قسمت_شانزدهم: خوابِ شوم و تولدِ امید
ضحاک، پادشاهی که جهان را به بند کشیده بود و سایهی مارهای دوشاش خواب را از چشمانِ زمین ربوده بود، شبی به خوابی هولناک فرورفت. او در خواب دید که جوانی سرافراز، همانند سروی آزاد، با گرزِ گاوسر به سوی او میتازد، او را بر زمین میافکند و به کوه دماوند...