نتایح جستجو

  1. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    سرتاپایش را نگریستم، قد و هیکل معمولی تمام مردها را داشت. تی‌شرت سفید آبی با شلوار جین پوشیده بود. سری تکان دادم و گفتم: «آره چطور؟» با سر به مقابلمان اشاره کرد. «من و دوستم داریم می‌ریم، ماشین خالیه اگه می‌خوای با ما بیا.» با تردید نگاهش کردم، آخر چرا باید دعوت ناگهانی یک غریبه را بپذیریم و...
  2. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: serena

    شب خوش پارت جدید @malihe
  3. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    در سمت خودش را بست و می‌خواست برود که سریع گفتم: «منم از اینجا تکون نمی‌خورم مگر اینکه تو تصمیم بگیری این مسیر رو برگردیم.» نگاه خیرۀ دیگری به صورتم انداخت سپس به سمت راست رفت. من هم کیفم را برداشتم، در را بستم و سمت چپ را انتخاب کردم. بی‌آنکه به عقب برگردم مسیر سوپرمارکت‌ها را انتخاب کردم...
  4. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    از ماشین پیاده شد، در را رها کرد و پشت به من ایستاد. گویا نفس‌های بلند می‌کشید، آخر بالا و پایین شدن شانه‌هایش را به صورت آرام و یک‌دست می‌دیدم سپس دستش را روی سرش گذاشت. نگاهی به اطرافم انداختم، نفسی بیرون فرستادم و من هم پیاده شدم. بدون شک منتظرم بود، آخر سریع به سمتم چرخید و با چهرۀ سرخ...
  5. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: serena

    سلام روز بخیر پارت جدید @malihe
  6. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    اخم ریزی کردم و دستم را روی دهانم کشیدم سپس صورتم را جمع کردم و شانه بالا انداختم. «مگه مهمه؟ داییِ عزیزت. انگار از کتک زدن زن‌ها خوشش میاد!» مکث کوتاهی کردم سپس به خیابان اشاره کردم. «ولی این چه ربطی به ترمز کردنت داره؟» جوابی نداد، فقط احساس می‌کردم هر لحظه سرعت ماشین بیشتر می‌شود. با ابروهای...
  7. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    نگاهی به خودرویش انداختم. بین رفتن و نرفتن مانده بودم. نمی‌خواستم کمکش را قبول کنم اما می‌دانستم ساعت دو بعد از نیمه‌شب نمی‌توانم کسی بهتر از او بیابم؛ به این ماشین و به این رفتن نیاز داشتم. هیچ نگفتم، فقط سر به بالا و پایین تکان دادم و برخلاف میلم به سمت ماشینش رفتم. در را باز کردم و سوار شدم...
  8. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: serena

    سلام خداقوت عزیزم در مورد اول زندان فرقی نمی کنه کجا باشه، حتی اگه قصرم باشه، آدم که زندونی باشه احساس همینه و من دقیقا می خواستم احساس همون فضای کوچیک میله ای رو به خواننده بدم. موارد دیگه اصلاح شد. ممنون از دقت نظرتون.
  9. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: serena

    سلام شب خوش پارت جدید @malihe
  10. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    مات و مبهوت به صورت چروک و جمع شده‌اش نگاه می‌کردم. برای خودم تکرار کردم؛ اهورا به دنبالم آمده بود؟! بدون شک می‌خواست یک‌بار دیگر کمکم کند. پاهایم تکان نمی‌خوردند و در حال تجزیه و تحلیل حرف‌هایش بودم که با همان حال بازویم را فشار داد و گفت: «برو دیگه، منتظر چی هستی؟» سر به بالا و پایین تکان...
  11. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    *** دل‌آرا ساعت یک و نیم بعد از نیمه‌شب در خلوت اتاق کوچکی مثل مار به خودم می‌پیچیدم، از شدت خشم و پریشانی. نمی‌دانم چرا این اتفاق‌ها باید برایم می‌افتاد؟ در این شهر هزارچهره هربار آدم خودخواهی می‌بینم که یک راز نگفته را برایم فاش می‌کند. بارها از خودم پرسیدم من از زندگی مادر و پدرم چه...
  12. G

    اطلاعیه درخواست نقد اولیه شورا | رمان

    سلام وقت بخیر درخواست نقد https://forum.cafewriters.xyz/threads/43774/
  13. G

    تگ فرعی تگ فرعی | رمان نابَیان

    سلام وقت بخیر اصلاحات انجام شد.
  14. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: serena

    سلام ممنون از شما.
  15. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: serena

    سلام شب خوش توی دیالوگ «عجب نقاشیه قشنگی.» نقاشی با انتهای ه درسته یا باید طور دیگه ای بنویسم؟ توی شیوه نامه ویراستاری پیداش نکردم این قسمت رو.
  16. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: serena

    نمی دونستم جامه هم سنگینه! ولی آخه این نوع قلم منه. اما خب باشه من همه رو اصلاح می کنم.
  17. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: serena

    نه هنوز . الان شروع کردم. عزیزم جامه رو چرا عوض کردین؟
  18. G

    تگ فرعی تگ فرعی | رمان نابَیان

    سلام وقت بخیر با عذرخواهی. یکی دو روز آینده انجام میدم و اطلاع میدم.
  19. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: serena

    سلام وقت بخیر پارت جدید ارسال شد @malihe
  20. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    «عاشق کی شدی؟ کی غیر از مروارید لیاقتش رو داره؟» «فقط یه بار، یه بار تو زندگیت منو درک کن. من هیچ‌وقت ازت چیزی نخواستم، هیچ‌وقت نخواستم مثل یه پدر واقعی احساسات منو بفهمی، امشب... .» بغضش را فرو خورد و به زحمت ادامه داد: «امشب ازت می‌خوام کوتاه بیای، من نمی‌تونم با مروارید ازدواج کنم، اون دختر...
عقب
بالا پایین