*****
بچه گربهای کنارم نشسته بود و بیحواس آن را نوازش میکردم. منتظر سوگل بودم که کشیدن خطوط بر روی زمین حیاطمان را به اتمام برساند. زیر لبی غر میزد:
«اینجا خوب نیست، باید روی آسفالت باشه.»
زانوهایم را در شکمم جمع کردم و سرم را بر رویشان گذاشتم.
«کوچهٔ ما مثل بنبست شما نیست. ماشین زیاد...
مادرم نفس عمیقی کشید، انگار هنوز از درون با خودش در جدال بود. اما نهایتاً حرفش را زد. به بیرحمانهترین شکل ممکن.
«بهم گفتن بلد نیستی دختر تربیت کنی، گفتن دخترت هنوز دوازده سالشه، از الان افتاده دنبال پسر و مردهای غریبه… .»
تصویری در مغزم میچرخید. به آسمان چشم دوخته بودم، به خورشید با نور...
اینبار مادرم نه تنها از پدرم پنهانکاری نکرد، بلکه حتی صبر نکرد تا مادربزرگم که مهمان آمده بود، به خانهاش بازگردد. ناگهان خودم را در میان محاکمهای با سه قاضی یافته بودم. بلافاصله پس از ناهار دورهام کرده بودند. عرق روی پیشانیام نشسته بود و موهایم که به تازگی آنها را چتری زده بودم، به هم...
برای چند روز خودم را از رفتن به خانهٔ مهراد محروم کردم. روز پنجم یا ششم، دوباره به صفر رسیدم. دستهایم مرا در نواختن نتهای جدیدی که مربیام برای تمرین داده بود یاری نمیکردند. با این وجود، قبلیها را با همان مهارت مینواختم. روز هفتم به همراه ویولن و آرشهام به خانهٔ مهراد رفتم. آشتی با او...
بلافاصله پرسیدم:
«مهتاب؟ خواهرت؟»
جوابی نداد و فقط با چشمهای بسته چهره در هم کشید. سوگل که در گوشهای از حیاط وسایل کباب و منقل یافته بود، قوطی کبریتی را دوان و با ذوق و شوق برایم آورد.
«تیام ببین چی پیدا کردم.»
مهراد چشمهایش را باز کرد و تکخندهٔ ناباور و عصبی زد.
«شمع که سهله، تا مغز من رو...
شروع کرده بود به بالا و پایین پریدن و دستهایش را با هیجان بههم میکوبید.
«آخ جون! کیک!»
آن خانم لبخند زد. لبخندی که به چشمهایش نرسید و ناگهان خیلی بیشتر شبیه چشمهای خستهٔ مهراد شدند.
«فقط مطمئن بشین که شمع رو فوت کنه. اگه هم نتونستین برسونین دستش، نوش جون خودتون باشه بچهها.»
بعد چشمهایش...
کیف چرمش را روی دوشش جابهجا کرد، با دقت بیشتری نگاهم کرد و لبخند زد.
«تو مهراد رو میشناسی عزیزم؟»
تنها نگاهش کردم. نیازی نمیدیدم جواب هر سؤالی را که از من میشد، بدهم. مخصوصاً که حالا میدانستم مهراد دلش نخواسته او را ببیند. تکرار کردم:
«شما کی هستی؟»
مکث کوتاهی کرد. ترهای از موهای مشکیاش...
پاهایم را از لبههای دیوار آویزان کردم و تابشان دادم. با دلسوزی و غرور خاصی از آن ارتفاع نگاهش کردم.
«خودت که عجیبتری. کی تنهایی با خودش بازی میکنه آخه؟»
دستهایش را که در سینهاش جمع کرده بود پایین انداخت. انگار انتظارش را نداشت که جای دفاع از خودم، به او حمله کنم.
«خ… خب… توی این کوچه به جز...
دوازدهساله که شدم، کتابهای درسی دیگر حریفم نبودند. جایشان را کتابهای فلسفه، هنر و ریاضیات سنگین گرفته بودند. گاهی مغزم داغ میکرد اما راهکار داشتم. روی دیوار حیاط مینشستم، پاهایم را ضربدری جمع میکردم و چشمهایم را میبستم. مهراد که پردهٔ پنجرهاش را کنار زده بود تا شاید دوباره دعوایم کند،...