آب دهانم را قورت دادم و سرم را تأیید تکان دادم.
- پس تا فرداشب، ببینم چی میشه و چه چیزهایی برام رقم خورده!
مهسا تک خندهای کرد.
- اولالا! تا فرداشب که شهاب رو خواهی دید!
لبخندی زدم.
- تا فرداشب که شهاب رو خواهم دید!
مهسا مکث نمود.
- مهنا، با این دو ماهی که گذشت، شد ششسال! واقعاً دمتگرم که چنین عاشق واقعی هستی! این عشق یک وصال واقعیه که انتهاش خوشبختی و رسیدنه!
- چیشد؟ تو که از اول میگفتی این عشق رو فراموش کن! این عشق سرش پوچ و الکی هست! چیشد؟ هان؟
مهسا ساکت ماند که ادامه دادم:
- از حرفت پشیمونی مهسا؟
مهسا، لب به سخن درایید:
- یه جورایی بگی و نگی آره!
خندیدم.
- حالا دیدی چیشد؟
خندهای که پایان یافت، مهسا گفت:
- خیلیخب، من دیگه برم که برای فرداشب با مهدی برم خرید و اینا!
با شتاب گفتم:
- راستی، اون موضوع که مربوط به دوست آقامهدی میشد، چیشد؟
آب دهانش را بلعید و با سرور و خوشحالی گفت:
- هیچی نگفت! فقط گفت که دیگه چیزی رو از من مخفی نکن!
لبخند دنداننمایی زدم.
- خوبه! فقط سلام منو به بقیه برسون مهساجان!
مهسا با خنده ادامه میدهد:
- به بزرگیت خواهرجان! به سلامت!
پلکی زدم و از او «خداحافظی» کردم.
- شاید برای مهمانی فرداشب لباس مناسبی داشته باشم. اگرچه همهیشان برای قرن بوق و کهنه بود؛ اما گویی که فکر میکردی آنها نو و تازه هستند و جدید آنها را خریداری کرده بودم.
پوفی کشیدم که نگاهم به کتابم افتاد که آن را نگاشته بودم.
لبخندی زدم و سر از جای خود برخاستم و به سوی در اتاق حرکت کردم. اکنون زمان خواندن کتابی که نوشته بودم را نداشتم. بایستی خودم را برای فرداشب مهیا مینمودم تا بلکه دیداری با پسرعمویم شهاب داشته باشم. هرچه باشد، میخواهم یک تیر را به دو نشان بزنم!
***
«سوم شخص: مهمانی خسروخان و نقشهی شوم آن»
خسروخان نگاهی بر حیاط شلوغ و پر از مهماناش میاندازد. منتظر مهنا بود تا ببیند واکنشش نسبت به این مهمانی غوغا برپاگشته چیست؟!
نگاهاش به عصایش میافتد. همهمه و ازدحام جمعیت خانه و خانواده، نمیگذاشت که به ادامهی کنکاشش برسد و این او را کلافه نموده بود.
پلکی زد و با نگرانی به سمت سانیا بازگشت و گفت:
- اون از این نقشهای که کشیدی نمیدونه!
سانیا چشمهای خود را با استوار میبندد.
- نباید هم بدونه پدربزرگ! خودتون با منه افریته همکاری کردین!
لبخندی در کنج لبهایش نشست.
- خوبه خودتم میدونی که چه افریتهای هستی سانیا!
پوفی کشید.
- خواهشاً شما دیگه این حرفا رو نزنین!
خسروخان پوزخندی زد.
- باشه، میدونم که قراره باز هم حرف و گفتارهات رو بپیچونی که یه وقت آزار و اذیت نشی!
چشمهای خود را میگشاید و با استوار پاسخ پدربزرگش را میدهد:
- اینطور که شما فکر میکنید، نیست!
- پس تا فرداشب، ببینم چی میشه و چه چیزهایی برام رقم خورده!
مهسا تک خندهای کرد.
- اولالا! تا فرداشب که شهاب رو خواهی دید!
لبخندی زدم.
- تا فرداشب که شهاب رو خواهم دید!
مهسا مکث نمود.
- مهنا، با این دو ماهی که گذشت، شد ششسال! واقعاً دمتگرم که چنین عاشق واقعی هستی! این عشق یک وصال واقعیه که انتهاش خوشبختی و رسیدنه!
- چیشد؟ تو که از اول میگفتی این عشق رو فراموش کن! این عشق سرش پوچ و الکی هست! چیشد؟ هان؟
مهسا ساکت ماند که ادامه دادم:
- از حرفت پشیمونی مهسا؟
مهسا، لب به سخن درایید:
- یه جورایی بگی و نگی آره!
خندیدم.
- حالا دیدی چیشد؟
خندهای که پایان یافت، مهسا گفت:
- خیلیخب، من دیگه برم که برای فرداشب با مهدی برم خرید و اینا!
با شتاب گفتم:
- راستی، اون موضوع که مربوط به دوست آقامهدی میشد، چیشد؟
آب دهانش را بلعید و با سرور و خوشحالی گفت:
- هیچی نگفت! فقط گفت که دیگه چیزی رو از من مخفی نکن!
لبخند دنداننمایی زدم.
- خوبه! فقط سلام منو به بقیه برسون مهساجان!
مهسا با خنده ادامه میدهد:
- به بزرگیت خواهرجان! به سلامت!
پلکی زدم و از او «خداحافظی» کردم.
- شاید برای مهمانی فرداشب لباس مناسبی داشته باشم. اگرچه همهیشان برای قرن بوق و کهنه بود؛ اما گویی که فکر میکردی آنها نو و تازه هستند و جدید آنها را خریداری کرده بودم.
پوفی کشیدم که نگاهم به کتابم افتاد که آن را نگاشته بودم.
لبخندی زدم و سر از جای خود برخاستم و به سوی در اتاق حرکت کردم. اکنون زمان خواندن کتابی که نوشته بودم را نداشتم. بایستی خودم را برای فرداشب مهیا مینمودم تا بلکه دیداری با پسرعمویم شهاب داشته باشم. هرچه باشد، میخواهم یک تیر را به دو نشان بزنم!
***
«سوم شخص: مهمانی خسروخان و نقشهی شوم آن»
خسروخان نگاهی بر حیاط شلوغ و پر از مهماناش میاندازد. منتظر مهنا بود تا ببیند واکنشش نسبت به این مهمانی غوغا برپاگشته چیست؟!
نگاهاش به عصایش میافتد. همهمه و ازدحام جمعیت خانه و خانواده، نمیگذاشت که به ادامهی کنکاشش برسد و این او را کلافه نموده بود.
پلکی زد و با نگرانی به سمت سانیا بازگشت و گفت:
- اون از این نقشهای که کشیدی نمیدونه!
سانیا چشمهای خود را با استوار میبندد.
- نباید هم بدونه پدربزرگ! خودتون با منه افریته همکاری کردین!
لبخندی در کنج لبهایش نشست.
- خوبه خودتم میدونی که چه افریتهای هستی سانیا!
پوفی کشید.
- خواهشاً شما دیگه این حرفا رو نزنین!
خسروخان پوزخندی زد.
- باشه، میدونم که قراره باز هم حرف و گفتارهات رو بپیچونی که یه وقت آزار و اذیت نشی!
چشمهای خود را میگشاید و با استوار پاسخ پدربزرگش را میدهد:
- اینطور که شما فکر میکنید، نیست!
