باید از شهاب میخواستم که مشکلش را برایم شرح دهد. نفسی تازه کردم و باریدیگر به پروندهی اکبر فروغی خیره شدم. به خود خانم فروغی قول داده بودم که سانیا را سرجایش بنشانم و من نیز همینکار را خواهم کرد.
نگاهم را به آسمان ابری و گرفتهی بارانی انداختم و پلکی زدم. چقدر آسمان گرفته بود؛ همانند دل عاشق من که با هر زحمتی او را نگه داشته بودم تا بلکه مانند گل پژمرده و خشک نگردد.
پلکی دوباره زدم و باریدیگر به آسمان ابری و گرفته خیره شدم. دلم برای مادربزرگم تنگ شده بود و فقط میخواستم مدتها از دلم برای او سخن بگویم. حرفی که چندینسال پیش برایم بازگو کرد و مرا در شوک عمیقی فرو برد. او در حین مریضی صعبالعلاجش گفت:
«تو به خواست خدا و اذن الهی عاشق شهاب شدی مهنا! تو و شهاب مثل همدیگه هستین! به همدیگه میرسین، اما این تنها حقیقت و راز باقی نخواهد بود مهنا! تو باید سختی بکشی و بفهمی که این عشق، صبر میخواد و برای رسیدنش جنگید!»
آن روز گریه میکردم و مادربزرگ برایم همچنان میگفت:
«عاشقشو مهنا! عاشق شو! به راه عشقت و استخارهی خوبی که گرفتی، فکر کن و ادامه بده! من برای تو، بهترین آرزوها رو میکنم!»
سپس دستهایش را در دستم گره داد و گفت:
«مراقب خودت باش عزیز دل مادربزرگ!»
حیرت در چهرهام نمایان بود که یک آن حس کردم دستهای پیر و فرتوتش دیگر بیحس شده بود.
به خودم آمدم و با بغض به آسمان آبی که در آن پرندههای متعددی در حین پرواز بودند، خیره شدم.
«خدایا، خودت شاهدی که من کار خطایی ازم سر نزده که این دومیش باشه!»
پلکی زدم و نگاهم را از آنها دریغ نمودم. به چاییام نگریستم که منجمد شده بود و دیگر قابل خوردن نبود. نفس عمیقی کشیدم و گوشی خود را برداشتم تا بلکه پروفایلش خیره شوم. عکس گذاشته بود. عکس خودش را!
بغض کردم و چشمهایم را بستم. دلم نمیخواست فکرم پی او باشد، اما قلبم از سینهام از اندوه عظیمی درد میکرد و درد میکرد، آن هم برای آنکه در دوران پنجسال پیش دردرناکم خلاصه میشد.
با صدای باز شدن در، از فضای درونیام بیرون آمدم و به حال بازگشتم. با صدای شهاب، با تعجب به سویش برگشتم:
«دخترعمو!»
خواستم بگویم، به من نگو دخترعمو! همانند کودکیهایم که به من میگفتی مهنابانو، مانند همانروز به من بگو مهنابانو!
ته قلبم، خداوند صدای نالهام را شنید، چون شهاب ادامهی حرفش را پرداخت:
«میتونم بهت مهنابانو بگم؟
احساس میکنم وقتیکه بهت میگم دخترعمو، اصلا نمیتونم باهات حرف بزنم! من میخوام مثل دوران بچگیمون بهت بگم مهنابانو! میشه؟»
در دل، «بوسهای» برای خدا میفرستم و پاسخ شهاب را میدهم:
«بله، مشکلی نیست! فقط میشه توی جمع نگید؟ آخه من احساس معذب بودن میکنم!»
لبخندی میزند.
«مشکلی نیست! هرچی شما بگین!»
من نیز لبخندی زدم و سرم را پایین فکندم.
«بابت دیروز، ازتون معذرت میخوام!»
نگاهم را به آسمان ابری و گرفتهی بارانی انداختم و پلکی زدم. چقدر آسمان گرفته بود؛ همانند دل عاشق من که با هر زحمتی او را نگه داشته بودم تا بلکه مانند گل پژمرده و خشک نگردد.
پلکی دوباره زدم و باریدیگر به آسمان ابری و گرفته خیره شدم. دلم برای مادربزرگم تنگ شده بود و فقط میخواستم مدتها از دلم برای او سخن بگویم. حرفی که چندینسال پیش برایم بازگو کرد و مرا در شوک عمیقی فرو برد. او در حین مریضی صعبالعلاجش گفت:
«تو به خواست خدا و اذن الهی عاشق شهاب شدی مهنا! تو و شهاب مثل همدیگه هستین! به همدیگه میرسین، اما این تنها حقیقت و راز باقی نخواهد بود مهنا! تو باید سختی بکشی و بفهمی که این عشق، صبر میخواد و برای رسیدنش جنگید!»
آن روز گریه میکردم و مادربزرگ برایم همچنان میگفت:
«عاشقشو مهنا! عاشق شو! به راه عشقت و استخارهی خوبی که گرفتی، فکر کن و ادامه بده! من برای تو، بهترین آرزوها رو میکنم!»
سپس دستهایش را در دستم گره داد و گفت:
«مراقب خودت باش عزیز دل مادربزرگ!»
حیرت در چهرهام نمایان بود که یک آن حس کردم دستهای پیر و فرتوتش دیگر بیحس شده بود.
به خودم آمدم و با بغض به آسمان آبی که در آن پرندههای متعددی در حین پرواز بودند، خیره شدم.
«خدایا، خودت شاهدی که من کار خطایی ازم سر نزده که این دومیش باشه!»
پلکی زدم و نگاهم را از آنها دریغ نمودم. به چاییام نگریستم که منجمد شده بود و دیگر قابل خوردن نبود. نفس عمیقی کشیدم و گوشی خود را برداشتم تا بلکه پروفایلش خیره شوم. عکس گذاشته بود. عکس خودش را!
بغض کردم و چشمهایم را بستم. دلم نمیخواست فکرم پی او باشد، اما قلبم از سینهام از اندوه عظیمی درد میکرد و درد میکرد، آن هم برای آنکه در دوران پنجسال پیش دردرناکم خلاصه میشد.
با صدای باز شدن در، از فضای درونیام بیرون آمدم و به حال بازگشتم. با صدای شهاب، با تعجب به سویش برگشتم:
«دخترعمو!»
خواستم بگویم، به من نگو دخترعمو! همانند کودکیهایم که به من میگفتی مهنابانو، مانند همانروز به من بگو مهنابانو!
ته قلبم، خداوند صدای نالهام را شنید، چون شهاب ادامهی حرفش را پرداخت:
«میتونم بهت مهنابانو بگم؟
احساس میکنم وقتیکه بهت میگم دخترعمو، اصلا نمیتونم باهات حرف بزنم! من میخوام مثل دوران بچگیمون بهت بگم مهنابانو! میشه؟»
در دل، «بوسهای» برای خدا میفرستم و پاسخ شهاب را میدهم:
«بله، مشکلی نیست! فقط میشه توی جمع نگید؟ آخه من احساس معذب بودن میکنم!»
لبخندی میزند.
«مشکلی نیست! هرچی شما بگین!»
من نیز لبخندی زدم و سرم را پایین فکندم.
«بابت دیروز، ازتون معذرت میخوام!»
آخرین ویرایش: