نتایح جستجو

  1. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    از روی تأسف برای پیرمردی که این خلقیات را داشت سر تکان دادم. کم‌کم از تمام دنیا خشمگین می‌شدم، بیش از همه از دل‌افروز که گویی تمام زندگی‌اش را ناگفته گذاشت. چرا هرگز برایم توضیح نداد؟ نه او و نه میثم. از اهورا که نمی‌دانم او و پدرش کجای این داستان هستند، از مروارید که دلباختۀ او شد و این جماعتی...
  2. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    آمنه جلو آمد و اجزای صورتش را درهم کرد. «چیزی نخوردی که، الهی بمیرم حتماً به خاطر این غوغاست.» سینی را برداشت سپس با نگاه دیگری به من از اتاق بیرون رفت. فضای خانۀ حاج رسول به شدت احوالم را بد کرد. اصلاً نمی‌توانستم تحملش کنم و دلم می‌خواست هرچه سریع‌تر از آنجا بروم. انگار که این ملک بزرگ همان...
  3. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: serena

    سلام عزیزم انجام شد. از اونجا که حاج رسول می خواد ناخلف بودن دخترش رو به رخ دل آرا بکشه. دیالوگ به این صورت هست. -53-؟"_}
  4. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: serena

    سلام ممنون. عذرخواهی می کنم فراموش کردم پارت جدید اعلام کنم. @malihe
  5. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    باردیگر نشستم. با اینکه اصلاً از آن اتفاقی که لیلا می‌گفت نمی‌ترسیدم. آمنه سینی غذا را مقابلم گذاشت و لبخند مهربانی زد. «بخور فدات بشم.» عجب دل خجسته‌ای دارد! انگار نه انگار چند دقیقۀ قبل داد و قال من و حاج رسول در خانه‌شان به پا بود. چطور می‌توانم چیزی بخورم آن هم وقتی فهمیدم مادر و پدرم از نظر...
  6. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    لیلا روی تخت یک‌نفرۀ گردویی نشست و با همان رخسارۀ نگران و درهمش به من زل زد. «چرا به این شهر اومدی؟ مگه مادر و پدرت نگفتن که نباید به اینجا بیای؟ افروز بهم زنگ زد، حالش خیلی بد بود، خیلی دل‌نگرونت بود.» نگاهش کردم، کم‌کم عقلم را از دست می‌دادم. حقیقتاً از این دیار متنفر می‌شدم، از آدم‌هایش و از...
  7. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    دخترجوان قد بلندی داشت، چهره‌اش درهم بود و به نظر می‌رسید ترسیده باشد. پیرزن هم دست کمی از او نداشت. با آن لباس گل‌گلی‌اش جلو آمد و ناگهان به خودش سیلی زد. «یا فاطمۀ زهرا، تو دختر دل‌افروزی؟!» آب گلویم را قورت دادم و تلاش کردم به خودم مسلط باشم. هنوز جوابش را ندادم که بانوی جوانی که بدون تردید...
  8. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: serena

    سلام شب بخیر پارت جدید @malihe
  9. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    «مادر و پدرت کجان؟ نمی‌خوان بعد از این همه سال از اون سوراخی که توش قایم شدن بیرون بیان؟» آتش گرفتم، مخصوصاً برای پدرم؛ که دستش از دنیا کوتاه شده و احساس می‌کردم باید از او دفاع کنم. دندان‌هایم را روی هم فشار دادم و به سمتش برگشتم. «شما حاج رسولی باش، بزرگ این خونواده‌ای باش، ولی حق ندارین در...
  10. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    چند دقیقۀ بعد خودرویش را به داخل کوچۀ بزرگی راند که انتهایش به خانه‌ای بن‌بست میشد. ماشین را در مقابل در بزرگ سفید رنگی متوقف کرد و با گفتن «پیاده شو» خودش پایین رفت. نفس عمیقی کشیدم، کیفم را برداشتم و به دنبالش پیاده شدم. زنگ در را که زد صدای زنی به گوش رسید. «کیه؟» «باز کن مادر.» مادر؟ تا آنجا...
  11. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    به معنی «باشه» سر به بالا و پایین تکان دادم و به سمت خودروی اهورا حرکت کردم. «بذار ماشین اهورا همین‌جا بمونه، می‌گم بیان سوئیچش رو بردارن. سوار ماشین من شو.» برگشتم و با دقت نگاهش کردم، با اینکه برخوردش حتی به اندازۀ یک دایی معمولی هم نیست اما گمان نمی‌کنم همراه شدن با او ایرادی داشته باشد! دمی...
  12. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    یک قدم دیگر به عقب برداشتم، به دیوار پشت سرم تکیه کردم و سریع جوابش را دادم. «مادرم بهم گفته با هر غریبه‌ای همین‌طوری حرف بزنم!» گویا خیلی بدش آمد و چهره‌اش نفرت بیشتری فغان زد. «گمون نمی‌کنم ما خیلی غریبه باشیم، مگر اینکه مادرت برادرش رو از یاد برده باشه!» یک‌بار دیگر خواستم از کنارش بگذرم...
  13. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    من را می‌گفت، توجه دیگران هم به من جلب شد. یکی از مردهای همراهش سریع گفت: «به گمونم می‌خواست به این پسره کمک کنه.» گیج بودم، آیا باید خودم را معرفی کنم یا نه؟ ناگهان آفاق را به خاطر آوردم، او با خندۀ موذیانه‌ای گفت: «به نظرت اگه حاج رسول عظیمی بفهمه این دختر اینجاست چیکار می‌کنه؟ چه بل‌بشویی...
  14. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: serena

    سلام وقت بخیر پارت جدید ارسال شد.
  15. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    آه خدا! دیدگانم درشت شدند و وحشت‌زده نگاهشان کردم. مبهوت مانده بودم و نمی‌دانستم چه کنم. آن‌ها داشتند مردجوان را می‌زدند. بیچارۀ مفلوک میانشان اسیر شده و هرازگاه صدای «آخ» و «کمک» گفتنش را می‌شنیدم. فرمان ماشین را محکم فشردم، هرچه تلاش کردم بی‌تفاوت باشم نتوانستم. نگاه سریعی به داخل خودرو...
  16. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    یک‌بار دیگر بلندبلند خندیدم و سر تکان دادم. این یعنی اخطار؛ باید تعجیل می‌کردم، آخر می‌دانم خیلی زود سروکله‌اش پیدا می‌شود. من دیگر در این شهر جایی ندارم که اهورا نشناسد. باقی‌ماندۀ کیک را به سرعت خوردم سپس رو به آرش گفتم: «آدرس خونۀ اهورا رو یه بار برام فرستادی، پاک شده، دوباره بهم بده!» او...
  17. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    به گمانم صبح زود شهر را از همیشه زیباتر می‌کند، آفتاب کم‌جان و سایۀ درخت‌های تنومندی که سبزی‌شان در این فصل به اوج رسیده، صدای پرنده‌های خوش نوا و شهری عاری از بوق‌های ممتد اتومبیل‌ها، واقعاً لذت‌بخش است. می‌دانم در این ساعت از روز این موهبت وجود دارد، البته تا آن مسیری که ماشین‌های کمی در...
  18. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: serena

    سلام شب خوش پارت جدید
  19. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    مردجوان این شمایل پدر را می‌شناخت. می‌دانست هروقت مهربان میشد فرمان جدیدی داشت که کمی جدی بود. ذره‌ای اخم کرد و پرسید:« راجع به چی؟» «در مورد خودمون و خونوادمون.» تنش لرزید، نگران شد مبادا او خوابی برای یکی از اهل خانه دیده باشد. اهورا تمام زورگویی‌های مهرداد را برای خودش تحمل می‌کرد اما...
  20. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    با صدای بلند گریه کرد. «این وضع زندگی زناشویی منه؛ اتاق اون بالاست و من پایین! اینم از وضع زندگی دخترام که جز ترس احساسی نسبت به باباشون ندارن. تموم دلخوشیم پسرامن. نمی‌تونم ببینم جلوش کوتاه میای و حرفاش رو گوش می‌کنی.» روی مبل تک‌نفره نشست، دستمال کاغذی در دستش گرفت و بازهم گریه کرد. اهورا با...
عقب
بالا پایین