چالش مونولوگ برتر هفته(4)

بسم تعالی
همانطور که از اسم مسابقه مشخص هست، به برترین مونولوگ این هفته جوایز اهدا خواهد شد.
تنها رعایت یک موضوع برای شرکت در این مسابقه مهم است
«لطفاً مونولوگ انتخاب شده از آثار خودتون باشه»
آثار شامل: رمان، داستان، رمان کوتاه، داستان کوتاه، داستانک، فیلم نامه، فن فیکیشن و...
📌در همین تاپیک با ذکر عنوان اثر ارسال کنید

📌جوایز:
۱_ نفر اول: 40 سکه
۲_ نفر دوم: 30 سکه
۳_ نفر سوم: 20 سکه

📌زمان ارسال:
12 تا 18 مرداد
 
سلام، وقت بخیر
داستان کوتاه سیاهی مطلق

فقط با یک اشتباه کوچک، سقوطی عظیم حاصل می‌شود. باور دارم آدم خوشبختی هستم، زیرا قادر به انجام کارهایی هستم که دیگران از آن وحشت دارند. یک بندباز ماهر همیشه در هنگام اجرای نمایش، به‌سانِ من با چشمان بسته نمایش را پیش می‌برد. شاید برای فرد بندباز این یک انتخاب باشد، ولیکن برای من یک اجبار شیرین است. گاهی به این می‌اندیشم که ای‌کاش علاوه بر نابینا، ناشنوا هم بودم؛ در این صورت به مراتب زندگی‌ام را شادتر از قبل می‌گذراندم. باور کنید، کسانی که توانایی شنیدن این‌همه چرندیات را ندارند، هزاران برابر خوشبخت‌تر از شما هستند
 
آخرین ویرایش:
نه حادثه تمام شده بود، نه زندگی معمولی من واقعاً شروع شده بود. من تظاهر می‌کردم که درد ندارد، اما حقیقت این بود که دردش، هنوز جایی میان استخوان‌های سینه‌ام زندگی می‌کرد.

رمان 13A صندلی خالی
 
گوشه انبار چند میله فلزی افتاده بود که نمی‌شد حدس زد به چه دردی می‌خورند و هر روز هم یکی‌شان کم می‌شد. به ازای غیب شدن هر کدامشان هم بیش از پیش پی می‌بردم چه فایده‌هایی می‌تواند داشته باشد. تعدادشان که به دو تا رسید، تازه تصمیم گرفتم به نحوی به دیوار تکیه‌شان بدهم و بالا بروم تا پنجره کوچک و دریچه مانند نزدیک سقف را باز کنم. منتهی صبحش که از خواب بیدار شدم، دیدم به جای یک میله، دو میله بردند. لابد آن دزد ناکس که هر شب مثل فرشته دندان بالای سرم می‌آمد و بی سر و صدا میله آن روز را به یغما می‌برد، با خودش گفته بود چیزی باقی نمانده و بهتر است هرچه زودتر تمامش کنم. بعد از آن هم کارم شد مقابل دیوار بشینم و حساب و کتاب کنم اگر یک میله داشتم چگونه باید به دیوار تکیه‌اش می‌دادم و شانس آنکه بتوانم پنجره را باز کنم چقدر بود. همین سرگرمم کرد. روزهایم زود می‌گذشت و شب‌ها هم از خستگی فکر و خیال‌هایم خوابم می‌برد. از شر کابوس‌های وحشتناکم و تصاویر بدن و دلتنگی‌ام برای مادر بدن هم خلاص شده بودم. بعضی شب‌ها رویای پیدا شدن میله را می‌دیدم و دیگر شب‌ها هم خواب دزدیده شدنش را. از همین رو یک شب‌هایی دنبال میله می‌گشتم که ممکن بود همچنان گوشه‌ای از انبار افتاده باشد و یک شب‌هایی هم دنبال دزد تا حسابش را کف دستش بگذارم. تا به او گوشزد کنم این میله‌ها نه مال توست، نه مال من، این‌ها میله‌های بدن است. یک شب‌هایی هم به جان دزد دعا می‌کردم که سرم را به میله مشغول کرد و اذنش را نداد که در این انبار لعنتی مگس بپرانم. البته پس از مدتی که دزد را پیدا نکردم، فکر میله‌ها نیز از سرم افتاد.

رمان تب
آیناز تابش
 
چیدن شاخه‌ای از گل یاس همسایه که از سر دیوار آویزان شده حالم را به جا می‌آورد.
بوییدن آن گل ریز سفیدرنگ تمام سلول‌هایم را پر از خوشی می‌نماید. نزدیک خانه که می‌رسم، بوی پختن رب کلّ کوچه را فرا گرفته‌ است. این بو مرا به دوران کودکی‌ام می‌برد. آن زمان که پدربزرگ سبد‌های گوجه را از سر زمین می‌آورد و همه مشغول شستن و پنجه و آب‌گیری و پختن رب می‌شدند. عجب بوی ربی! تمام محلّه را پر می‌کرد.
و حال همان بو مرا مس*ت خود کرده است؛ بویی پر از خاطره!
رمان چلچله‌ها در طوفان نمی‌میرند
 
عقب
بالا پایین