نتایح جستجو

  1. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: serena

    روزتون بخیر پارت جدید @malihe
  2. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    یک باردیگر به موبایل اشاره کرد. «این قضیه رو امروز همینجا تموم کنین، زنگ بزنین دل‌آرا رو بیارن اینجا. وگرنه مجبور می‌شم کار دیگه‌ای کنم!» حاجی نفس نکشیده بود، فقط زل زده بود به صورت خشمگین اهورا. امروز او امرونهی می‌کرد. البته حق داشت. اگر درست بگوید و دل‌آرا همسرش باشد که اطمینان هم داشت دورغ...
  3. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    به موبایل روی میز اشاره کرد. «بهشون زنگ بزنین و بگین دل‌آرا رو صحیح و سالم بیارن اینجا.» حاج رسول غضب‌آلود او را نگریست. شاید نوه‌اش باشد و از خاندان راستاد باشد اما اجازه ندارد اینطور به او امر و نهی کند. البته که مهدیار با آن‌ها تماس گرفت! البته که به آن‌ها گفت دخترک را به چنگ آوردند و هرکجا...
  4. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    «دُ... دختر دل‌افروز گناهی نداشت. خدا رو خوش نمی‌اومد. اون، اون اصلاً از خیلی چیزا خبر نداشت.» «خدا را خوش نمی‌آمد؟» این جمله خون حاج رسول را به جوش آورد. چنان که ناگهان از شدت خشم لرزید. دندان‌هایش را فشار داد، لب‌هایش را هم همینطور. پلک‌هایش را بست و تمام زورش را زد خودش را کنترل کند تا دستش...
  5. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: serena

    سلام، انجام شد ممنون.
  6. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: serena

    سلام خداقوت @malihe
  7. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    «خواهش می‌کنم، خواهش می‌کنم برو خاله.» افروز گریست. «این اتفاق‌ها به خاطر منه، باید بیام. باید بهشون بگم دست از سر دخترم بردارن؛ اون گناهی نداره.» اهورا کلید را میان مشتش فشرد. «خاله؟ بهت قول میدم، قول میدم تا قبل از ظهر سالم برش گردونم. خواهش می‌کنم برو تا کار از این خراب‌تر نشه. کسی نباید الان...
  8. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    نفس عمیق که کشید صورتش از شدت درد جمع شد همزمان به چهرۀ سرخ شده و گریان دل‌افروز نگاه کرد. «نمی‌ذارم اتفاقی براش بیفته، نمی‌ذارم.» از سرش خون می‌آمد و دست‌هایش همگی قرمز بود، نگاهش به ماشینش بود و بازوی دل‌افروز را گرفت. او با گریه و زاری دست اهورا را فشار داد. «چه خبر شده؟ تو این چند روز چی...
  9. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    مکث کرد، با خودش فکر کرد مثل روزهای گذشته این‌بار چه بهانه‌ای بیاورد؟ شانه‌های او را گرفت و دخترک را روی تخت نشاند خودش هم کنارش نشست و گفت: «تو درست میگی، من خودم خواستم باهات ازدواج کنم. این مدت یکم بهم ریخته بودم یه، یه مشکلی داشتم ولی قول میدم دیگه اینطوری نباشه، من قراره بقیۀ عمرم رو کنار...
  10. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: serena

    سلام شب خوش @malihe
  11. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    دو ماه! ناگهان گویی به یاد دخترک آورد چقدر زمان برای‌شان گذشته بود. آیا دو ماه کم بود؟ کم برای اینکه حتی یک زندگی معمولی با یکدیگر آغاز کنند؟ اهورا در انتظار چه چیز بود؟ صورتش با این افکار جمع شد. سر به زیر انداخت و زمزمه کرد: «چی شد که خواستی اینطوری ازدواج کنیم؟ چرا خاله و شوهرخاله برای عقدمون...
  12. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    جوابی ندادم، برعکس نفس‌زنان آن‌ها را می‌نگریستم. دو نفر به سرش ریخته بودند و ناگهان نفر سوم اضافه شد! بدون شک اهورا نمی‌توانست از پس همه‌شان بربیاید. یکی را می‌زد دیگری به سمتش می‌رفت و نفر سوم همزمان با نفر دوم با او درگیر میشد. او را گرفتند، سرش را به ماشین کوبیدند و لگدهایی به شمکش زدند. به...
  13. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    «چه بلایی سرت اومده دل‌آرا؟ این زخما چیه؟» دستش را گرفتم و نفس عمیقی سر دادم. «چیزی نیست، برات توضیح میدم.» درست همین لحظه اهورا جلو آمد. «سلام خاله.» مادرم به سمتش چرخید، لبخند کم‌جانی زد و دستش را گرفت. «سلام عزیزم، تو گفتی دلی رو برمی‌گردونی ولی خبری نشد.» اهورا سری تکان داد. «آخه شما که...
  14. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: serena

    سلام ، شب خوش. -118-"{} @malihe
  15. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    «بسه دیگه. اینقدر این حرفارو تو گوش من تکرار نکن. دست از متهم کردن من بردار. اون تازه زایمان کرده بود افسردگی بعد زایمان داشت، بهش گفتن میثم جاوید باباش نیست، بهش گفتن پدر و مادرت قاتل پدرشن! اون آماده بود سقوط کنه، آماده بود همه‌چیز رو ول کنه! دیگه نمی‌تونست زندگی کنه، نه بچه واسش مهم بود نه من...
  16. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    گردنی تاباندم، ترس‌های دل‌افروز اگرچه واقعی بودند اما گاهی کلافه‌ام می‌کرد. پلک‌هایم را بستم و گفتم: «مامان م... .» میان حرفم پرید. «من طاقت نیاوردم. دیگه نتونستم منتظر باشم!» شوکه شدم، به قول معروف دلم هوری ریخت و برای لحظه‌ای لرزیدم. با تردید پرسیدم: «یعنی چی؟» مکث کوتاهی کرد سپس آشفته‌تر و...
  17. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    «این سکوتت میگه همه‌چیز تقصیر توئه.» روی پلۀ دوم بازویم را گرفت. «چیزی نمی‌گم چون منم تو عذابم، چون نتونستم واسش کاری کنم.» ذره‌ای برایم اهمیت نداشت، لااقل تا وقتی که نمی‌دانستم نقش او در مرگ مروارید چه بود؟ بازویم را از دستش بیرون کشیدم و پله‌ها را بالا رفتم. آشفته و پریشان به داخل سوپرمارکت...
  18. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: serena

    سلام عزیزم خداقوت روند رمانم کند نشده درواقع پارت گذاریم کند شده 1393686861 این دو نفر شخصیت های اصلی رمان من هستن و من نمیتونم کنارشون بذارم و برم سراغ بقیه. اتفاقات میون این دوتا جزو اصلی کتابمه. درضمن نباید از اتفاقای معمول و عادی روزمره چشم پوشی کرد. لطفا کمی صبور باشید. -53-؟"_}
  19. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: serena

    سلام شب خوش @malihe
  20. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    مردجوان مات و مبهوت مانده بود. نگاه از دیدگان تاریک اهورا برداشت و با رخی پرسشگر به من زل زد. بدون شک منتظر بود چیزی بگویم. نمی‌خواستم موضوع را کش بدهم، می‌دانستم در مقابل چشم‌های دشمنم نمی‌توانم سوار ماشین این پسر بشوم. با این فکر پوفی کشیدم، به خودرویش اشاره کردم و گفتم: «برو آقا، خیلی ممنون.»...
عقب
بالا پایین