نتایح جستجو

  1. G

    تگ فرعی تگ فرعی | رمان نابَیان

    سلام ممنون اصلاح میشه.
  2. G

    اطلاعیه درخواست رنک نویسنده رمان~

    سلام وقت بخیر درخواست رنگ نویسنده افتخاری رو دارم رمان چاپ شده ی دهمین روز زمستان از انتشارات آداش
  3. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: serena

    سلام وقت بخیر پارت جدید ارسال شد
  4. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    کلمات را کشیده بیان می‌کرد و گوش اهورا را آزار می‌داد. بار دیگر خندید. «شما، شماها می‌دونین...هرچی... هرچی دارین از من دارین؟ من هستم... که... شما هستین.» انگشت اشاره‌اش را یک لحظه جلوی صورت اهورا گرفت. «من توی حیفِ نون رو اهورا راستاد کردم! باید... باید همیشه ازم اطاعت کنی، هرچی... هرچی میگم رو...
  5. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    موبایلش را به برق وصل کرد و روی تخت نشست. باید می‌فهمید مادر و پدرش چه کردند که همه تا این اندازه از آن‌ها نفرت دارند. ته وجودش می‌ترسید مرگ مهران به آن‌ها مربوط باشد! نکند باشد؟ با این تصور تنش لرزید. از خودش پرسید میثم چطور مردی بود؟ جدی، قانون‌مند و بسیار کم صحبت اما دل‌آرا می‌توانست قسم...
  6. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    «برای چی می‌خواستی آفاق رو ببینی؟ نمی‌تونستی بی‌سروصدا توی این شهر باشی؟» دل‌آرا نگاهش کرد، چهرۀ حق به جانبش را دوست نداشت؛ انگار که همه‌چیز باید به خواست او باشد. «می‌خواستم در مورد مهران راستاد بدونم، چندباری اسمش رو از زبون مادر و پدرم شنیده بودم.» اهورا سر بلند کرد و چشم در چشمش دوخت. «چرا...
  7. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: serena

    سلام وقت بخیر پارت جدید ارسال شد. @malihe
  8. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    و بازهم دهانش باز بود! لحظه‌ای بعد هرسۀ آن‌ها یک چهره داشتند. آخر چند سالی میشد که کسی اهورا را با زنی ندیده! چه برسد به اینکه شب خانه نیاید و آوای ظریف زنی هم در کنارش به گوش برسد! مردجوان افسار پاره کرد. صورتش سرخ شده و دماغش شبیه به بادکنک باد میشد، دندان‌هایش را روی هم فشار می‌داد و می‌خواست...
  9. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: serena

    سلام وقت بخیر پارت جدید @malihe
  10. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    او حتی نیم‌نگاهی نینداخت، در همان حال مانده و سخن می‌گفت. «توی اون کمد یه چندتا از لباسای من هست!» ناگهان دل‌آرا منفجر شد. «چی؟! تو خیال می‌کنی من رخت‌های بی‌ریخت تورو تنم می‌کنم؟ محاله!» و او شانه بالا انداخت. «هر طور میلته، مجبورت نمی‌کنم.» آرزو می‌کرد می‌توانست به جای مهدیار آن تکه چوب را به...
  11. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    این بار دل‌آرا هم صورتش را به سمت او جلو برد. «می‌دونی که من از اینجا نمی‌رم!» اهورا با دقت چشم‌های سرخ شدۀ او نگریست، عسلی‌های شفاف زیبا که در آن رگه‌هایی از خط‌های سیاه می‌دید! عجب فاصلۀ بی‌فاصله‌ای! میانشان غوغا می‌کرد و چیزی نماند حواسش را پرت کند! ناگهان به خودش تشر زد و قبل از اینکه نگاه...
  12. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    دل‌آرا از قبل در ماشین نشسته و به کوچۀ خلوت و خالی از هر رهگذری خیره شده؛ بحث میان اهورا و آفاق را مرور می‌کرد، تک به تک کلماتشان را محال بود از جا بیندازد. حالا می‌فهمید که اهورا هم دل خوشی از پدرش نداشت، حتی آفاق گفت او می‌توانست مهرداد راستاد را نجات بدهد اما این کار را نکرده! منظورش دقیقاً...
  13. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: serena

    سلام شب خوش پارت جدید @malihe
  14. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    خشم آفاق بیشتر شد. با اینکه مهرداد، برادر بزرگش مرد سربه‌راهی نبود اما او دوستش می‌داشت. «اینکه راجع به بابات اینطوری حرف می‌زنی رو نادیده می‌گیرم، همونطور که خیلی وقت پیش فراموش کردم تو می‌تونستی نجاتش بدی اما ندادی! ولی یادت نره خون راستادها تو رگاته! حواست باشه طرف کی رو می‌گیری.» اهورا...
  15. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    دل‌آرا در چهرۀ آفاق نفرتی خطرناک دیده و اکنون دلواپس مادر خودش بود؛ با اینکه نمی‌دانست چه بلا به سر مهران راستاد آمده! اصلاً چه کسی مقصر است و حقیقت دقیقاً چیست؟! دمی بعد در به آرامی باز شد، مهدیار سر خم کرد و نگاه دقیقی به فضای تاریک زیرزمین انداخت سپس با احتیاط قدم برداشت. «خانم کوچولو؟ کجایی...
  16. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    همین؟ این همین اهورا را تبدیل به مرد دیگری کرد، آدمی که می‌توانست همین لحظه گلوی آرش را بگیرد و خفه‌اش کند. پلک‌هایش را با فشار روی هم بست. دندان‌هایش روی هم لغزیدند و تلاش کرد دستی که مشت شده را به صورت مردک نکوبد! اتفاقی که پس از آن افتاده را می‌توانست حدس بزند، اصلاً برایش دور از انتظار نبود؛...
  17. G

    نظارت همراه رمان نا بَیان |ناظر: serena

    سلام شب خوش بله حتما پارت جدید @malihe
  18. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    «خواهش می‌کنم، ایرادی نداره؛ می‌تونیم یه بار دیگه قرار بذاریم.» اهورا برخاست، با اینکه شک داشت یک‌بار دیگر مقابل دخترک بنشیند اما سر تکان داد. «با اجازه، خدانگهدار.» حساب میز را پرداخت کرد سپس از قهوه‌سرا بیرون رفت و به سمت آدرسی که برایش فرستادند به سرعت رانندگی کرد. ازدحام مرکز شهر همیشۀ خدا...
  19. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    با این فکر روی صندلی‌اش جابه‌جا شد و گفت: «چطوره یکم راجع به خودمون بگیم؟» اهورا سر تکان داد. «بله حتماً، شما بفرمایید.» می‌خواست شنونده باشد، آخر او حرفی برای گفتن ندارد. مُنا با خوشحالی لبخند زد. «من پرستارم، از اون شغلای پردرسر و خسته کننده اما خب خیلی دوستش دارم؛ یه وقتا اونقدر حس خوب بهم...
  20. G

    شاخص رمان نابَیان | گندمی

    به داخل رفت و مقابل پیشخوان ایستاد. «میز شمارۀ پنج رزرو شده.» گارسون «خوش آمدید» گفت سپس سریع از پشت پیشخوان آمد و اهورا را به سمت تراس راهنمایی کرد. هوای بیرون بسیار دلپذیر بود؛ آدم‌های زیادی آنجا بودند، به هرطرف که می‌چرخید میزهایی را می‌دید که اشغال شده‌اند. مثل همیشه با قدم‌های استوار به سمت...
عقب
بالا پایین