم انسانی دارم. به دلیل شرایط سخت زندگیم به دانشگاه نرفتم و مجبور شدم از سن کم شروع به کار کردن کنم.من دلربای بیست و چهار ساله با دیپلم علوم انسانی هستم که به دلیل شرایط سخت زندگیم به دانشگاه نرفتم و مجبور شدم از سن کم شروع به کار کردن بشم.
اینجا هم خیلی بلند شده عزیزم،دختری قدبلند با موهای خرمایی بلند تا گودی کمرم به همراه پوست سفید مایل به گندمی و اندام توپری داشتم که همیشه مورد حسادت دوستهام قرار میگرفتم، اما چشمهام کپی برابر با چشمهای مادرم به رنگ عسلی بود
جمله بندی کمی ایراد داره بانوابروهای کشیدهی تمیز شده که الان به خاطر فوت برادرم کمی رشد کرده بودن و نظم ابروهام رو حسابی بههم ریخته بود.
چون اضافهاس اینجا، حذف بشه بهترهچون هیچکس باور نمیکرد من پاکانه توسط خدا نقاشی شده بودم.
فعل اشتباههآه... خستهام از فکر مزخرف مردم که همیشه طرف مقابل رو بدون شناخت، مورد قضاوت قرار میگرفتند.
اینجا هم فعل ایراد داره. نیمفاصله اشتباه گذاشته شده. جمله هم بلنده، به جای نقطه ویرگول اول نقطه بذارآخه من نه پولش رو داشتم نه روحیهاش رو که بهفکر اینجور چیزها بشم؛ چون به دلیل شرایط سخت زندگیم، همیشه یه خستگی کوچیکی تو صورتم بیداد میکرد.
چهار نفرهایخانوادهی چهار نفرهی زندگی میکردم ک
خانوادهامتنگدست بودن خانوادم
بودم. از همون سندانشگاه رو زده بودم.از همون سن
فعل نادرستاز همون سن کم شروع به گارسونی در رستوران سنتی شده بودم
جمله بلنده عزیزم، چرا به جای نقطه ویرگول از نقطه استفاده نمیکنیدپدرم کارگر ساده و مادر خیاط بود؛ زندگی سختی داشتیم اما به هرحال خوشحال بودیم؛ چون همدیگه رو داشتیم اما به دلیل اون تصادف لعنتی، من بهترین افراد زندگیم رو در سن هفده سالگی از دست دادم.
حال و روزمچقدر حال روزم ترحم انگیز بود
بستم.. با بیحوصلگی دوباره موهای نامرتبم رو باز کردم و با کشمو محکم دم اسبی بستمشون.
میگفت: «نهنه الان وقت گریه...میگفت:
«نهنه الان وقت گریه کردن نیست دلربا، وقت نابود کردن اون لعنتیه که برادرت رو ازت گرفت.»
شدنگوشی کند شدند
شد تا اضافهاسبه سختی شد تا شمارهی "یوسف" رو پیدا کردند
میزدندنیایی حرف میزدند
میبینیدثرات فیلم اکشنی که میبینید هستش.
جفتتونمغز جفتون
اینجا جمله ادبی شدهفقط گرفتن حق داوود و ورود من به همان دنیای پیچیده و مبهم است.
برقرار کردم. صدای بوق خوردن...با لرزشی که سعی کردم قایمش کنم، تماس رو با یوسف برقرار کردم که صدای بوق خوردن گوشی، سکوت اتاق رو مثل ضربان قلبم شکست.
صدای یوسف در گوشی پیچید: «الو؟»یوسف در گوشی پیچید:
«الو؟»
یه فعل کم دارهصداش آروم اما بوی غم میداد
یه فعل جا افتادهمیدونستم از دست داوود براش خیلی سنگین بود؛
بعد از "افتادم" نقطه بذار. دیالوگ نباید بره خط بعدبا این حرف ناگهان یاد نگرانیهای همیشگی داوودم افتادم که بیاراده چشمهام پر از اشک شد و با صدای لرزونی گفتم:
«میدونی داوودم رو چطور بیرحمانه از من گرفتن یوسف؟!»
اینجا هم مشکل قبل رو داره. وقتی فعلی مثل گفت و گفتم و اینا داری بعد دو نقطه با یک فاصله دیالوگ میاد.گفت:
«متأسفم… خیلی متأسفم. نمیدونم چی بگم.»
نقطه رو فراموش کردیقاطع بود
«یوسف، میخوام کنارم باشی و کمکم کنی.»
دیالوگ رو پایین گذاشتیتعجب گفت:
«چه کمکی دلربا؟!»
اینجا هم همون مشکلهگفت:
«خیلی خطرناکه دلربا، تو به عنوان یه دختر نمیتونی نزدیک همچین آدمهای بیرحمی بشی، چون...»
اینجا هم همون مشکلهگفتم:
«از پسشون بر میام یوسف، تو اصلا نگران من
اونهامیگم اونا خطرناکتر
هستنفکر میکنی هستند
یه نقطه وسط جمله گذاشتی. به جای نقطه هم ویرگول گذاشتی.حس میکنم. برای من ترسناکتر نیست،
اینجا هم همون مشکله عزیز، دیالوگ باید بیاد بالااز خوش حالی زدم و گفتم:
«ممنونم... شب منتظرتم.»
آن ادبیه اون درستهو خودم رو روی آن رها کردم
با صدای زنگ خونهبا صدای زنگخونه که پشت سرهم میخورد از خواب بیدار شدم که با یادآوری اینکه امشب یوسف میاد.
ویرگول کم داره.یوسف هم سن و سال داوودم بود هر دو فقط سیسال سن داشتند.
بودنافتاده بودند.
که اینجا اضافه اسوارد خونه شد که مستقیم روی
من هممنهم میخواستم براش یه فنجون چایی درست کنم
دیالوگ نره خط بعدگفت:
«دلربا... چیزی
یه فعل کم دارهکمکاری کردن، میترسید سرنوشتش مثل داوود
اینجا هم دیالوگ رفته خط بعدگفت:
«دلربا تو مطمئنی از انجام این کار؟!»