در حال ویرایش دلنوشته مرثیه بی‌مزار|سین

او به عکس‌هایی نگاه می‌کرد که چهره‌ای نداشتند.
نه چشم، نه لب؛ فقط قاب‌هایی پر از نبودن بودند... هر عکس، مثل آینه‌ای بود که چیزی را پنهان می‌کرد.
او در آن قاب‌ها دنبال خودش می‌گشت، اما همیشه دیر می‌رسید.
دیر رسیدن، مثل نفس کشیدن در آب بود؛ ممکن، اما بی‌فایده!
با آن عکس‌ها زندگی می‌کرد و هیچ تصویری از خودش نداشت.
و بی‌تصویری، مثل بی‌صدا بودن بود؛ کسی نمی‌پرسد چرا؟
هیچ‌ک.س نمی‌داند که باید بپرسد.​
 
آخرین ویرایش:
در دلش، شعله‌ای بود که نه می‌سوخت، نه خاموش می‌شد.
فقط می‌لرزید، مثل صدای کسی که از گریه خسته شده بود.
او با آن لرزش زندگی می‌کرد، سکون برایش شاید همانند مرگ بود.
هر حرکت، مثل تکرار یک اشتباه قدیمی بود.
او اشتباه نبود، اما همه چیز از اشتباه او آغاز شد.
در نگاه دیگران، فقط یک حضور بی‌معنا بود.
اما در خودش، هزار معنای بی‌حضور داشت.
و آن هزار معنا، هر شب بی‌صدا می‌مردند.​
 
آخرین ویرایش:
او با خاطره‌ای زندگی می‌کرد که هیچ‌ک.س به یاد نمی‌آورد.
نه چون مهم نبود، بلکه چون هرگز گفته نشده‌بود.
آن خاطره‌ها را مثل گنجی پنهان در دلش نگه می‌داشت.
اما گنج، وقتی دیده نشود، فقط سنگی سنگین است.
او با آن سنگ راه می‌رفت، بی‌آنکه کسی بپرسد چرا خمیده‌است.
هر خمیدگی، مثل تعظیم به گذشته‌ای بود که بی‌رحم بود.
او تعظیم نمی‌کرد، اما خمیده‌بود؛ و این تفاوت را کسی نمی‌فهمید.
و نفهمیدن، دردناک‌تر از نادیده گرفتن بود...​
 
آخرین ویرایش:
او با سکوتی زندگی می‌کرد که صدای خودش را می‌بلعید.
نه چون حرفی نداشت، بلکه چون واژه‌ها از او فرار می‌کردند.
کلمات، مثل تکه‌ای از استخوانی بود که در گلویش گیر کرده‌اند.
چیزی نمی‌گفت، چون شنیده نمی‌شد.
و شنیده نشدن، مثل نبودن بود؛ اما دردناک‌تر.
در دلش، واژه‌هایی بودند که هرگز به زبان نیامدند.
نه از ترس، بلکه از بی‌فایده بودن.
و بی‌فایده بودن، مثل مرگی بود که هر روز تکرار می‌شد.​
 
آخرین ویرایش:
به دیوارها تکیه می‌داد، چون هیچ شانه‌ای نبود که تکیه‌گاهش باشد.
هر دیوار، مثل حافظه‌ای بود که فقط درد را نگه داشته‌بود.
او با آن حافظه‌ها زندگی می‌کرد، بی‌آنکه چیزی را به یاد بیاورد.
فراموشی نه انتخاب بود، نه اتفاق؛ فقط اجباری بود که محکوم به آن بود.
او اجبار را پذیرفته‌بود، چون مقاومت، صدایی نداشت.
در دلش، تصویری بود که هر شب محو می‌شد. نه از زمان، بلکه از بی‌اهمیتی.
و بی‌اهمیت بودن، مثل قطره‌ای بود که هیچ‌وقت به دریا نمی‌رسد.​
 
آخرین ویرایش:
خیلی وقت بود که با سایه‌ها زندگی می‌کرد، چون آدم‌ها عبور کرده‌بودند.
سایه‌ها مثل ردّی از کسی بود که دیگر نگاه نمی‌کرد. به آن ردها دل بسته‌بود، چون چیزی جز آن نداشت.
دل بستن نه امید بود، نه عشق؛ فقط نیاز به بودن بود.
او نیاز داشت، اما هیچ‌ک.س نیازش را نمی‌دید.
در نگاهش، التماسی نبود؛ فقط سکوتی که فریاد می‌زد؛ و آن فریاد، در دل شب گم میشد، بی‌آنکه کسی بپرسد از کجا آمده است...
او از خودش آمده‌بود و به خودش برگشته‌بود..​
 
آخرین ویرایش:
در دلش، پنجره‌ای بود که رو به هیچ‌جا باز نمی‌شد.
نه آسمان، نه زمین؛ فقط خلأیی که نفس می‌کشید.
او با آن خلأ زندگی می‌کرد، چون پر بودن برایش غریبه بود.
هر روز، مثل تکرارِ یک سقوط بی‌پایان بود.
او سقوط نمی‌کرد، اما همیشه پایین‌تر می‌رفت.
در دلش، نردبانی بود که پله‌هایش شکسته‌بودند.
او بالا نمی‌رفت، چون پایین رفتن آسان‌تر بود.
و آسانی، همیشه خطرناک‌تر از سختی‌ست.​
 
او با آینه‌ای زندگی می‌کرد که تصویرش را پس می‌زد.
نه از نفرت، بلکه از ناتوانی در شناختن.
او خودش را نمی‌شناخت، چون هیچ‌ک.س معرفی‌اش نکرده‌بود.
در دلش، نامی بود که هرگز صدا زده نشد.
او آن نام را مثل راز نگه داشته‌بود، بی‌آنکه خودش بداند چیست.
راز، وقتی گفته نشود، مثل زخم می‌ماند.
او با آن زخم زندگی می‌کرد، چون درمانی نبود.
و بی‌درمانی، تنها حقیقتی بود که باورش کرده‌بود.​
 
او با صدایی زندگی می‌کرد که هرگز از گلویش بیرون نیامد.
نه فریاد بود، نه زمزمه؛ فقط لرزشی در استخوان‌هایش.
هر شب، آن لرزش را می‌نوشت، بی‌آنکه کسی بخواند.
نوشتن، برایش نه بیان بود، بلکه دفن کردن.
او واژه‌ها را دفن می‌کرد، چون هیچ‌ک.س برای سوگواری‌شان نمی‌آمد.
در دلش، قبرستانی بود از جمله‌هایی که هرگز گفته نشدند.
و آن قبرها، بی‌سنگ‌نوشته، بی‌گل، بی‌خاطره بودند... مثل خودش!​
 
او با سکوتی زندگی می‌کرد که صدای خودش را می‌بلعید.
نه چون حرفی نداشت، بلکه چون واژه‌ها از او فرار می‌کردند.
هر جمله، مثل تکه‌ای از استخوانی بود که در گلویش گیر کرده.
او حرف نمی‌زد، چون شنیده نمی‌شد.
و شنیده نشدن، مثل نبودن بود؛ اما دردناک‌تر.
در دلش، واژه‌هایی بودند که هرگز به زبان نیامدند.
نه از ترس، بلکه از بی‌فایده بودن.
و بی‌فایده بودن، مثل مرگی بود که هر روز تکرار می‌شد.​
 
عقب
بالا پایین