کلمات را کشیده بیان میکرد و گوش اهورا را آزار میداد. بار دیگر خندید.
«شما، شماها میدونین...هرچی... هرچی دارین از من دارین؟ من هستم... که... شما هستین.»
انگشت اشارهاش را یک لحظه جلوی صورت اهورا گرفت.
«من توی حیفِ نون رو اهورا راستاد کردم! باید... باید همیشه ازم اطاعت کنی، هرچی... هرچی میگم رو...