باردیگر نشستم. با اینکه اصلاً از آن اتفاقی که لیلا میگفت نمیترسیدم. آمنه سینی غذا را مقابلم گذاشت و لبخند مهربانی زد.
«بخور فدات بشم.»
عجب دل خجستهای دارد! انگار نه انگار چند دقیقۀ قبل داد و قال من و حاج رسول در خانهشان به پا بود. چطور میتوانم چیزی بخورم آن هم وقتی فهمیدم مادر و پدرم از نظر...