سلام و عرض ادب خدمت شما
اول بگم که قصد من از گفتن این موارد اصلا توهین به اثر و نویسنده نیست، بلکه تمام مواردی که دیدم و از نظر من ممکنه مشکل به وجود بیارن رو گفتم.
عنوان: رقص نامرئی ترکیب کلمات «رقص» و «نامرئی» هست. کلمه رقص کمی کلیشهای محسوب میشه و با اینکه زیاد توی عناوین ادبیات باهاش روبهرو نمیشیم، این حس رو القا میکنه که خیلی آشناست. کلمه نامرئی هم کلیشه محسوب میشه و عموما هم برای آثار عاشقانهای که عشق یا حس طرف مقابل دیده نمیشه، استفاده میشه.(که تقریبا این اثر هم شبیه اون آثاره، نه از لحاظ محتوا، از نظر حس درون خودش که دیده نمیشه) وقتی این دو عبارت کنار همدیگه قرار میگیرن،؛ یک عنوان ساده رو به وجود میارن، ظاهرشون اینطوریه که خلاقیت در انتخاب شدنشون وجود نداشته. هرچند که عنوان تقریبا با محتوا همخونی داره؛ اما در چنین مواقعی باید از عنوانی استفاده بشه که 1-کلمات به کار رفته در اون ایهام نداشته باشن به عناوین مشابه 2-موارد رایج نباشن. مثلا عناوین تک کمهای معمول هستن همه ازشون استفاده میکنن؛ اما چون هر کسی یک عنوان خاص رو انتخاب میکنه و هر کدوم یه معنی خاص دارن، کلیشه محسوب نمیشن. برای مثال داخل انجمن موارد زیادی هستن.
مقدمه: مقدمه نوشته شده یک خلاصه کلی در مورد محتوایی که قراره بخونیم رو ارائه میده، اینکه نقش مادر در زندگی چیه؛ اما یک نکته منفی داره و اون هم اینه که بسیار طولانی هست، مقدمه این اثر تقریبا به اندازه یک پارت هست، مقدمه باید کوتاه باشه و با حجم کمی که داره، خواننده رو بکشونه توی خط داستان و اگر طولانی باشه یا نتونه این دیدگاه رو به خواننده بده که قراره با چی روبهرو بشه، تقریبا حجم زیادی از جذابیت اثر کم میکنه. معمول توی مقدمه یا گره افکنی به وجود میاد که خواننده کنجکاو بشه بری خوندن ادامه اثر و یا سخنان نویسنده است که درباره اثر توضیح داده. نویسنده دلنوشته علاوه بر اینکه توضیحاتی در مورد کلیت اثر دادن، با پاراگراف اول که یک متن ادبی برای مقدمهست، تقریبا تمام محتوای اثر رو نشون دادنف چنین مواردی حس خوندن رو از بین میبره.
ژانر: ژانر بیان شده عاشقانه و تراژدی هست؛ اما محتوای دلنوشته بیشتر حالت اجتماعی یا درام داره؛ چون در مورد مادر و زندگی مادره. عاشقانه و تراژدی معمولا برای روابط عاشقانه و محتواهای غمگین سنگین استفاده میشن. ژانرها با محتوا مطابقت دارن، از این نظر که رفتارها و کارهایی که یک مادر در حق فرزند و خانواده انجام میده، عاشقانهاس و درد و رنجی که تحمل میکنن یک تراژدی واقعیه؛ اما با موضوع کلی ارتباط مستقیم ندارن.
لحن: لحن اثر از ابتدا تا انتها یکدست هست، به صورت ادبی نوشته شده و واقعا از دیدگاه کسی بیان شده که با درد و غم داره داستان رو روایت میکنه. این مورد هم خوب هست( از این نظر که با تغییرات ناگهانی مواجه نمیشیم) و هم مضره(از این نظر که یک روایت خنثی هست، با اینکه شیوه بیان ادبی حفظ شده؛ اما ما با اتفاقی مواجه نمیشیم که باعث کنجکاوی برای خوندن ادامه بشه و خود این مخاطب رو خسته میکنه.)
ساختمان جملات و انسجام: بیشتر جملات دلنوشته به صورت بلاغی نوشته شدن، وقتی جای فعل و فاعل و مفعول عوض میشه، تقریبا حس رو به صورت متفاوتی منتقل میکنه. اینطوری صرفا با جملاتی روبهرو نمیشیم که به صورت خشک اما مرتب منظورشون رو میرسونن، بلکه عباراتی رو میبینیم که با وجود نامرتب بودن، حس رو واقعی تر جلوه میدن. مثلا در بخشی که گفته شده و چه شیرین است آن خستگی مادری اگر این جمله مرتب بشه به این صورت درمیاد: و آن خستگی مادری چه شیرین است. زمانی که شما این جملات رو میخونین، از مورد اول که توی دلنوشته هست حس بهتری میگیرید تا مورد دوم که شکل صحیح نوشته محسوب میشه و اون هم به خاطر ساختار شیوه بلاغی هست که میتونه نوشته رو صمیمیتر جلوه بده، به صورتی که نویسنده داره ماجرا رو برای خواننده تعریف میکنه، نه صرفا نوشتهای ک پاکنویس و تحویل داده شده. همچنین هیچ کدوم از پارتهای دلنوشته به موضوع جدا از موضوع اصلی اشاره نمیکنن، خط فکری نویسنده حول محور مادر و کارهای مادرانه میچرخه و همه موارد گفته شده به نحوی به مادر اشاره دارن.
انتخاب واژگان و آرایهها: واژهها برای یک روایت ساده عالی کاملا مناسب بودن، اینکه دلنوشته واقعیتها رو بیان کرده و زیاد اغراق نکرده، خیلی نکته خوب و عالی محسوب میشه، واژگان هم طبق همین واقعیتها انتخاب شدن، نون گرم، لیوان چایی، تب فرزند و ... . آرایههای عمده اثر رو استعاره، تشبیه و تشخیص تشکیل میدن، اگر از آرایههای بیشتری در اثرها استفاده بشه، خیلی شکل و بیان بهتری به خودش میگیره، با این حال کمبود آرایه در این اثر کار رو درآورده و به نظر من خیلی اثر رو صادقانه جلوه میده؛ اما بیشتر واژگان رویکرد کلیشهای دارن، هیاهو، شب و تمام مواردی که استفاده ازشون مستقیم به ژانر ربط داره. وقتی که اثر درباره شب و غم و باد و بارون صحبت میکنه، در نگاه اول این چراغ رو روشن میکنه که نوشته، نوشته غمگینی هست. استفاده از این واژگان برای بیان درد و رنج و غم و خستگی کار درستی نیست؛ چون آدم ممکنه روز بیشتر گریه کنه و با دیدن خورشید یاد غمهاش بیوفته. پس بهتره برای این که اثر از این موارد دور بشه، چیزهایی در متن استفاده بشن که حداقل در پارتهای ابتدایی این چراغ رو خاموش نگه دارن. باز هم میگم ترکیبهای به کار رفته در اثر و عبارات نوع سادهای دارن و گاهی دور شدن از نثر پر از آرایه و کنایه واژگان سخت نکته مثبتی محسوب میشه؛ اما موارد بالا هم قابل چشمپوشی نیستند، شاید توجهی به این عبارات جزئی نشه؛ اما موقع خوندن میشه درکش کرد.
اصول نگارشی: یک موردی که خیلی در این دلنوشته مشاهده شده، استفاده نکردن از علائم نگارشی یا استفاده در جای نادرست و دیگری هم غلط املایی هست. علائم نگارشی با استفاده نشدن یا اشتباه اومدن در متن باعث میشن که اون یکدستی متن تبدیل به نکته منفی بشه، مثلا اگر شما سه خط بنویسید و ویرگول در پایان جملهها نگذارید، ذهن مجبوره که یک عبارت سه خطی متشکل از چندبخش رو یک باره بخونه و اینطوری فرصت درک و تحلیل کمی براش به وجود میاد، در نتیجه خسته میشه. وقتی شما از ویرگول در پایان جملاتی که ربط مستقیم به جمله بعدی دارن استفاده میکنین، حتی اگر مخاطب با چشمهاش اثر رو دنبال کنه، باز هم به محض رسیدن به یک علامت در حد چند میلی ثانیه صبر میکنه و مغز فرصت پردازش پیدا میکنه و برای خواننده تصویر سازی انجام میده.
حتی اگر صد بار بیوفایی کنیم او باز صد و یکمین بار برایمان آغوش باز میکند و میگوید...
برای مثال اینجا از ویرگول استفاده نشده.
مادر، زنیست که با بیپناهی جنگید، اما هیچگاه
گاهی صدای پایش را نمیشنوی، اما رد نگاهش
کوچکاند و بیصدا، اما ژرفاند و زلال.
این جملات هم نمونههایی هستند که به جای نقطه ویرگول قبل از کلمات ربط، از ویرگول استفاده شده.
پس رعایت اصول نگارشی نه تنها ظاهر رو زیبا میکنه، بلکه باعث درک بهتر هم میشه. نکته بعدی غلطهای املایی هست که هرچقدر هم در نگاه اول به خاطر سریع دنبال شدن به چشم نیاد،؛ اما باعث میشه که سطح اثر پایین بیاد. ممکنه شما یک استاد ادبیات فوقالعاده حرفهای و پربار باشید؛ اما یک غلط املایی باعث میشه که علمتون زیر سوال بره. رعایت این موارد یک متن تمیز و بی نقص تحویل شما میده.
روزمرهگی(نادرست) روزمرگی(درست)
نامریی(نادرست) نامرئی(درست)
سخن آخر منتقد: در کل اثر «رقص نامرئی» یک روایت کاملا صادقانه از چیزهایی هست که ما باید توی زندگی، خصوصا در مورد والدین بهشون فکر و توجه کنیم. نویسنده با قلم فوقالعادهای که دارن، تونستن این کار رو به ثمر برسونن و واقعیتها رو بیان کنن، بگن که یک مادر چه حسی داره و فرزندش چه فکری میکنه و اینها چطوری اتفاق میوفتن؛ اما نکاتی هم هست که باید بهشون توجه بشه. یک روایت سراسر توصیف نشون میده که چقدر شما قلم قوی دارید؛ اما ناخودآگاه باعث میشه که مخاطب خسته بشه، نه به خاطر اینکه اثر بیارزش بوده، بلکه مخاطب با خوندن یک اثر و پیشروی تقریبا سریع بیشتر جذب میشه. اگر چندین پارت بگذره و اثر از مراحل پارت اول خارج نشه، باعث میشه که خسته بشه و ادامه اون اثر رو نخونه، پیشنهاد من به شما اینه که پارتها رو کوتاهتر کنین تا رغبت خوندن راحتتر به وجود بیاد و همچنین گرهافکنی در پایان انجام بدید که مخاطب مجبور بشه پارتهای بعد و بعد و بعد رو بخونه. اصول نگارشی رو رعایت کنید و همچنین سعی کنید که واژه ها و عبارات و مواردی که جزو کلیشه هستن رو به حداقل برسونید و اگر ازشون استفاده میکنید، به نحوی پیش ببرید که مورد کلیشه با خلاقیت این ماهیت کلیشه رو از دست بده و یک ایده نو و جدید به مخاطب نشون بده.
قلمتون پربار و سرسبز باشه.