در حال ویرایش رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
آب دهانم را قورت دادم و سرم را تأیید تکان دادم.
- پس تا فرداشب، ببینم چی میشه و چه چیزهایی برام رقم خورده!
مهسا تک خنده‌ای کرد.
- اولالا! تا فرداشب که شهاب رو خواهی دید!
لبخندی زدم.
- تا فرداشب که شهاب رو خواهم دید!
مهسا مکث نمود.
- مهنا، با این دو ماهی که گذشت، شد شش‌سال! واقعاً دمت‌گرم که چنین عاشق واقعی هستی! این عشق یک وصال واقعیه که انتهاش خوشبختی و رسیدنه!

- چی‌شد؟ تو که از اول می‌گفتی این عشق رو فراموش کن! این عشق سرش پوچ و الکی هست! چی‌شد؟ هان؟
مهسا ساکت ماند که ادامه دادم:
- از حرفت پشیمونی مهسا؟
مهسا، لب به سخن درایید:
- یه جورایی بگی و نگی آره!
خندیدم.
- حالا دیدی چی‌شد؟
خنده‌ای که پایان یافت، مهسا گفت:
- خیلی‌خب، من دیگه برم که برای فرداشب با مهدی برم خرید و اینا!
با شتاب گفتم:
- راستی، اون موضوع که مربوط به دوست آقامهدی می‌شد، چی‌شد؟
آب دهانش را بلعید و با سرور و خوشحالی گفت:
- هیچی نگفت! فقط گفت که دیگه چیزی رو از من مخفی نکن!
لبخند دندان‌نمایی زدم.
- خوبه! فقط سلام منو به بقیه برسون مهساجان!
مهسا با خنده ادامه می‌دهد:
- به بزرگیت خواهرجان! به سلامت!
پلکی زدم و از او «خداحافظی» کردم.

- شاید برای مهمانی فرداشب لباس مناسبی داشته باشم. اگرچه همه‌یشان برای قرن بوق و کهنه بود؛ اما گویی که فکر می‌کردی آن‌ها نو و تازه هستند و جدید آن‌ها را خریداری کرده بودم.
پوفی کشیدم که نگاهم به کتابم افتاد که آن را نگاشته بودم.
لبخندی زدم و سر از جای خود برخاستم و به سوی در اتاق حرکت کردم. اکنون زمان خواندن کتابی که نوشته بودم را نداشتم. بایستی خودم را برای فرداشب مهیا می‌نمودم تا بلکه دیداری با پسرعمویم شهاب داشته باشم. هرچه باشد، می‌خواهم یک تیر را به دو نشان بزنم!
***
«سوم شخص: مهمانی خسروخان و نقشه‌ی شوم آن»

خسروخان نگاهی بر حیاط شلوغ و پر از مهمان‌اش می‌اندازد. منتظر مهنا بود تا ببیند واکنشش نسبت به این مهمانی غوغا برپاگشته چیست؟!
نگاه‌اش به عصایش می‌افتد. همهمه و ازدحام جمعیت خانه و خانواده، نمی‌گذاشت که به ادامه‌ی کنکاشش برسد و این او را کلافه نموده بود.
پلکی زد و با نگرانی به سمت سانیا بازگشت و گفت:
- اون از این نقشه‌ای که کشیدی نمی‌دونه!
سانیا چشم‌های خود را با استوار می‌بندد.
- نباید هم بدونه پدربزرگ! خودتون با منه افریته همکاری کردین!
لبخندی در کنج لب‌هایش نشست.
- خوبه خودتم می‌دونی که چه افریته‌ای هستی سانیا!
پوفی کشید.
- خواهشاً شما دیگه این حرفا رو نزنین!
خسروخان پوزخندی زد.
- باشه، می‌دونم که قراره باز هم حرف و گفتارهات رو بپیچونی که یه وقت آزار و اذیت نشی!
چشم‌های خود را می‌گشاید و با استوار پاسخ پدربزرگش را می‌دهد:
- این‌طور که شما فکر می‌کنید، نیست!
 
خسروخان پلکی زد و با پوزخند گفت:
- چرا آدمی رو که یک عمر تو رو می‌شناسه، مسخره می‌کنی؟ هان؟
کمی از موهای فر داده‌اش را در دست‌هایش نهاد و با صدای نازکی گفت:
- بی‌خیال خسروخان! بیا فعلاً از این مهمونی لذت ببریم که بعداً حسرتشو نخوریم!
خسروخان پوفی کشید و از جای صندلی مخصوص‌اش بلند شد.

- من برم داخل خونه که یک سری به این مهمون‌ها بزنم که یه وقت سرم نق نزنن! آخه می‌دونی که چقدر طرفدارم هستن!
سانیا نیشخندی زد و چیزی نگفت. طرفدار؟ یک عمر با پول حق‌خوری و گرفتن اموال دیگران، برای آن‌جور چیزها کم نگذاشته بود!
سری تأسف تکان داد و پا روی پاهای دیگرش انداخت. شهاب هنوز که هنوزه زنده است و به این عمارت نیامده است! البته با خود مهنا!
با به یادآوردن مهنا، دندان‌هایش را بر روی دندان‌های دیگرش نهاد و زیر لب گفت:
- نقشه رو اجرا کردم و فقط می‌مونه که خود مهنا اونو تمومش کنه!
سپس ادا و اطوار مهنا را درآورد.
- گربه رو دم حجله نبر سانیا!
به خودش اشاره نمود.
- من گربه رو دم حجله می‌برم؟ نه خدایی من کی گربه رو دم حجله بردم؟ اصلاً منظور این حرفش چی بود؟
پوفی کشید.
- ول کنین تو رو خدا! سانیا، تا آدم نشدی، حق نداری که حرف‌های اوکازیونی بزنی که خدا... .
با آمدن شهاب، حرفی که می‌خواست بگوید در دهان‌اش باقی ماند و با حیرت از روی صندلی برخاست. جدی شد و به سویش حرکت کرد.
- سلام آقای افروزی! هرچند که برای من همون شهابی عزیزم!
شهاب با نیمچه از پوزخندی که بر روی لب‌هایش طرح نموده بود، گفت:
- هرچند که من لایق تو از اول نبودم!
خشم، تمام بدن او را به رعشه فرا خوانده بود.
- چی؟ منظورت چیه شهاب؟
شهاب با طعنه جواب او را می‌دهد:
- منظورم اینه که تو برای من آدم تموم شده‌ای سانیاخانم!
از این حرف‌اش هاژ و نیز بغض نمود.
- چطور دلت میاد که این حرفو به من بزنی؟ هان؟
پوزخندی زد.
- خیلی دلسوزی نکن سانیا، چون تو آدم دلسوزی برای من نیستی و نبودی!
سانیا، خنده‌ی دیوانه‌واری سر داد و با یک پلک بر نهادن گفت:
- فکر کنم عشق تو رو دیوونه کرده شهاب!
شهاب سرش را متمایل به کج کردن کرد، ابروان درشتش را بالا برد و نیز سری تأسف برایش تکان به حرکت درآورد.
- تو رو هم عشق کور کرده یا به اصطلاح خودت، دیوونه‌ت کرده!
سانیا پوزخندی زد.
- معنی این حرفات و کارهات رو اصلاً نمی‌فهمم!
به پوزخند دیگری بسنده کرد و نیز ادامه داد:
- نمی‌دونم تا کی می‌خوای این کارهاتو ادامه بدی، ولی خدا می‌دونه که قراره چه بلایی به سر خواهر بزرگم یعنی مهسا بیارم! البته مهنا هم در پی اون هست!
 
شهاب متعجب به سانیا خیره شد.
- منظورت چیه؟ هان؟
سانیا لبخند اهریمنی زد و ابروانش را بالا فکند.
- ترسیدی آقای افروزی؟
شهاب، یک پلک راست‌اش پرید.
- تو کارت با منه، نه با خواهرات سانیا!
کمی از موهای فرش را با وسواسی خاص کنار زد و با همان لبخند اهریمنی‌اش، لبه‌ی کت سیاه‌فام شهاب را در دستان‌اش گرفت.
- برای به‌دست آوردن تو، چرا که نه؟!
شهاب اخمی در پیشانی‌اش تراشید.
- هر چقدر که تو دست به این کارها بزنی، باز هم نمی‌تونی منو به دست بیاری بدبخت!
بدبخت را با لحنی طعنه‌آمیزتر گفته بود که باعث گردید که دست‌های سانیا گره بخورد. سانیا اخمی درهم گشود و چشم‌هایش را گشاد کرد.
- بدبخت اون مهناست که عرضه نداره تو رو به دست بیاره که لاقل تو داری برای به دست آوردنش دو-دو می‌زنی!
شهاب آب دهانش را بلعید.
- اون بدبخت نیست! اون کسی‌که بدبخته منم!
سانیا حیران می‌ماند.
- چرا تو؟
شهاب با دست‌اش ضربه‌ای به سینه‌اش می‌زند.
- به خاطر اینه که همیشه بدبختم! همیشه سعی کردم آدم خوبه‌ای باشم که برای اهدافش جنگیده و توی این چندین‌سال اخیر زندگیم، من فقط و فقط اونو دیدم!
سانیا، با اندوهی فراوان به او می‌نگرد. فکر نمی‌کرد که شهاب آن‌قدر شیفته‌ی مهنا گردد که حتی به او فکری نکند و نیز او را تنها و رها کند!
با بغض سرش را به تأیید تکان داد و سرش را پایین فکند.
- درکت می‌کنم، من دیگه برم که کار دارم!
شهاب پلکی زد و سر افکنده‌ی سانیا چشم دوخت. سانیا حتی با آن سر فکنده‌اش، به طرف مخالف او راهش را کج نمود و به سمت خانه‌ی عمارت به‌راه افتاد.
سانیا با همان بغض، گوشی‌اش را برداشت و به سهند زنگی زد. سهند با دو بوق برداشت:
- بگو!
سانیا نفس عمیقی سر داد تا بلکه بغض‌اش نشکند.
- عملیات رو لغوش کن سهند!
سهند اخمی از کنجکاوی نمود.
- منظورت چیه؟
فریاد دلخراشی زد که انگاری پرده‌ی گوش سهند، درد ترسناکی را به همراه آورد.
- میگم لغوش کن یعنی لغوش کن! اعصابم رو بیشتر از این خراب نکن سهند!
سهند پوفی کشید و گفت:
- باشه، حالا چرا داری داد می‌زنی عقده‌ای!
نفسش را فوت کرد.
- چون اعصابم خرابه! بیشتر از این خراب‌تَرِش نکن! خیلی‌خب، من دیگه برم که حسابی کار دارم!
سهند: باشه، مراقب خودت باش تا بعد!
سانیا پوزخندی زد.
- فعلاً!
سپس تلفن را به روی سهند قطع نمود. سهند نگاهی به دور و بر خانه‌اش مانند همیشه بازار شام و شلخته بود، نگاه کرد. عملیات را لغو کرده بود و می‌دانست که سانیا از کارش پشیمان و نادم خواهد گشت.
برخاست و شروع به تمیزکاری خانه‌اش نمود.
***
«ساعت 7 شب، قبل از نرفتن به مهمانی خسروخان»
مهنا در حینی که چایی می‌ریخت، روبه مهسا گفت:
- امشب که من نمیام؛ چون باید برم بیمارستان. برای این‌که جلسه‌ی عمل دوم قلب مینا هست و ممکنه نیام! راستی یه بیمار قلبی جدی هم دارم!
 
آخرین ویرایش:
خب‌خب! داریم می‌رسیم به پارت‌های هیجانی رمان که خودمم شوقشو دارم از الان! این پارت برای من یک هیجانی داره و خودمم نمی‌دونم چرا؟! کسی دلیلشو می‌دونه؟! 4584+"_


مهسا با لبخند به او نگریست.
- داری میگی که داری از دست شهاب فرار می‌کنی؟
مهنا لبخندی زد.
- نه، کاری که به من محول شده رو انجام میدم عزیزم!
مهسا لیوان چای را از داخل سینی برداشت و نگاهش را مماس چشم‌های مهنا قرار داد و همان‌طور که آن را مزه‌مزه می‌کرد، گفت:
- آره، تو گفتی و منم باور کردم! دماغ‌سوخته آقا ما خریداریم!
مهنا خندید و سری تکان داد.
- از دست تو! من که فرار نمی‌کنم که! فقط مسئولیتی که در قبالم هست رو انجام می‌دم!
نفسی تازه نمود و با همان خنده، ادامه‌ی حرفش را می‌پردازد:
- حالا هم ناراحت نشو که شیرت خشک میشه، اون‌وقت اون جیگر خاله عمراً شیر مامانشو بخوره!
مهسا جیغی می‌زند و متکا را به سوی پرت می‌کند.
- خیلی بیشعوری مهنا! خیلی! بذار به مهدی نگفتم!
مهنا خنده‌ی مستانه‌ای کرد و گفت:
- یه آش برات نپختم!
این‌دفعه مهسا با همان صدای جیغ‌آلودش، به دنبال مهنا دوید.
مهسا: ای الهی سر به نیست نشی! الهی از آسمون یک کبوتر روی سرت دست‌شویی کنه! الهی... .
با صدای سیمین‌خانم، دست از دعوا مرفه‌شان برداشتند و نگاهی به یک‌دیگر انداختند و سپس صدای خنده‌شان، طنینی بود‌ که در خانه‌شان هویدا بود.
***
مهسا، اشاره‌ای به چای‌ها نمود و گفت:
- تو فعلاً چاییت رو بخور، بعد به فکر کارهات باش خواهر گلم!
مهنا با حرص به او خیره شد.
- دیگه این کلمه به کجای ذهنت خطور کرد خواهرجان؟
مهسا، چای را به لبه‌ی دهان‌اش نزدیک نمود و نیز شانه‌اش را به بالا فرستاد.
- دیگه عقله خواهر من!
مهنا چیزی نگفت و خود را به خوردن چایش مشغول نمود. به امشب فکر کرد. به سانیایی که نقشه‌ی نابودی او را کشیده بود. نمی‌دانست چه کند؟ آیا برود یا به بیمارستان وقت خود را تلقی دهد.
چای را که به اتمام رساند، لیوانش را بر روی سینی نهاد و از سرجایش خود برخاست. باید خود را بیشتر به شهاب نزدیک می‌نمود تا بلکه سانیا، شهاب را آن خود نکند!
نفس تازه‌ای کرد و به سوی اتاق خود روانه شد.
***
«مهنا»

کلافه به آقای احمدی خیره می‌شوم.
- بفرمایید چیکار کنم آقای احمدی؟ وقتی‌که منتخب من و شما شدیم؟
احمدی پوفی می‌کشد.
- می‌تونین بگین که نمی‌تونین و از عمل کردن مینا، انصراف بدین!
متعجب به او خیره شده و نیز پوزخندی برایش می‌زنم.
- این‌طوریه جناب؟ اگر قرار باشه من و شما عمل دونفره داشته باشیم و من به بخاطر شما از کاری که به من محول شده دست بکشم، باید بگم که نه!
با تعجب به من نگریست.
- منظورتون چیه؟
 
یک‌تای ابرویم را به بالا فرستادم.
- همین که فهمیدین!
سپس از اتاق بیرون رفتم و به سوی اتاق خودم کوچ کردم.
ناخودآگاه نیز یک‌نفر از سرجای صندلی عقب که در داخل سالن بود، برخاست و به همراهم آمد. حتماً این همان مریض جدی و جدید است که شیما آن را معرفی نموده است!
نفسی تازه کردم و به سویش بازگشتم و گفتم:
- خانم، شما بشینین تا من صداتون بزنم! ولی از اون‌جایی که شما بیمار ضروری بنده هستین، بفرمایین داخل تا مشکلات‌تون رو حل بکنم!
لبخند دلنشینی زد.
- من برای درمان قلبم نیومدم؛ من برای این‌که شما رو ببینم و باهاتون مشورت کنم، اومدم!
اخمی از کنجکاوی کردم.
- چه مشورتی؟
آب دهانش را بلعید و نگاهی بر دور و بر انداخت.
- میشه این‌جا حرف نزنیم و بریم داخل اتاق کارتون؟
«باشه‌ای» گفتم و به اتاق کارم، او را مشایعت نمودم‌. نشستم و او هم بر روی صندلی مریض نشست.
ابتدا سرش را پایین فکند و سپس سخن خود را آغاز نمود:
- من خاله‌ی شیما هستم! می‌خواستم درباره‌ی دخترم که مریضیه ریوی قلب داره، یک مشورت بگیرم!
متعجب به او چشم دوختم.
- خب خودتون که می‌دونین، چرا پیش خود شیما نرفتین؟ ایشون که لیسانس دکترای قلب هم دارن!
پلکی زد و سرش را بالا آورد.
- به خودشم گفتم، اما به من گفت که نمی‌تونم و امشب قراره بره پیش یه نفر!
آب دهانم را آهسته بلعیدم و روبه خاله‌ی شیما گفتم:
- بی‌زحمت دخترتون رو روز شنبه بیارین تا خودم چکاپش کنم! معلوم نیست این شیما، دختر شما رو چکاپ نکرده و البته پیچوندن‌تون!
سپس با حرص به اطرافم نگاهی چشم‌ غره کردم. خاله‌ی شیما با یک خداحافظی، از پیش من رفت و من نیز تنها ماندم. یعنی شیما در این ساعت به کجا رفته است؟ او هنوز درگیر سهیل است و به تازگی عاشق فرزین گشته است.
دستی بر شقیقه‌هایم کشیدم و کمیبزند آن‌ها را نوازش نمودم. او حتماً رفته جای سهیل تا بلکه حرف‌هایی که در ته‌مانده‌های دل‌اش است را بر او بزند یا شاید... .
پوفی کشیدم و کلافه‌وار از سرجای خود برخاستم و چادر خود را بر سرم نهادم و سپس به همراه کیفم، به سوی پارکینگ به‌راه افتادم. می‌دانستم محل کافی‌شاپ‌شان کجا است؟! چون من و شیما یک‌بار به آن‌جا رفته بودیم!
بایستی هرچه شتاب‌تر خود را به شیما می‌رساندم تا بلکه بلایی سرش نیاید.
***
نگاهم را میان کافی‌شاپ چرخاندن. فقط تنها شیما نشسته بود و با اشک به میز خیره شده بود. خیلی دلم می‌خواست به جلو بروم و او را از ته‌دل در آغوش بگیرم.
هرلحظه حالش داشت خراب و وخیم‌تر می‌شد. مثل من که هم‌چنان پای عشق و عاشقی مانده‌ام. شیما مردد است که آیا فرزین را انتخاب نماید یا سهیل را؟!
کاشکی شماره‌ی همان روان‌شناسی که به من داده است را داخل شماره‌های گوشی‌ام داشته باشم!
تلفنم را از درون کیفم برداشتم و به سمت مخاطبین گوشی‌ام رجوع نمودم. همان‌طور که به سراغ شماره‌ی شادی بودم، صندلی روبه‌روی شیما به یک‌باره کشیده شد. ابروانم بالا افتاد و نگاهم به سهیلی افتاد که شکسته و بهم‌ریخته و شاید بهتر بگویم کمی سرد و خشک گردیده است.
 
شیما پلکی زد تا کمی چشم‌هایم پر از اشکش از جلوی دید او کنار برود.
شیما با بغض می‌گوید:
- چه بلایی سر خودت و زندگیت آوردی سهیل؟
سهیل پوزخندی حواله‌ی او نهاد و گفت:
- هرچیزی به وقتش شیماخانم!
شیما چیزی نگفت و سرش را پایین انداخت. صدایشان محرک گوش‌هایم گردیده بود. واضح و تابناک!
سهیل از فرصت نگفتن حرفی از جانب شیما، استفاده می‌کند و می‌گوید:
- من از اولش هم تو رو نمی‌خواستم، خودت باعث بدبختی خودت شدی!
نگاهم به شانه‌های خمیده و افتاده‌ی شیما افتاد. داشت تحقیر شدن‌های خودش آن هم از جانب سهیل را نیز متحول می‌گشت. دستانم از شدت حرص و جوش پیچیده بود. یعنی شیما، به قرار نبود که از خودش محافظت کند یا اینکه حرفی در این چندین‌سال اخیر داشته باشد؟

سهیل: من دیروز با الناز عقد کردم و قراره هفته‌ی دیگه عروسی‌مون رو توی باغ مجلل و بزرگ بگیریم! تو رو هم مخصوص دعوت کردم!
دندان‌هایم از فرط خشم و ژیان، روی یک‌دیگر قرار گرفت. مرتیکه‌ی… لااله‌اللّٰه! باید جلوی خودم را می‌گرفتم تا بلکه سهیل را جلوی خود شیما همانند خودش، تحقیر ننمایم!
شیما برخاست. حیران از این کارش، به او خیره شدم. ابروانش را بالا فرستاد و با جدیت تمام گفت:
- تو فکر کردی که کی هستی؟ هان؟ تو فکر کردی که می‌تونی مثل سال‌های قبل، خوردم کنی و بعد بشوری و بعدشم خشکم کنی؟ آره؟
انگشت اشاره‌اش را به خودش معطوف نمود و نیز ادامه داد:
- من دیگه اون شیمای قبلی نیستم آقا سهیل!
بغضش را حس می‌کردم.
- اون عروسی هم بخوره توی سرت!
سپس کیفش را برداشت و از آن کافی‌شاپ بیرون زد. احساس می‌کردم که شیما تمامی عقده‌های سه‌سال قبل را از دلش در آورده است!
لبخندی زدم. او فرزین را انتخاب نموده بود و من به انتخاب و کارش احسنت می‌گویم!
تلفن سهیل به صدا در آمد. لبخندی زد و با ذوق چنانی گفت:
- الو سلام الی خودم، بگو می‌شنوم!
خندید.
- مرسی، نه با اون یکی که بهت گفته بودم، بودم!
در دل «عوضی» نثارش کردم. لایق‌اش همان مرگ بود. تف توی آن ذاتش که هرگز راست‌اش را به کسی نمی‌گفت.
پوزخندی زدم و نگاهم به ساعت گوشی‌ام افتاد. ۱۱:۳۰ شب؟ مهمانی اکنون باید تمام شده باشد!
پوفی کشیدم و از صندلی برخاستم. چشم‌هایم داشت به هم‌دیگر بسته می‌شد و باید یک فکری به آن می‌کردم.
از در خارج گشتم و سوار ماشینم شدم و به سوی خانه راهی شدم.
***
«فصل دهم»
روز‌ها و ماه‌ها نیز گذشت و من احساس نمودم که سامیار احمدی، یک حسی به من دارد که در دلش پنهان و سنگینی می‌کند. هرچند که من به آن اهمیت نمی‌دادم.
نفسی تازه کردم و کنترل را در میان دستانم جابه‌جا نمودم و شبکه‌ی دیگری را زدم!
 
هیچ چیزی نداشت جز شبکه‌ی امید که آن را هم فیلم آنشرلی نشان می‌داد. نمی‌دانم قسمت چندمش بود. آن‌جایی که آنشرلی از شدت حرص و عصبانیت خود، تخته‌ی سیاه خود را بر سر گیلبِرد فرو می‌کند و چندتا به او چیز می‌گوید. سرم را خاراندم و کلافه چشم‌هایم را بستم. حوصله‌ی هیچی را نداشتم. تلویزیون را خاموش کردم. خواب آهسته‌آهسته بر من غلبه نمود و… .
***
«سانیا»

نگاهم به وسایلی افتاد که مدام از مغازه‌ای به مغازه‌ی دیگر می‌رفتم تا وسیله‌ای برای خانه بخرم. دیشب از سر خوشحالی و شعف به‌خاطر آن‌که مهنا دیشب به مهمانی نیامده بود، در پوست خود نمی‌گنجیدم؛ اما این شهاب اصلاً به من پا نداد. لعنت به او که دل‌اش پیش مهنا گیر کرده بود. خب آخه آن دختر چه چیزی داشت که مدام چشم‌اش، گوش‌اش و لب‌هایش به او معطوف بود.
وسایلی را که خریده بودم را داخل ماشین نمودم و نیز سوار ماشین خود شدم و به سمت خانه رجوع نمودم.
***
روبه سامیار کردم و گفتم:
- تو که زندگیت رو هواست، چرا نمی‌خوای ازدواج بکنی؟
پوزخندی هم زدم و افزودم:
- تازه تو رو هم نخواست و به‌خاطر پول باهات ازدواج کرد!
می‌دانستم یک حس‌هایی به مهنا دارد، برای همان می‌خواهم او را اجیر عشق مهنا نمایم.
سامیار لبخندی زد.
- شاید حتماً منو دوست داره که باهام داره می‌جنگه!
با تعجب نگاه‌اش کردم.
- کی؟
سامیار باز هم با همان لبخند می‌گوید:
- خانم افروزی رو میگم!
لبخند شیطانی در لب‌هایم شکل می‌گیرد و یک‌تای ابرویم را به بالا می‌دهم. خوب می‌دانستم که چگونه بازی را پیش ببرم!
- مهنا رو میگی؟
پلکی زد.
- آره، انگار احساس می‌کنم که اونم منو دوست داره!
در دل پوزخندی زدم. بایستی مهنا را از سر راه شهاب بردارم تا بلکه دیگر نه مزاحم من گردد و نه مزاحم شهاب!
- مطمئنی؟
رویش را مخالف سمت من گرداند و گفت:
- مطمئن که نه! اما احساس می‌کنم!
به تازگی نگاهم به مهنا گره خورد که داشت با شیما صحبت می‌کرد. حواسم را به سامیار معطوف نمودم.
سامیار: من و مهناخانم، می‌خوایم امروز عمل جراحی دوم آقای شریفی رو با هم‌دیگه انجام بدیم!
یک‌تای ابرویم را بالا رفت.
- شنیدم که قراره انجام بدین! این‌که خوبه! تازه می‌تونی بیشتر نگاش کنی و ازش لذت ببری!
سامیار با سادگی تمام گفت:
- خب آره، چرا که نه؟!
نیشخندی زدم و چیز دیگری نگفتم. به سمت اتاقم رفتم و در آن را گشودم و به سوی پنجره به‌راه افتادم. من باید کار نیمه‌تمام را، به اتمام می‌رساندم.

***
 
«مهنا»

شیما گفت:
- بگو به نظرت دیشب چی‌شد؟!
پلکی زدم و آب دهانم را قورت دادم.
- نمی‌دونم، به هر حال من پیگیر اون‌جا نبودم!
شیما سرش را پایین فکند.
- بسیار خب، می‌خوام بهت یک‌چیزی بگم!
لبخندی زدم. می‌دانستم که می‌خواهد چه بگوید، برای همان صبر نمودم که همه‌چیز را که دیشب رخ داده بود برایم تعریف نماید.
با همان سر فکنده‌اش، ادامه داد:
- این‌جا نمی‌شه، بزن بریم سلف بیمارستان!
با همان لبخند، چشم‌هایم را به عنوان «تأیید» باز و بسته کردم و اشاره کردم که یعنی برویم!
هردو به سمت سلف به‌راه افتادیم. شیما بر روی صندلی نشست و من هم روبه‌روی او!
- ببین شیما، من می‌دونم تو چی می‌خوای بگی؛ اما می‌ذارم خودت به من بگی!
شیما پلک زد و با تعجب نگاهم کرد.
- آخه چطوری؟
لبخندی مزین لب‌هایم گشت.
- داستانش مفصله؛ حالا بهت بعداً میگم!
شیما سرش را به عنوان تأیید تکان داد.
- خیلی خب باشه؛ اما باید برام به قول خودت مفصل توضیح بدی!
پوفی کشیدم.
- خیلی خب! تعریف کن دیگه!
شیما گفت و گفت. از شکل دردهایش، آن هم در دلش! از تحقیر شدن‌هایش و و... .
نگاهی بر ساعت مچی شیشه‌ایم می‌اندازم. بیست دقیقه‌ی دیگر عمل من و سامیار احمدی آغاز می‌شد و این برایم همانند مرگ بود و تمام!
هردو برخاستیم و به سوی بیمارستان به‌راه افتادیم. همان‌طور که راه می‌افتادیم، به شیما گفتم:
- امروز شنبه‌س؟
شیما، در حین راه رفتن گفت:
- آره، واسه چی می‌پرسی؟
آب دهانم را فرو دادم.
- برای این‌که امروز میرم سر قبر پدر و مادربزرگ خدابیامرزم!
شیما پرسید:
- بهشت رضا؟
سرم را به عنوان تأیید به حرکت درآوردم.
- آره، اما بعد از این‌که مریضی که برام جور کردی و این‌که عملی که بیست دقیقه‌ی دیگه شروع میشه!
ایستادم و نیز به سویش بازگشتم.
- راستی، امروز شهاب میاد؟
شیما شانه‌اش را بالا آورد.
- نمی‌دونم!
سرم را به تفهیم تکان دادم.
- آهان! چون فکر کردم که امروز شنبه‌س میاد!
پوفی کشید.
- واقعاً که! تو روزهایی که به دنیا اومده و تولدهاشو می‌دونی، اون‌وقت نمی‌دونی که کی و چه وقت میاد؟
زیر خنده زدم.
- واللّٰه! همین رو بگو!
او هم خندید و گفت:
- حواست پرته ها!
خنده‌ام را جمع کردم و لبخند را جایگزین لب‌هایم نمودم و سپس گفتم:
- آره، فکر کنم جدیداً این‌طور شدم!
 
شیما سری تکان داد چیز دیگری نگفت. به داخل بیمارستان که رسیدیم، چشمم به همان زنی افتاد که برای چکاپ دخترش پیش من آمده بود.
به شیما گفتم:
- اون خانمی که برام جور کردی رو بفرست تا دخترشو یک چکاپ اساسی بشه!
شیما با یک چشمک‌زدن، گفت:
- نیازی نیست؛ بهش گفتم که خودم چکاپش می‌کنم!
با صورتی انباشته از حرص، گفتم:
- تو منو مسخره می‌کنی؟ مگه من مسخره‌ی توئم شیما؟
خنده‌ای استهزایی نمود و گفت:
- دیگه ما شیمای شماییم!
پوفی کشیدم و سری تأسف به حرکت درآوردم. شیما هرگز آدم نمی‌شد، حتی به وسعت کره‌ی مغزی‌اش که هنوز که هنوزه است، کودک درون او فعال است!
- اما من اون شیمایی رو می‌خوام که با تغییر کردن رشد کنه!
شیما، ادا و اطوار مرا در آورد:
- رشد کنه؟
سپس با لودگی ادامه داد:
- خب بابا، فیلسوف!
قبل از آن‌که بخواهد کار دیگری بکند تا آبرویم را ببرد، با آرنجم به پهلویش زدم.
- مرض! خفه‌شو که آبرومون رو بردی!
دوباره خندید و با یک چشم گفتن، به اصطلاح خفه‌خون گرفت.
***
دستی به سنگ لحد پدرم کشیدم و با افسوس فراوان گفتم:
- ای کاش الآن پیشم می‌بودی! می‌دونی چقدر عوض شدم؟
لبخندی زدم.
- اما به وسعت تمامی تک‌تک نفس‌هام دوستت دارم! میگن دخترها بابایی هستن و منم جزئی از اون دسته‌هام بابا! من حافظه‌ی کودکیم رو از زمانی‌که تصادف کردیم، فراموش کردم و اصلاً چیزی از اونا رو یادم نمیاد بابا!
بطری آبم را برداشتم و روی سنگ لحد بابا ریختم.
- اگر بدونی دختر نامرد و پستت چه کارهایی رو با من می‌کنه! برای به دست آوردن شهاب، دست به کارهای سیاه می‌زنه که از راهی منو نابود کنه! دارم سانیا رو میگم ها! راستی، داره بهت خوش می‌گذره؟
خندیدم.
- ای نامرد!
دست دیگری به سنگش کشیدم و دوپایی که نشسته بودم، برخاستم. فقط سنگ قبر مادربزرگ بود که سه‌سال است که به آن‌جا مشایعت نکرده بودم. نگاهم به غروب دل‌انگیز خورشید افتاد. دیگر دیر شده بود و من باید می‌رفتم.
سرم را پایین آوردم و گفتم:
- بابا، من دیگه میرم، خداحافظ!
سوار ماشین شدم و به سمت خانه راندم. احساس می‌کردم که قرار است یک اتفاق خوفناکی پدیدار گردد.
***
(راوی داستان: فردای آن روز)

سامیار، برای به دست آوردن عشق آتشین‌اش هرکاری انجام می‌داد. اکنون که به حرف سانیا گوش داده بود و نیز شماره‌ی مهنا را از او گرفته بود تا بلکه با او حرفی بزند. سانیا نیز او را تحت‌نظر خود داشت و مدام با خود فکر می‌کرد که اگر این نقشه‌ی شوم و منحوس را به اجرا در آورد، می‌تواند شهاب را یک‌بار دیگر او را از آن خود کند؛ اما... .
مهنا با کنی تأخیر، پاسخ او را شنید:
- بله بفرمایید؟!
صدای نازک مهنا، او را به وهله‌ی جادوی عشق دیگر فرا خوانده بود. سرفه‌ی مصلحتی نمود و گفت:
- منم سامیار احمدی! البته جناب آقای سامیار احمدی!
 
مهنا با تعجب به صفحه‌ی گوشی‌اش چشم می‌دوزد. سامیار احمدی؟ با او چکاری داشت که این موقع ظهر به او تلفن زده بود؟!
- بله، بفرمایید کارتون رو بگین!
سامیار نگاه‌اش به سانیا گره می‌خورد، اما می‌گوید:
- می‌خوام بدون مقدمه بگم، میشه لطفاً به این کافی‌شاپی که براتون پیامک می‌کنم بیاین؟
مهنا اخمی می‌کند.
- شما چی گفتین؟ شما با خودتون چی فکر کردین؟ این‌که من هرچه سریع‌تر بهتون جواب میدم جناب؟!
سامیار حیران گشت. از آن‌که فهمیده بود که با بی‌عقلی و بدون مشورت از مشاور خویش، به این میدان حساس و پر پیچ و خم گذر نموده است، خشمگین شده و لبش را به دندان می گیرد.
چشم‌هایش را می‌بندد.
- فقط می‌خوام دو ساعت وقت‌تون رو بگیرم مهناخانم!
مهنا با لحن بد و تندی نیز گفت:
- نمی‌خواد آقا سامیار! اگر حرف دیگه‌ای مونده به بنده بگین که می‌خوام تلفن رو قطع کنم!
سامیار با شتاب می‌گوید:
- فعلاً این حرفی رو که می‌خوام بهتون بزنم، خیلی ضروریه!
مهنا پوفی می‌کشد.
- بفرمایید جناب احمدی!
سامیار نوچی می‌کند.
- نمی‌شه که این‌جا توی تلفن بگم! باید حضوری بهتون بگم!
مهنا کلافه به صفحه‌ی تلویزیون که داشت فیلم رابین‌هود را نشان می‌داد، خیره شد.
- آقای احمدی، من الآن می‌خوام برم بیمارستان! این اصرارهای الکی‌تون رو اصلاً نمی‌فهمم!
سامیار چشم‌های خود را می‌بندد. مجاب کردن مهنا، آن هم برای رفتن به کافی‌شاپ را نمی‌دانست!
گفت:
- انقدر من برای شما بی‌ارزشم مهناخانم؟ فقط خواستم باهاتون یک صحبت اساسی بکنم!
مهنا: خیلی خب! آدرس رو بی‌زحمت برام اس‌ام‌اس کنین!
سپس بدون آن‌که به حرف سامیار اعتنایی کند، تلفن را به او قطع نمود. پس از آن‌که تلفن را به‌روی سامیار قطع گردید، سامیار با طعنه بسیار گفت:
- دیدی چه نقشه‌ی خوبی برای آوردن مهنا انجام دادم؟ من خودم بهتر از تو می‌دونم که برای به دست آوردنش چه کارهایی باید بکنم!
سپس پوزخندی زد و نیز از حضور سانیا که با حیرت و هاژ او را می‌نگریست، دور شد. او چطور توانسته بود که او را تحقیر یا مسخره نماید؟
دستانش از فرط خشم، مشت گردید و زیر لب گفت:
- دیگه بهش پر و بال دادم، مرتیکه الکی الکی زر زر می‌کنه! ایش!
***
با کلافه به مِنو خیره شده بود و منتظر بود که او بیاید؛ اما خبری نبود. دست‌هایش از شدت استرس و اضطراب، عرق کرده بود و حس نموده بود که از داخل کفش‌اش هم جوراب‌هایش خیس گردیده‌اند. نفسی از همان جنس کلافگی کشید و با آمدن گارسون، گفت:
- من کیک شکلاتی با آب پرتقال می‌خوام!
گارسون «چشمی» گفت و به سوی خدمات به‌راه افتاد. تا موقعی که او بیاید، سرش را با گوشی‌اش سرگرم نمود و به شیما پیام داد:
- سلام شیمایی؟ کجایی دختر؟
شیما آنلاین نبود که بخواهد جواب او را بدهد. یک‌بار دیگر نوشت:
- من اومدم کافی‌شاپ! اونم به خاطر سامیار احمدی!
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا پایین