فصل دوم: «چرا خودت رو دوست نداری؟»
من گیاهی کوچک بودم. گیاهی که برای رشد به منبع نور نیاز داشت. اما در اطرافم درختهایی تنومند ریشه دوانده بودند. پدر و مادرم… گمان میکردند با گستردن سایهشان بر سرم، مرا از گرمای سوزان خورشید محافظت میکنند. من هر بار مثل پیچکی لجباز از میان شاخهها سرک...