در حال ویرایش رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
پس‌از شام و شستن ظرف‌ها، به بالا رفتم تا بلکه لباس‌هایم را داخل چمدان قرار دهم تا برای فردا آماده شوم که شیما نیز پشت‌سر من آمد و با شتاب در را بست و گفت:
- میگم مهنا، این آقافرزین چند سالشه؟ حق‌به‌جانب به‌سمتش برگشتم و نیز گفتم:

- به نظرت، من از سؤال‌کردن‌های تو خبر دارم؟ دستش را زیر چانه‌اش نهاد گفت:

- به‌نظرم ۳۵سالی داره!
پوفی کشیدم.
ال شیما! الان توی اوضاع وخیم، یادت اومده از آقافرزین بگی؟ آره؟ شیما همانند خودم پوفی کشید و گفت:
- چه اوضاع وخیمی که تو ازش حرف می‌زنی؟ هان؟
از اوضاعی که روی داده بود، بغض کردم.

- مینا نیاز به قلب داره شیما! داره از دست می‌ره! می‌فهمی چی میگم؟ برای همین می‌خوام فردا راهی مشهد بشم تا بتونم راهی براش پیدا بکنم!
شیما سکوت کرده بود و متفکر به من خیره شده بود. فکر نمی‌کرد که مینای پنج‌ساله ذهنم را آن‌طور مشغول نماید.
شیما: اما من می‌خواستم از حس خودم بهت بگم مهنا!
هوفی کشیدم و به اطرافم نگاهی انداختم.
- از نگاهات به آقافرزین معلوم بود که عاشقش شدی!
شیما سرش را بالا آورد و مستقیم در چشم‌هایم خیره شد.
- می‌ترسم! می‌ترسم مثل دفعه‌ی قبلی از دستش بدم!
پوزخندی زدم و سری تأسف‌بار برایش تکان دادم.
- اون موقع تو هم یه اسکل به تمام‌معنا بودی شیما! ان‌قدر از اون سهیل بی‌همه‌چیز، تعریف و تمجید کردی که باهات بد شد! شاید مقصر اصلی خودت تو بودی شیما!
شیما دلخورانه به من نگاه کرد و گفت:
- حالا شدیم آش نخورده و دهان سوخته؟ آره؟ به‌جای این‌که مرهم و یک دوست واقعی برام باشی، داری روی زخمم نمک می‌پاشی؟
نوچی کردم.
- ای‌بابا! شیما، تو منو این‌طوری شناختی؟.
شیما دست‌به‌سینه، سری تأسف برایم تکان داد و بر روی تخت نشست.
- این همه سال مهنا، مرهم زخم‌هات شدم و حالا هم نمی‌خوام منت بذارم، تو رفیقمی و هم خواهرم! مثل خواهرم و خواهرت که اونو شریک رازهات قرار میدی!
با دستانش به خودش اشاره نمود.
- حالا من چی؟ هوم؟ سعی داشتم او را آرام نمایم؛ اما او نمی‌گذاشت و از انتها، اشک از چشمانش گریخت.

-  چرا حالم رو نمی‌بینی و نمی‌فهمی؟ بابا مگه تو خودت نمی‌گی که... .
با گشوده‌شدن در، رخسارم به‌سوی فردی که در را باز کرده بود، بازگشت. مهسا بود که با حالی مشوش و پریشان، نفس‌نفس می‌زد. حیرت‌زده نگاهش کردم.
- چی‌شده؟
مهسا: شهاب و فرزین، هردو رفتن برای دعوا! با همان حالت حیرت‌زده گفتم:
- دعوا؟ دعوا برای چی؟
مهسا با نگرانی توضیح داد:
- یک‌نفر اشتباهی زنگ در رو زده و الکی داره چرت‌وپرت از خودش میگه!
دهانم باز ماند.
- چی؟ کی همچین کاری رو کرده؟
 
مهسا: نمی‌دونم، میگه اسمش وحیده!
شیما شوکه گردیده بود. وحید؟ وحید دیگر چه‌کسی است؟ شیما قبلاً آن‌طور کسی را نمی‌شناخت!
مهسا لبخندی زد و نیز چشمکی زد.
- شوخی کردم بابا!
با همان دهان گشوده‌شده، به شیما نگاهی انداختم که او هم دست کمی از من نداشت. چی؟ مهسا داشت سربه‌سرمان می‌گذاشت؟
دستانم مشت گردید و با غرش‌کنان به‌سویش یورش بردم.
- عوضیِ آشغال! تو منو دست می‌ندازی، آره؟
یقه‌اش را گرفتم و داد زدم:
- خیلی بی‌شعوری! خیلی!
خنده‌ای کرد و به یکباره کاغذی از داخل جیبش در آورد و گفت:
- می‌خواستم یه چیزی بهت بگم؛ اما حالا که این‌کار رو کردی، هرگز بهت نمی‌گم این چی هست؟!
کنجکاوی کردم و یک نگاه به برگه‌ی مشکوک انداختم و یک نگاه به خود مهسا که هم‌چنان با شیطنت به من خیره شده بود.
- داخلش چیه؟ هوم؟
پوزخندی زد و گفت:
- چقدر تو پرویی مهنا! چقدر تو پرویی!
خندیدم که گفت:
- داشتم شوخی می‌کردم آبجی خانم!
چشم‌هایش را با شرم بست و سپس برگه را به سویم سوق داد.
- مهنا، داری خاله میشی!
سپس با همان چشم‌های بسته‌شده‌اش، خندید و سرش را پایین فکند.
هجوم حرف‌هایی که مهسا به من زده بود، حسابی برایم دشوار بود‌. من داشتم خاله می‌شدم؟ امکان نداشت!
برگه‌ی مشکوک را گرفتم و نگاهی به آن انداختم. مهسا... مهسا باردار بود؟
مهسا: خودم به تازگی فهمیدم که دو ماه حامله‌ام!
لبخندی از شعف و خوشحالی زدم و نیز او را در آغوش گرفتم و گفتم:
- وای خدا! من دارم خاله میشم؟ خدای من! وای خدای من!
شیما خندید و به ما دو نفر نگاهی انداخت.
شیما: خدایا شکرت که تو هم داری مادر میشی مهسا! بلآخره خدا آرزوتو بر آورده کرد!
آری! شیما راست می‌گفت. خدا آرزوی مهسا را در دامن خود بر آورده کرده بود و حالا او قرار است مادر یک بچه شود!
***
آدم‌هایی موفق هستند و شدند که هرگز از شکست و پیروزی خود دست نکشیده‌اند.
«نویسنده:سیده نرگس مرادی خانقاه»
***
امروز قرار بود که کل خانواده‌ی پدری همچون مادری‌ام به خانه‌مان کوچ کنند.
البته خودم آن‌ها را دعوت نموده بودم؛ برای آن‌که چند وقت است که کسی به خانه‌مان سری نزده بود.
مامان نه دستی به خانه کشید و نه غذایی درست کرد، فقط مرا مواخذه کرد که چرا بی‌خود و بی‌اجازه این کار را کرده‌ام و من نیز گفتم که خودم مسئول تمام تدارکات هستم و نمی‌خواهد که تو کاری را انجام بدهی!
او هم از خدا خواسته قبول نمود. کارها را کرده بودم و خدا را شکر چیزی از قلم نینداخته بودم و لباس‌هایم مرتب و آراسته بود؛ فقط ته قلبم نیاز به چند تا شعر داشتم!
به سمت بالای اتاقم راهی شدم و درش را باز نمودم و اولین نوشته‌ای که به چشم‌هایم خورد این نوشته بود که:
- آدم‌هایی موفق هستند و شدند که هرگز از شکست و پیروزی خود دست نکشیده‌اند.
«نوشته: سیده نرگس مرادی خانقاه»

این موقع بود که شیما این نوشته را معرفی نمود. باز بایستی با او صحبت می‌کردم، آن هم فقط درباره فرزین!
به قول حضرت علی (ع) که می‌گویند:
- عشق آدم را کر و کور می‌کند.
 
دفترم را باز می‌گشایم، چشمم برگه سفید را مشاهده می‌نماید. از داخل لیوان، خودکار آبی را برمی‌دارم و شعری از فروغ فرخزاد را با خط خوش می‌نگارم:
- وقتی که زندگی من،
هیچ‌چیز نبود!
هیچ‌چیز به جز تیک و تاک‌های ساعت‌دیواری،
دریافتم!
باید، باید و باید،
دیوانه‌وار دوست بدارم
کسی را که مثل هیچ‌کس نیست!
دومین شعر خود را از جانب آقای سهراب سپهری آغاز می‌کنم:
- چه خیالی!
چه خیالی!
فقط خوب می‌دانم
که حوض نقاشی من
بی‌ماهی است!
این شعر را خیلی دوست داشتم هر از گاهی اوقات آن را با خود تکرار می‌کردم. غم در چشم‌هایم مشهود شد. اصلاً این‌ها را برای چه می‌نویسم؟ به چه اندازه‌ای که دلم می‌تواند؟ به چه میزانی که این دل بی‌صاحاب مانده، هر روز یک جای کارش می‌لنگد و کسی از آن خبر ندارد؟! به چه میزان؟!

شعر را با تُنی نیز شاعرانه خواندم:
- چه خیالی!
چه خیالی!
فقط خوب می‌دانم
که حوض نقاشی من
بی ماهی است!
درب اتاقی گشوده می‌گردد و سرم به سوی شیما کشیده می‌شود. با لبخند به سویم روانه می‌شود و می‌گوید:
- سلام حالت چطوره؟ شنیدم که داشتی برای خودت شعر می‌خوندی! شاعر هم بودی و خبر نداشتیم؟!
لبخندی زدم و پاسخ او را دادم:
- من خیلی وقته که شاعر شدم شیما خانم! حالا بیا این‌جا تا دردتو درمان کنم!
شیما با تعجب نگاهم می‌کند.
- دردمو درمان کنی؟
ابروهایم را بالا دادم و سپس گفتم:
- بله خانم!
با ذوق بر روی تخت نشست و سپس به درب اتاق اشاره نمود.
- ایول! پس اون درو ببند قبل از این‌که کسی صدامون رو بشنوه!
لبخندی دوباره به او زدم و در را بستم و شیما حرف دلش را آغاز نمود:
- نمی‌دونم از کجا شروع کنم؟! تو سؤال کن تا من جوابتو بدم!
پلکی زدم و لب‌هایم را داخل دهانم فرو دادم.
- خب این عشق از کجاست سرچشمه گرفت؟
دستانش را به یک‌دیگر زد و جوابم را نیز داد:
- از همون موقعی که رفته بودیم لب دریا وقتی‌که سرش داخل گوشی بود، مدام بهش فکر می‌کردم و فکر می‌کردم و فکر می‌کردم و… .
مدام داشت پشت سرم تکرار می‌کرد که داد زدم:
- خفه‌شو دیگه! اگه می‌خوای این‌طوری توضیح بدی، برو از اتاقم بیرون!
به حالت تسلیم بالا برد و با نادم کاملی گفت:
- باشه بابا! چرا داد می‌زنی؟ خب چی‌کار کنم دیگه؟!
نوچ نوچی کردم.
- خب تو اینو از کی یاد گرفتی؟ هان؟
سرش را پایین انداخت و همانند بچه‌ها نیز گفت:
- از خودم!
با دستم «خاک توی سرت» تکان دادم.
- من که حریف کار تو یکی نمی‌شم! انشاءالله شوهر آینده‌ت تو رو آدم کنه!
لبخند زد و نیز خود را بر روی تختم انداخت.
-  وای فکر کن شوهرم فرزین باشه!
پاک‌کن را از روی میز برداشتم و به سویش پرت کردم.
- پاشو خودتو جمع کن! یعنی انقدر وا دادی که داری خیال‌پردازی هم می‌کنی؟!
پاک‌کن به سمت سرش برخورد و باز نیز او بی‌اعتناء از این‌کار به سقف خیره شد و حرف‌های چرت و پرتش را تحویل من داد:
- ولی خدایی اسمامون عجیبه ها! شیما و فرزین!
چشمانم را با استوار می‌بندم و فریاد می‌زنم:
- پاشو گمشو خودتو جمع کن!
 
ناگهان از فکری که فرو رفته بود، برخاست و از اتاق بیرون زد. سری تأسف برایش تکان دادم و از اتاق خارج گشتم.
***
«فصل هشتم»
یک هفته از آمدن‌مان به مشهد می‌گذشت و من نیز دلشوره داشتم. این دلشوره یعنی خبر بد و نحس! خبری که مطرح کردم آن نیز هولناک و بدیوم به‌نظر می‌آمد.
سرم را بر روی میز نهاده بودم و منتظر بودم که ناشر برای رمانم، جواب بدهد. ساعت را که نگاه می‌کنم، 12:32 شب بود و همه در تکاپوی خواب بودند. فقط انگاری من بیدار بودم که برای جواب یک ناشر، بیدار و سردرگم بودم. سرم را خاراندم و به کامپیوتر چشم دوختم که با ناگه دیدم پیامی به ایمیلم ارسال شد. ایمیل را که دیدم، فهمیدم که ناشر است که با او عقد قرارداد چاپ کتاب را بسته بودم.
برایش نوشتم:
- سلام جناب، من مهنا افروزی هستم، ۲۶ساله از مشهد! من با نشر شما زنگ زدم و جواب ندادید، گفتم خودم بهتون با ایمیل پیام بدم!
پی‌دی‌اف رمان را برایش فرستادم و تایپ کردم:
- بفرمایید!
ناشر می‌نویسد:
- سلام خانم افروزی، من آقای علی‌پور هستم! من رمان شما رو برای بررسی قرار میدم! موفق باشین!
برایش تایپ کردم:
ممنون جناب، موفق باشین!
پس از خداحافظی با او، به سوی رخت‌خوابم هدایت می‌شوم و چراغ را خاموش می‌نمایم!
***

«فصل نهم: از زبان دانای کل»
تصمیم گرفته شد که از مدیریت نامه‌ای نوشته شود، آن‌هم برای مینای پنج‌ساله که به تازگی برایش پیوند قلب داده بودند.
امروز هم همان روز بود که به تازگی آن را شروع کردند. هوای ابری و آسمان آبی و پاک بود و خورشید تمامی شهر را با نورش فروزان بخشیده بود.
سامیار در حینی که داشت لباس سپید کارش را بر تن می کزذ، به خود گفت که از کادر مدیریت چه کسانی را انتخاب گردیده بودند؟!
این کنکاش و تجسس در درون شهاب نیز رخ داده بود. فکر نموده بود که چه کسی را برای او منتخب کرده‌اند؛ درحالی‌که هم‌اکنون فرد دیگری را با او جایگزین نموده‌اند. شهاب پوفی کشید و چای داعش را هورتی کشید. امروز را بایستی به اتاق عمل می‌رفت تا خودش مینا را عمل کند‌. فکر کرد که مهنا، منتخب شده‌ی این جایگزین است!
مهنا، سرش را بر روی میز نهاد و گفت:
- امروز دیگه نوبت تو نیست دختر! امروز روز شهابه که قراره یا یک‌نفر مثل خودش به عمل جراحی بره!
پوست لبش را کند و سرش را روبه بالا فرستادم و نیز به چای بخارشده چشم دوخت.
- امروز فقط و فقط شهاب با سانیا به تیم عمل میرن! آخه چرا جلسه نذاشتن؟ چرا آخه؟
 
«وقتی که خدا فراموش شود، فرصت خوبی‌ست که شیطان تخلفات را به انسان آموزش دهد. (جبران، خلیل جبران»
پوزخندی زد.
- قرار بود که من رو انتخاب بکنن، نه این رو!
بلند شد و با ژیان، وسیله‌های روی میز را به سمتی پرت کرد.
- خدایا، چرا منو انتخاب کردی تا مورد آزمایش خودت قرار بدی؟ آره؟ خدایا، من از تو یه خواهش داشتم و اون هم شهاب بود! چرا بهم نمی‌دیش؟ چرا؟ ازت خسته شدم! می‌فهمی؟ خسته شدم!
به معنای واقعی، ناامید گشته بود و مدام غصه می‌خورد. از خدا می‌خواست و می‌گفت:
- خدایا، من معجزه‌ات را می‌خواهم! چرا آزارم می‌دهی؟
عطسه‌ای کرد. امروز بایستی فال عطسه می‌گرفت تا بلکه بختش را ببیند.
بغض نمود. بس بود هرچه که سکوت کرده بود! بس بود!
نفسی تازه کرد و نیز چشم‌های خود را بست. یک چیزی از قلم انداخته بود یا زمان‌اش هنوز فرا نرسیده بود؟!
زیر لب گفت:
باز هم منتظرت خواهم ماند! حتی اگر نفهمی که یک‌نفر از تو دور است و انتظار آمدن تو را دارد!
لبخند اندوهی در لب‌هایش سر باز کرد و نیز پلکی زد و به سوی پنجره بازگشت. به آسمان پاک و آبی و هم‌چنین نَزه خیره شد. به چه اندازه که دل‌اش پاک بود؟ به چه اندازه‌ای؟ هرکس که پاک بود، باید آزمایش گردد؟
آب دهانش را بلعید و چشم‌های خود را بست. آدم‌های پاک کسانی بودند که از خشم خدا هراس داشتند، اما از دشمنان‌شان هرگز واهمه‌ای نداشتند! حاضر بودند که برای دیگران مهربانی و بخشش بکنند، ولی آسیبی به مردم سرزمین‌شان نرسد.
جدی‌تر شد و پلکی زد. نبایستی قضاوت می‌کرد. باید صبر می‌کرد تا مشخص گردد که چه کسی را برای عمل کردن مینا، انتخاب گشته است...!
از آن‌سو، شهاب فنجان چایش را روی میز قرار داد و روپوش سپیدش را آراسته نمود و به طرف در رجوع کرد و دستگیره‌ی آن را گشود. همان که خواست از در بیرون برود، او را پیج کردند:
- دکتر آقای شهاب افروزی به بخش اتاق آی‌سی‌یو! دکتر آقای شهاب افروزی به بخش اتاق آی‌سی‌یو!
لبخند نگرانی بر لب‌هایش مزین گشت. حس کرد که مهنا بر این عمل انتخاب نگشته است.
به اتاق آی‌سی‌یو که رسید، در آن را گشود و وارد آن شد. با دیدن سامیار، تمامی آن‌چه که می‌پنداشت، باطل بوده است و کسی را که برای آقای اکبری جایگزین نموده بودند، آمده بود تا بلکه او نیز مینا را عمل نماید. عمل که آغاز گشت، همه در حین سکوت بودند. شهاب سر صحبت را آغاز کرد.
- چاقو رو بی‌زحمت بدین تا سینه رو بشکافم!
سامیار، چاقو را به او داد و باری‌دیگر به چشم‌های سیاه‌فام شهاب خیره شد. این چشم‌ها یک چیزی را از او ناهویدا می‌نمودند. چیزی که شبیه به یک علاقه‌ی پیشین و قدیمی سر و کله می‌زد و انگار داشت آن را انکار می‌کرد.
پلکی زد و فراوان‌تر حواس خود را به کارش پرداخت. همانا شهاب گفت:
- آقای...‌‌‌‌
سامیار مابین حرف‌های او پرید و گفت:
- احمدی هستم؛ سامیار احمدی!
بزاق دهانش را به پایین گلویش فکند و گفت:
- آقای احمدی، قلب رو آهسته‌آهسته از توی سینه بردارین که خیلی حساسه!
سامیار با همان دست‌هایش که با دست‌کش‌های پلاستیکی مخصوصش، قلب را از میان سینه‌ی مینا برداشت و داخل ظرف استیلی نهاد.
 
استرس بر جان‌اش تهی کرده بود و برای او مضر و بی‌سود بود. همانند بقیه، بیماری ناراحتی قلبی داشت و نمی‌توانست استرس و اضطراب را به همراه خود بیاورد.
نفسی تازه کرد و از داخل جعبه‌ای، قلب اهداءگشته را به دست شهاب داد و گفت:
- میشه شما بذارین؟
شهاب چیزی نگفت و قلب را داخل سینه‌ی مینا قرار داد و گفت:
- بقیه‌ش با شما آقای احمدی! این عمل هم با موفقیت‌آمیز بود!
سامیار لبخندی زد.
- همچنین همکار! موفق و پیروز باشین!
شهاب نیز لبخندی زد.
- همچنین!
***
پس از رفتن شهاب، سامیار کارهای قلب مینا را کرد و نیز دریچه‌ی آن را که بست، روبه ازدحام کادر بیمارستان نمود و گفت:
- بقیه‌ش با شما! موفق باشین!
سپس دستکش‌های خود را از دست‌های خود خارج نمود و نیز دست‌های خود را شست. ماسکش را از دهانش‌اش بیرون آورد و آن را هم به سطل‌زباله انداخت. به سمت اتاق‌اش حرکت کرد و در آن را گشود که با صندلی چرم سیاه مانندش مواجه گشت!
در اتاق را بست و روی صندلی جاخوش کرد و به برگه‌‌ی آچار سفید و نانوشته خیره شد.
همان پارسال بود که از شیرین طلاق گرفته بود و جدا از یک‌دیگر زندگی می‌کردند. چه بسا که چقدر او را دوست داشت و آن همه خرج به‌پای او می‌کرد؛ اما شیرین انگاری وسوسه‌ی مال او گشته بود و به تازگی عشق نیازموده بود یا نمی‌شناخت و اگر می‌شناخت، برای سامیار ساخته نشده بود. سامیار خودش که اعتقاداتش که بی‌ارزش بود، کار دست‌اش داد. او بایستی اعتقاداتش را کنار می‌گذاشت و آن کار را نمی‌نمود. او اعتقاد داشت که زن باید در خانه بنشیند و آشپزی کند و ظرف بشوید و همچنین کل وظایف خانه بر عهده‌ی زن باشد! هرچند در دین گفته است؛ اما مرد نیز باید کمکی هم بکند تا در امور خانه، به همسرش یاری رساند. فکر می‌کرد که شیرین، شیفته‌ی او گشته است که به او محبت می‌کند، اما شیرین به گفته‌ها و عقاید سامیار کاری نداشت و فقط با اموال و پول او ساز و کار داشت، حیله و وسوسه گردیده بود!
در میان تنهایی و دلی پر از تهی، نیشخندی زد و گفت:
- ای سامیار بدبخت! اگر اون موقع می‌فهمیدی که اون مار افعی، چه چیزی رو توی آستینش می‌پرورونده، الان نباید این‌جا می‌بودی! کلاه بدبختیت رو خودت دوختی!
سپس سری تأسف تکان داد.
- بی‌شعوری دیگه! باز خدا رو شکر که فهمیدم، وگرنه سند خونه و ماشین رو هم به نام خودش می‌زد که این دیگه کلاهم پس معرکه بود!
دوتا دست‌هایش را به سوی بالا گرفت و گفت:
- خدایا شکرت که به دل این بی‌صاحاب ما رسیدی! خدایا شکرت!
***
«اول شخص: مهنا»
زمستان از راه رسیده بود و برف، همه‌جای شهر را پوشانیده بود. باد از لای پنجره بیمارستان، به تن هر آدمی نفوذ می‌کرد و سردش می‌شد. ماسک را از لای بینی‌ام خارج نمودم و روبه پرستار که فامیلش زعفری بود، گفتم:
- یگانه جان، بی‌زحمت بقیه‌ی عمل به‌پای خودت!
 
اخمی از کنجکاوی نمودم.
- سعی داری بهم چی بگی شیلا؟
چشم غره‌ای رفت و با نیش و کنایه گفت:
- به‌جای این حرفا، بیا یه کاری بکن تا این خواهرت نبود بشه!
فریادی از خشم زدم:
- ساکت شو شیلا! معنا درسته که همه‌چیز من رو توی دست‌وبال خودش قرار داده، اما در واقع خواهر منه!
شیلا پوزخندی زد و با طعنه گفت:
- خواهری که اصلاً به یادت نیست؟

- چرا هست؛ اما اون مهربون‌ترین آدم روی کره‌زمینه که حتی اگر اشتباهی ازم سر زد و خطاکار شدم، باز هم منو بخشید! چرا همه‌چی رو از دید باز نگاه نمی‌کنی؟
چیزی نگفت یا شاید بهتر بگویم که اصلاً مانده بود که چه بگوید؟!
سری تأسف برایم به حرکت درآورد.
برات متأسفم! من دیگه میرم سانیا! اما تو نقشه‌ت رو درست و حسابی بهم نگفتی!
نفس عمیقی کشیدم و نگاهم را بر دوروبر سوق دادم. بایستی نقشه را پابرچین-پابرچین آغاز می‌نمودم تا بلکه به عملیات رسیدن به شهاب به پایان می‌رساندم.
لبخند اهریمنی زدم و تلفن خود را از داخل جیب مانتوی سفیدم برداشتم و زنگی به او زدم که به دو بوق برداشت:
- بفرما سانیاخان!
اخمی کردم.
- سانیاخان بخوره توی سرت! کجایی؟
پوزخندی زد.
- کجا می‌تونم باشم؟ پای ولگردی و خوش‌گذرونی دیگه!
با همان اخم‌ می‌گویم:
- به‌جای این کارها، بیا که نقشه رو مرور و شروع کنیم!
نفسی تازه کرد.
- مگه الان وقتشه؟
نوچی کردم و با یک چشم غره‌ی عظیم گفتم:
- بله، تو هنوز متوجه‌ی حرفم نشدید که دارم میگم بیا نقشه رو شروع کنیم؟
داد زد:
- من الآن کار دارم، اون‌وقت می‌کنی همین الآن بیا؟
آرام گفتم:
- کاری نکن تو رو هم لو بدم که از هفت پشت بَسَم باشه!
پوزخندی زد و گفت:
- اونی که باید لو بره تویی، نه منی که فقط ازت پول خواستم تا کارت رو تموم بکنی!
من نیز گفتم:
- تو داری برای من خط‌ونشون می‌کشی؟ حالا اگر گذشته‌ت رو وسط بیارم، میخوای چیکار بکنی؟ هان؟
چیزی نگفت که ادامه دادم:
- پس خوب به حرفام گوش کن آقا! تو و من، هردو کارمون گیره؛ وگرنه بد می‌بینی!
سپس تلفن را به‌روی او قطع مردم و روبه شیلا گفتم:
- چیزی از این قضیه به کسی نمیگی؛ وگرنه برای تو هم بد میشه شیلاخانم!
پوزخندی زد.
- پس عملیاتت امروزه؟
سرم را به عنوان تأیید تکان دادم.
آره!
لبخند اهریمنی بر روی لب‌هایم پیوست.
- کاری می‌کنم که از کارش پشیمون بشه!
شیلا همانند خودم، لبخند اهریمنی زد.
- پس عملیاتت ر‌و بهم بگو!
پلکی زدم و گفتم:
- نقشه از این قراره... .
***
«مهنا»
نگاهم را به جلو سوق می‌دهم. دنیایی را می‌بینم که همه در حین کارشان هستند. یکی مشغول جراحی، یکی دیگر پرستاری می‌کند و دیگری در حین ناله و فغان است! این‌جا من بودم که ایستاده بودم و به مردم خیره شده بودم. به کارهایشان، به رفتارهایشان و به شخصیت و خصلت‌شان می‌نگرم!
 
آخرین ویرایش:
مامان با صدای خوشحالی گفت:
- الو مهنا؟ خوبی؟
سرگشته گفتم:
- جانم مامان؟ می‌شنوم!
مامان با همان صدا می‌گوید:
- مهنا، یه خبر خوب!
آب دهانم را بلعیدم.
- جانم بگو!
صدای مهسا که پرشور و نشاط در بلندگو بود، آمد که می‌گفت:
- مهنا، سانیا و شهاب عقد موقت‌شون فسخ یا بهتره که بگم باطل کردن!
سپس خنده‌ی بلند او را از پشت گوشی شنیدم. شوکه به میز شیشه‌ای خیره شدم. بلأخره صدایم و یا حتی فریادم که مالامال از درد بود، کردگار آن را شنید. خدایا مرا ببخش! ببخش که از تو دور یا ناامید گشتم!
بغض کردم. اشتباه کردم و نبایستی تو را مورد شماتت می‌باریدم.
بغضم مبدل به اشک شد. قلبم از پستی و تحقیری مالامال شد. صدای مامان در تلفنم به پژواک آمد:
- الو مهناجان؟
حواس خود را پی صحبت با مامان معطوف کردم.
- جانم قربونت برم؟
مامان با همان شور و شعف گفت:
- فهمیدی که من دارم مادربزرگ میشم؟ آره؟
لبخندی از ته‌دلم، به رویم لب‌هایم اوج گرفت.
- قربونت برم من! مبارکت باشه که مادربزرگ شدی عزیزدل من!
سپس از صحبت با مامان و همان‌طور مهسا، خداحافظی نمودم و گوشی را خاموش کردم. بایستی به شیما این خبر حال خوب‌کن را می‌دادم!
***
«سانیا»
پوزخندی زدم و گفتم:
- یعنی ممکنه که توی قلب، چربی زرد ثریا دیده شده باشه؟
دستانش را بر روی میز نهاد و گفت:
- تو که یه زمانی دانشگاهتو با گروه اورژانس بودی، حالا داری هزیون میگی سانیا؟
پوفی کشیدم و چیزی نگفتم. او بحث اصلی را به وسط کشاند:
- چقدر تو بدبختی که اون صیغه‌ی سه ماهه رو زود تمومش کردی!
آب دهانم را با بغض فرو دادم.
- خودش منو نمی‌خواست، حالا بخواد در طی سه‌ماه تمومش نکنه؟ خودش اونو تمدید به سه‌ماه کرد!
دستی بر شانه‌هایم کرد و با لبخند موزونی گفت:
- خودت حاضر شدی که سختی‌ها و دشواری‌ها و حتی نادیده گرفتن‌های شهاب رو قبول کنی و اونا رو روی شونه‌هات حمل‌شون کنی!
لبخندی از جنس تلخ و آزاردهنده بر روی لبانم نقش بست.
- دوست ندارم منتی روی اون بذارم!
پوزخندی زد.
- حاضری تحقیر بشی، اما جار نزنید سانیا؟ تو دیگه چقدر ساده‌ای!
من حتی ساده‌بودن‌هایم را از روی منت انجام نمی‌دهم، مگر آن‌که همه‌ی این بلایای انجام‌گشته، زیر سر آن مهنای آبزیرکاه باشد. یا نفرت تمام گفتم:
- همه‌ی این بلاها زیر سر اون مهنای عوضیه که شهاب رو از دست من گرفته و قرار نیست اونو رها بکنه!
ساده نگاهم کرد.
- سانیا، مهنا آدمیه که به دنبال پول شهابه!
 
مامان با صدای خوشحالی گفت:
- الو مهنا؟ خوبی؟
سرگشته گفتم:
- جانم مامان؟ می‌شنوم!
مامان با همان صدا می‌گوید:
- مهنا، یه خبر خوب!
آب دهانم را بلعیدم.
- جانم بگو!
صدای مهسا که پرشور و نشاط در بلندگو بود، آمد که می‌گفت:
- مهنا، سانیا و شهاب عقد موقت‌شون فسخ یا بهتره که بگم باطل کردن!
سپس خنده‌ی بلند او را از پشت گوشی شنیدم. شوکه به میز شیشه‌ای خیره شدم. بلأخره صدایم و یا حتی فریادم که مالامال از درد بود، کردگار آن را شنید. خدایا مرا ببخش! ببخش که از تو دور یا ناامید گشتم!
بغض کردم. اشتباه کردم و نبایستی تو را مورد شماتت می‌باریدم.
بغضم مبدل به اشک شد. قلبم از پستی و تحقیری مالامال شد. صدای مامان در تلفنم به پژواک آمد:
- الو مهناجان؟
حواس خود را پی صحبت با مامان معطوف کردم.
- جانم قربونت برم؟
مامان با همان شور و شعف گفت:
- فهمیدی که من دارم مادربزرگ میشم؟ آره؟
لبخندی از ته‌دلم، به رویم لب‌هایم اوج گرفت.
- قربونت برم من! مبارکت باشه که مادربزرگ شدی عزیزدل من!
سپس از صحبت با مامان و همان‌طور مهسا، خداحافظی نمودم و گوشی را خاموش کردم. بایستی به شیما این خبر حال خوب‌کن را می‌دادم!
***
«سانیا»
پوزخندی زدم و گفتم:
- یعنی ممکنه که توی قلب، چربی زرد ثریا دیده شده باشه؟
دستانش را بر روی میز نهاد و گفت:
- تو که یه زمانی دانشگاهتو با گروه اورژانس بودی، حالا داری هزیون میگی سانیا؟
پوفی کشیدم و چیزی نگفتم. او بحث اصلی را به وسط کشاند:
- چقدر تو بدبختی که اون صیغه‌ی سه ماهه رو زود تمومش کردی!
آب دهانم را با بغض فرو دادم.
- خودش منو نمی‌خواست، حالا بخواد در طی سه‌ماه تمومش نکنه؟ خودش اونو تمدید به سه‌ماه کرد!
دستی بر شانه‌هایم کرد و با لبخند موزونی گفت:
- خودت حاضر شدی که سختی‌ها و دشواری‌ها و حتی نادیده گرفتن‌های شهاب رو قبول کنی و اونا رو روی شونه‌هات حمل‌شون کنی!
لبخندی از جنس تلخ و آزاردهنده بر روی لبانم نقش بست.
- دوست ندارم منتی روی اون بذارم!
پوزخندی زد.
- حاضری تحقیر بشی، اما جار نزنید سانیا؟ تو دیگه چقدر ساده‌ای!
من حتی ساده‌بودن‌هایم را از روی منت انجام نمی‌دهم، مگر آن‌که همه‌ی این بلایای انجام‌گشته، زیر سر آن مهنای آبزیرکاه باشد. یا نفرت تمام گفتم:
- همه‌ی این بلاها زیر سر اون مهنای عوضیه که شهاب رو از دست من گرفته و قرار نیست اونو رها بکنه!
ساده نگاهم کرد.
- سانیا، مهنا آدمیه که به دنبال پول شهابه!
 
آن‌که در درون‌شان به چه چیزی فکر می‌کنند؟ چگونه تغییر می‌کنند؟ چه کاره می‌شوند؟ چه رفتارهایی در حسن خلقتش روی می‌دهد؟!
آب دهانم را می‌بلعم. دیگری چیزی را نمی‌توان به کسی گفت. کسی‌که رازدار و خموش باشد، چه بسا که همان رازدار و خموش باقی بماند! رازداری، خودش چیزی‌ست که حتی در درون تو باشد و تو دوست داشته باشی که به یک‌نفر، البته رازدار باشد بگویی، بایستی همان را نیز در دل نهان سازی و الا نمی‌توانی به او معتمد و اعتماد نمایی!
نفسی تازه نمودم و به ساعت دیواری سالن خروجی بیمارستان خیره می‌شوم. ۱۴:۵۲؟
وسایل‌هایم را جمع نمودم و از بیمارستان بیرون زدم. دلشوره ناگهانی به دامان دلم گیر افتاد. باز چه شده بود که این دلشوره‌ی وامانده، باری‌دیگر به سراغم آمده؟! شاید اتفاق ناگواری قرار است میان من و شهاب رخ بدهد؟
آب دهانم را بلعیدم و با خودم گفتم:
- بی‌خیال او باش مهنا، بلأخره که متوجه‌ی دلشوره‌ت میشی!
پوفی کشیدم و به پارکینگ بیمارستان رجوع کردم و نیز سوار ماشین ۲۰۶ خود شدم و به سوی خانه حرکت کردم.
***
«دوماه بعد»

دوماه گذشت و از سانیا خبری نبود؛ انگاری از زمین محو‌ گردیده باشد، اصلاً اسمی از سانیا فروزش در کیهان نبود و نیست! فروزش یا افروزی؟ فامیلی خود را تغییر داده بود که متوجه‌اش نشویم!
پوفی کشیدم و نگاهم به کتابی افتاد که خودم آن را نگاشته بودم. لبخندی زدم و در آن را گشودم و خواستم کلمه‌ی اول را بخوانم که تلفنم به صدا در آمد. نگاهی بر صفحه گوشی‌ام کردم‌. مهسا بود. لبخندی زدم و پاسخ او را دادم:
- الو سلام مهساجان؟
احساس کردم که نگران من گشته است.
- سلام مهنا جان، می‌خواستم بهت یه چیزی بگم!
اخمی از تتبع نمودم.
- خب، می‌شنوم!
آب دهانش را در گلویش فرو داد:
- فرداشب قراره خسروخان یک مهمونی خانوادگی توی عمارت خودش بگیره!
پوزخندی زدم.
- پس بلأخره کار خودشو کرد! می‌دونستم که قراره این مهمونی رو بگیره، اما نمی‌دونم چرا و به چه دلیل!
مهسا: تو از کجا فهمیدی؟
- توی این ۲۶سال زندگیم، خوب شناختمش! همیشه در همین موقع مهمونی‌های بزرگ می‌گیره!
مهسا: آفرین به هوشت خواهرجون! راستی مهنا، میگم که چه خبر از سانیا؟
نوچی کردم.
- نمی‌دونم مهسا! شاید داره واسه‌م نقشه می‌کشه تا شهاب رو از من بگیره؛ هرچند که هرگز توی این کارش موفق نشده و نمی‌شه!
مهسا پوزخندی زد.
- شاید این مهمونی هم مربوط به اون سانیا باشه؛ ولی شاید باز هم نصیحت آقاجون خسرو رو بشنوی!
من نیز مانند مهسا پوزخندی زدم.
- فکر کنم همونی باشه که تو میگی! شاید سانیا هم بیاد؛ در واقع سانیا نوه‌ی خسروخانه که حتماً اونو دعوت کرده!
مهسا: درسته؛ اما تنها تو می‌تونی سانیاآن‌که در درون‌شان به چه چیزی فکر می‌کنند؟ چگونه تغییر می‌کنند؟ چه کاره می‌شوند؟ چه رفتارهایی در حسن خلقتش روی می‌دهد؟!
آب دهانم را می‌بلعم. دیگری چیزی را نمی‌توان به کسی گفت. کسی‌که رازدار و خموش باشد، چه بسا که همان رازدار و خموش باقی بماند! رازداری، خودش چیزی‌ست که حتی در درون تو باشد و تو دوست داشته باشی که به یک‌نفر، البته رازدار باشد بگویی، بایستی همان را نیز در دل نهان سازی و الا نمی‌توانی به او معتمد و اعتماد نمایی!
نفسی تازه نمودم و به ساعت دیواری سالن خروجی بیمارستان خیره می‌شوم. ۱۴:۵۲؟
وسایل‌هایم را جمع نمودم و از بیمارستان بیرون زدم. دلشوره ناگهانی به دامان دلم گیر افتاد. باز چه شده بود که این دلشوره‌ی وامانده، باری‌دیگر به سراغم آمده؟! شاید اتفاق ناگواری قرار است میان من و شهاب رخ بدهد؟
آب دهانم را بلعیدم و با خودم گفتم:
- بی‌خیال او باش مهنا، بلأخره که متوجه‌ی دلشوره‌ت میشی!
پوفی کشیدم و به پارکینگ بیمارستان رجوع کردم و نیز سوار ماشین ۲۰۶ خود شدم و به سوی خانه حرکت کردم.
***
«دوماه بعد»

دوماه گذشت و از سانیا خبری نبود؛ انگاری از زمین محو‌ گردیده باشد، اصلاً اسمی از سانیا فروزش در کیهان نبود و نیست! فروزش یا افروزی؟ فامیلی خود را تغییر داده بود که متوجه‌اش نشویم!
پوفی کشیدم و نگاهم به کتابی افتاد که خودم آن را نگاشته بودم. لبخندی زدم و در آن را گشودم و خواستم کلمه‌ی اول را بخوانم که تلفنم به صدا در آمد. نگاهی بر صفحه گوشی‌ام کردم‌. مهسا بود. لبخندی زدم و پاسخ او را دادم:
- الو سلام مهساجان؟
احساس کردم که نگران من گشته است.
- سلام مهنا جان، می‌خواستم بهت یه چیزی بگم!
اخمی از تتبع نمودم.
- خب، می‌شنوم!
آب دهانش را در گلویش فرو داد:
- فرداشب قراره خسروخان یک مهمونی خانوادگی توی عمارت خودش بگیره!
پوزخندی زدم.
- پس بلأخره کار خودشو کرد! می‌دونستم که قراره این مهمونی رو بگیره، اما نمی‌دونم چرا و به چه دلیل!
مهسا: تو از کجا فهمیدی؟
- توی این ۲۶سال زندگیم، خوب شناختمش! همیشه در همین موقع مهمونی‌های بزرگ می‌گیره!
مهسا: آفرین به هوشت خواهرجون! راستی مهنا، میگم که چه خبر از سانیا؟
نوچی کردم.
- نمی‌دونم مهسا! شاید داره واسه‌م نقشه می‌کشه تا شهاب رو از من بگیره؛ هرچند که هرگز توی این کارش موفق نشده و نمی‌شه!
مهسا پوزخندی زد.
- شاید این مهمونی هم مربوط به اون سانیا باشه؛ ولی شاید باز هم نصیحت آقاجون خسرو رو بشنوی!
من نیز مانند مهسا پوزخندی زدم.
- فکر کنم همونی باشه که تو میگی! شاید سانیا هم بیاد؛ در واقع سانیا نوه‌ی خسروخانه که حتماً اونو دعوت کرده!
مهسا: درسته؛ اما تنها تو می‌تونی سانیا رو با اعمال سیاهش، اصلاح کنی! رو با اعمال سیاهش، اصلاح کنی!
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا پایین